Chat Box LAB2LAB


ShoutMix chat widget

دوستان لطفا در پایان هر داستان نظرات خودشونا ارسال کنند. با تشکر

Popular Posts

Friday, October 7, 2011

بازی_قسمت پنجم

از سیگار اول صبح متنفرم. اما اینقدر توی این سه روزی که پرتو ترکم کرده،عصبیم که دیگه شبو روز برام نداره. پس یه سیگار روشن میکنمو میشینم پشت رل ماشین. اما نمیدونم کجا باید برم.قبل حرکتم بازم زنگ میزنم روی گوشی پرتو، ولی مثه سه روز گذشته خاموشه. بغض دارم، یادم میاد گریه برای مرد زشته!!!. دلم میخوادش. بیقرارشم. توی طول این دو سال اولین باره که برای این تعداد روز ازش دورم. اگه دستم برسه به اون زنیکه خدا میدونه باش چیکار میکنم. استارت میزنمو حرکت میکنم.. اما کجا؟ نمیتونم برم خونه ی پدرش، چون ازم متنفرند. فکر میکنند، من دخترشون رو از راه بدر کردم. فکر میکنند من باعث شدم که اون اینطور جسورانه سنت شکنی کنه. برای یه خونواده ی کاملا سنتی خیلی گرون تموم شده بود. اما من عاشقشم. میپرستمش. نمیتونم به هیچ زن دیگه فکر کنم. بدون هدف دارم تو خیابونها میچرخمو به اون روزا فکر میکنم.

***********************************************
وقتی رسیدم خونه، ساعت از نیمه شب گذشته بودو همه خواب. آروم خزیدم تو اتاق خودم. داشتم لباسامو عوض میکردم، که چند ضربه به شیشه ی در قدیمی اتاقم خورد و بلافاصله با صدای قیژ باز شد. بابا تو آستانه ی در روی ویلچرنشسته بود و بهم لبخند میزد. اما تا چشمش به قرمزیه دماغم افتاد، اخمهاش رفت توهمو با نگرانی پرسید: چی شده بابا؟ چرا دماغت قرمزه؟
فقط لبخند زدم وسلام کردم.
دعوا کردی بابا؟!!
-همهم نیست.... قربونت برم که تا حالا بیدار موندی تا برگردم.
مادرتم بیداره، اما نذاشتم بیاد. گفتم حرف مردونه دارم باش.
-هههههه. دیگه از مردی امشب چیزی برام نموند..
اینجوری فکر نکن عزیز دلم.. به جهنم که نشد. اصلا خوردن اون شومبول تو لیاقت میخواد. هرکسی این لیاقتو نداره..ههههههه
رفتم جلو و خم شدم، سرشو میگیرم تو سینه امو از روی موهاش میبوسمش.
-قربونت برم بابایی، نگران من نباش. پوستم کلفته. قول میدم زود خودمو پیدا کنم. حالا دیگه شما هم برو بخواب.
صورتمو بوسید و رفت که بخوابه. منم اومدم پای کامپیوترو روشنش کردمو کانکت شدم و یه راست توی همون سایت.
بازم از اونهمه پیام تشکر تعجب کردم. اما توی پیامها یکی نوشته بود.
مرتیکه ی خانوم باز. دنبالتیم. و گیرت میاریم. از عرق خوری و خانوم بازیت نوشتی چیزی بهت نگفتیم. حالا گیر دادی به حکومت خدا؟؟؟ پیدات میکنیمو مثه سگ نابودت میکنیم..
اینبار (رودابه) توی تاپیک در جواب اون پیام کامنت گذاشته بود. چراغش روشن بود. فهمیدم که هنوزروی خطه. نوشته بود.
چه میتواند باشد مرداب؟
چه میتواند باشد؟ جز جای تخم ریزی حشرات فساد؟
افکار سرد خانه را، جنازه های باد کرده رقم میزند!!
نامرد فقدان مردیش را در سیاهی پنهان کرده است!!
و سوسک، آه وقتیکه سوسک سخن میگوید! چرا توقف کنم؟
فروغ فرخزاد.
آقا و یا خانوم حکومتی. گیرم که داروک رو گرفتی و نابود کردی.با اینهمه طرفدارهاش میخوای چیکار کنی؟ اونهارو هم میخوای بگیری و نابود. کنی؟ تو گه سگ خوردی....
براش تو پیام خصوصی نوشتم. تو تکلیفتو با من روشن کن. بلاخره کدوم طرفی هستی؟
بلافاصله جواب داد.
تو حرف نزن پسره ی وقیح، که از دستت خیلی شاکیم. اگه جواب اون احمق رو دادم، فقط برا این بود که حکومتی بود. وگر نه اگه دستم بهت میرسید به جای اون مرتیکه خودم میکشتمت......
-آخه چرا؟ مگه من چیکار کردم؟ من یه داستان نویسم. فقط همین.
جواب داد.
میخوای بگی اینها ساخته پرداخته ی تخیلته؟
-خب آره فقط یه داستانه...
بگو جون رودابه؟
هههه یه جوری میگی یگو جون رودابه که انگار دختر خالمی و من میشناسمت.
اگه بگی جون رودابه قبول میکنم، که راست میگی..
-به جون رودابه این فقط یه داستانه...
یعنی شیرین تو زندگیت وجود نداره؟
-تلخی زیاد وجود داره، اما شیرینی تو کار نیست.
ههههههههههه. تو منو میخندونی! تو منو گریه میندازی!. تو منو حشری میکنی!
و درآخر، تو منو گیج و منگ رها میکنی. آخه تو کی هستی؟!!
-من یه آدم عادی.
متاهلی؟
-نه. دلمم نمیخواد باشم.
من میتونم ببینمت؟
-نه. چطوری بهت اعتماد کنم؟
خب من عکسمو برات میفرسم و همینطور آدرس خونمون و محل کارم . تو هم برو تحقیق کن ببین میتونی بهم اعتماد کنی. اگه موافق بودی خودتو بهم معرفی کن.
داشتم در مورد پیشنهاد رودابه فکر میکردم. نمیدونستم که کارم درسته یا نه. بهش جواب دادم.
-اجازه بده در موردش فکر کنم.
اوووووووووه توهم !!! چقدر ترسو!!
-رودابه جان، بهم حق بده.
باشه، درموردش فکر کن. راستی چند سالته؟
-من بیست و پنج سالمه. وتو؟
اووه چه عالی.منم بیستو دوسالمه.
-شبت خوش، باید بشینم قسمت بعدی رو بنویسم.
شب تو هم خوش منتظر قسمت بعدی هستم. و همینطور جوابت برا آشنایی؟
-ههههههه باشه در موردش فکر میکنم.بدرود
بدرود.
داشتم بهش فکر میکردم. ندیده بودمش اما نمیدونم چرا اینقدر به طرفش جذب شده بودم!!
بد جور وسوسه شده بودم، که هویتمو بهش لو بدم. اما میدونستم یه اشتباه مساوی نابودی تموم زندگیمه. فکر کردن بهش رو به وقت دیگه موکول کردمو شروع به توشتن قسمت بعدی داستان کردم.

تو تموم طول مدتیکه داشتم مینوشتم یه گوشه ی ذهنم پیش نادیا بود. با خودم فکر میکردم یعنی حالا چیکار میکنه؟
بلاخره نوشتن تموم شد و من حالا داشتم به نادیا فکر میکردم.
میخوای واقعا بذاری صبح همه اونو تو بالکن لخت مادر زاد ببینند؟
خب حقشه. اونهمه گستاخی رو چطوری از یاد ببرم.
اما اون فقط به تو آسیب جسمی رسوند.
نه خوردم کرد. درسته مست بودم. اما نگاه آدمهاییکه شاهد کتک خوردنم بودندو که میفهمیدم.
اما اون حالا وضعیتش خیلی وخیمه و با این کار ممکنه زندگیش واقعا نابود شه. داروک تو واقعا اینقدر پستی؟
رو ساعت نگاه کرم. حدود سه صبح بود. خودم خودمو متقائد کرده بودم که نباید این کار رو بکنم. سریع لباس پوشیدمو. سوییچ ماشینو برداشتمو از خونه آروم زدم بیرون.

وقتی وارد آپارتمان نادیا شدم ، آروم و بی صدا رفتم طرف اتاق و بعد رفتم پشت پرده ی که کنار پنجره جمع شده بود و تو بالکنو نگاه کردم. بیچاره تو تاریکی چمباتمه زده بود سرشو گذاشته بود روی اون زانوهای خوشگلش. دیدم اگه یه باره صداش کنم شاید خیلی بترسه. برا همین برگشتم از اتاق بیرونو درو باز کردمو محکم زدم به هم.
و دوباره اومدم تو اتاق، تا منو دید از جاش بلند شد و دیک دستشو گذاشت رو کسش و دست دیگه شو حائل سینه هاش کرد که پیدا نباشه. خندم گرفت. حالا باهام احساس غریبی میکرد.
کلید رو کردم توی قفل و در باز کردم. تا در باز شد. پرید توی بغلم و زار زار شروع به گریه کرد. معلوم بود قبل از اینهم گریه کرده. چون تموم آرایشش بهم خورده بود. آروم بین گریه هاش میگفت: منو ببخش...منو ببخش... میدونم مثه عقده اییها رفتار کردم.... دستمو کشیدم روی موهاشو گفتم: مهم نیست هر چی بود گذشت. برو لباستو بپوش دختر خوب.
فیرفیر کنان خودشو از تو آغوشم بیرون کشید رفت طرف لباسهاش منم داشتم از اونهمه زیباییش حظ بصری میبردم. بازم جنبش های کیرمو حس میکردم. بلاخره لباس پوشید و رفت طرف دستشویی. منم رفتم نشستم روی مبل توی هال. بعد یکی دو دقیقه بیرون اومد. صورتشو شسته بود. از در دستشویی که اومد بیرون، همونجا ایستاد و بهم لبخند زد و گفت:تو دیگه چه جونوری هستی!!! و بعد به آشپز خونه رفت. یکم طول کشید، تا با یه سینی و کمی خوراکی برگشت. گذاشت روی میز و نشست روبه روم. هنوزم داشت فیرفیر میکرد. تو چشمام نگاه کرد و گفت: دیگه باور نمیکردم برگردی. به خدا تصمیم داشتم تا سپیده صبر کنم و اگه نیومدی خودمو بندازم پایین.
-هههههههههه. واقعا!!!!!!!!
خب آره، میمردم بهتر از این بود، که هر کی از جلوی بالکن رد بشه منو لخت مادر زاد ببینه.
برام یه لقمه گرفتو داد دستمو ادامه داد. اما تو خیلی مهربونی!
ههههه.آره، خاک برسرم. حقت این بود که بذارم دهنت سرویس بشه. اما دل مهربونم نذاشت.
من خیلی پستم که اون کار رو با تو کردم. اما باور کن از اونهمه گستاخیت که منو بدونه مقدمه بوسیدی، خیلی لجم گرفت. چون دیدم اصلا نمیتونم در برابرت مقاومت کنم.
چیه؟ بازم میخوای تحریکم کنی که ببوسمت؟ خیر خانوم اونوقت که بوسیدمت دوتا علت داشت. اول اینکه از یه جا عصبانی بودمو میخواستم تلافیشو سر تو در بیارم. دوم اینکه مست بودم. سوم اینکه میخواستم روتو کم کنم. و چهارم اینکه یکم حشری شده بودم.
هههه اینکه شد چهار تا علت.؟!!!
-خب دوتاش مربوط به خودمه. به تو ربطی نداره.
از جاش بلند شد اومد روی پاهام نشست . دستاشو دور گردنم حلقه کرد و با لوندی گفت: حالا حشری نیستی؟
-پاشو دختره گنده، این کارا مال دخترای تازه بالغه، منو تو خیلی بزرگتر ازین هستیم که بدون شناخت با هم باشیم. اگه خیلی حشری برو جلق بزن. من نمیتونم برات کاری بکنم.
صورتشو به صورتم سایید و گفت: به خدا تو یه هفته ی گذشته که فهمیدم تو کی هستی شاید بیست بار برات جلق زدم.
داشت دوباره با حرفاش تحریکم میکرد. کمرشو گرفتم از روی پاهام بلندش کردمو گذاشتمش روی مبل و گفتم: تلاش نکن، بین ما اتفاقی نمیفته. یا حداقل حالا نمیفته. یه لقمه ی دیگه برا خودم گرفتمو از جام بلند شدم، تا اون محیط هوسناک رو ترک کنم. بلاخره منم آدمم.
با دلخوری گفت: میخوای بری؟
-آره کوچولو باید برم . مامانم نگرانم میشه. هههههههههههه
بعد خم شدم، پیشونیشو بوسیدمو گفتم: ببخش اگه اذیتت کردم.
اشک تو چشماش جمع شد. یباره زانوهامو بغل کرد و گفت: دوستتدارم داروک. دوستتدارم.
یه باره دیگه پیشونیشو بوسیدم و دستاشو از دور زانوهام باز کردم. و به طرف در راه افتادم. وقتی میخواستم از در بیرون برم نگاهش کردم. دیدم لبخند به لب گونه هاش از اشک خیسه. با دستش برام بوس فرستاد. بهش لبخند زدمو از خونه خارج شدم. وقتی رسیدم خونه هنوز کامپیوترم روشن بود. دیدم توی آی دیم یه مسیج دارم. بازش کردم. رودابه برام مسیج داده بود.
داروک، عکسو مشخصات رو برات میل کردم. برو ببین و تصمیم بگیر.
خندم گرفت. با خودم گفتم بذار ببینم چه شکلیه. رفتم و ایمیلو باز کردم و عکسشو دانلود کردم رو دسکتاپ. وقتی عکسو باز کردم کله ام سوت کشید. چیزیکه میدیدم، باورم نمیشد.از تعجب داشتم دیوونه میشدم . باورش برام سخت بود....ادامه دارد...

بازی_قسمت چهارم

خندیدمو بهش گفتم: میخوای ببریم بهم تجاوز کنی؟
لبخندی شیطنت آمیز به لب آورد ، نیم نگاهی بهم کردو گفت: شایدم کردم.
چند دقیقه بعد وارد یه مجتمع بزرگ آپارتمانی شد، که توی محوطه ش گروه گروه پسر رو دختر ایستاده بودند. با تعجب گفتم: اینجا قرار مراسم دم چینی برگزار بشه. ترمز دستی ماشین رو کشید و در حالی که پیاده میشد گفت: فقط خدا به دادت برسه. بعد در برابر چشمای حیرونم رفت طرف چند تا پسر، که دور هم جمع شده بودند. چیزی به اونها گفت و با دستش به من اشاره کرد. داشتم فکر میکردم، چیکار داره میکنه!! که دیدم اون چندتا پسر به طرف ماشین حرکت کردند. از رو غریزه احساس خطر کردم. برا همین درو باز کردم که از ماشین پیاده شم. اما اونها چون فکر کردند، من قصد فرار دارم، به طرفم دویدند و تا اومدم به خودم بیام، زدند دهنمو سرویس کردند. تو این فاصله هم نادیا ایستاده بود و پیروز مندانه به منظره نگاه میکرد. یه چند دقیقه اییکه منو زیر مشت لگد خورد و خمیر کردند. نادیا جلو اومد و گفت: بسشه بچه ها. منکه کنار ماشین رو زمین افتاده بودم با آستین کتم خون دماغمو پاک کردمو، به چهره خندون نادیا نگاه کردم. خم شد دستشو زیر بازوم گرفتو گفت:پاشو عزیزم تا بریم. بازومو از تو دستش بیرون کشیدم . جلوش ایستادم و شروع کردم با دستم خاک های روی لباسمو تکوندن. همه ی تنم درد میکرد. شاید حدود پنجاه نفر دورمون جمع شده بودند و نگاهم میکردند. نادیا به اون پسرا گفت: خب ممنونم از لطفتون، حالا تنهامون بذارید بچه ها. همه از اطرافمون پراکنده شدند. من هنوزم تو حیرت مونده بودم، که نادیا چرا این کار رو کرد!!
دوباره دست پیش آورد و بازومو گرفت و با لبخند گفت: سوار شو پسر. تموم شد باورکن. فقط میخواستم دم آقا شیر رو بچینم. باید گستاخیت رو تلافی میکردم، وگرنه عقده ایی میشدم. خندم گرفت. نمیدونم از چی، اما خندیدم. گفتم چه سگای وحشی داری؟!! یکم تربیتشون کن. اصلا احساس بدی نداشتم.حتی حس نمیکردم بهم توهین شده. انگار از این کتک خوردن راضی بودم. از خندیدن من یه باره چشمای نادیا گرد شد و گفت: تو میخندی؟!!!!! عجب جونوری هستی!!!!!
یکم دیگه خودمو تکوندم و بدون کلام راه افتادم به طرف در خروجی اون مجتمع. نادیا چند قدم دنبالم کرد و گفت: صبر کن. کجا داری میری. بازم خندیدم و گفتم: خونه.
ولی من هنوز باهات کار دارم. دماغتم داره خون میاد.
ههههه. چیه نذر کردی امشب منو دور شهر بگردونی و هر گوشه بدی یه شکم سیر بزنندم؟
اونم خندید.
به خدا این کتک زدنت علت داره. که برات میگم. اما متعجبم که تو چرا میخندی!!!
-هههه. شاید بوسیدنت ارزش این کتک رو داشته.
واقعا؟!!!! پس نوش جونت. بیا باهم بریم تا بگم چرا این کارو کردم.
منم که ذاتا آدم فوضولیم، برا اینکه بفهمم چرا این بلا رو سرم آورد، دنبالش راه افتادم. وقتی نشستیم توی ماشین، سریع جعبه دستمال کاغذی رو برداشت و چند تا از توش بیرون کشید و گذاشت روی دماغم. برام جالب بود ، مثه کسی که انگار تو این کتک خوردن هیچ تقصیری نداشته، خون لب پاره شده و دماغم رو پاک میکرد و میگفت: بمیرم، ببین چی کارت کردند. وحشیهای پدر سگ.
دستشو گرفتم و از روی صورتم برداشتمو گفتم: نادیا تو بیماری روانی نداری؟
خندید و گفت: شاید. اما توضیح میدم. صبر کن برسیم اونجا که باید برسیم. سپس ماشینو استارت زد و راه افتاد و شروع به حرف زدن کرد.
میدونی، من پنج سال پیش ازدواج کردم. مثه اکثردخترای این زمونه با عشق خیابونی. بعد از ازدواج هر چی من به همسرم عشق میدادم،درعوض اون کتکم میزد.شبا همه ی عشقو تنمو در اختیارش میذاشتم ، عوضش اون صبح با کتک تلافیشو درمی آورد. بلاخره یه روزی خسته شدمو از خودشو عشقش دل کندم. وتصمیم گرفتم اگه روزی با کسی خواستم ارتباط برقرار کنم، اول یه کتک مفصلش بزنم، که اگه بعد معاشقه خواست کتکم بزنه بی حساب باشیم.
-عجب خوش شانسم من. داشتم شاخ در میاوردم!!!! نادیا ادامه داد.
خب امشب با اینهمه جسارت و گستاخی که تو وجود تو دیدم و باشناخت قبلی که ازت دارم احساس کردم باید اول کتک بخوری. چون فکر نکنم بتونم در برابرت مقاومت کنم. با اینکه حالا سه ساله که با کسی رابطه نداشتم. اما تورو خواستم.
یه دفعه ساکت شد و پیچید توی یه مجتمع کوچیک آپارتمانی و رفت توی پارکینگ که زیر زمین بود. ماشینو پارک کرد و گفت: باقیه اشو تو خونه برات میگم. و از تو کیفش یه کلید درآورد و داد دستم و گفت: طبقه ی دوم واحد دوازده. سعی کن کسی نبیندت.

وقتی کلید رو توی در میچرخوندم، با خودم فکرمیکردم، حالا تا درو باز کنم، یه لشکر آدم میریزند سرمو، دوباره روز از نو و روزی از نو. وارد آپارتمان شدم و دنبال کلید برق گشتم تا پیداش کردم. تصمیمو گرفته بودم. خودش اینجور خواسته بود. من اگه بوسیدمش فقط برای رو کم کنی بود. اما اون بد جوری جواب بوسه امو داد. حالا نوبت من بود، که تلافی اون دختره رو هم سر این در بیارم. وقتی خونه رو نور فرا گرفت، یه آپارتمان نسبتا شیک که باسلقیه چیده شده بود ، جلوی چشمام بود. یه آیینه ی قدی همون نزدیک در خونه به دیوار نصب شده بود. خودمو توش نگاه کردم. قیافم شده بود مثه جندهای کتک خورده. لبم ورم داشت و دماغم قرمز بود. دعا کردم که پای چشمام سیاه نشه. وارد دستشویی که درش کنار همون آیینه بود شدم. شیر آب رو باز کردم و شروع کردم صورتمو شستن. خونیکه زیر دماغم خشکیده بود رو شستم و توی صورتم زل زدم.
چرا اومدی دنبالش؟ چرا حس نمیکنی غرورت خورد شده؟ ههه، من غرورم خونه ی اون دختره خورد شد. اونوقت که اون با زهر خندش بهم گفت، که (خوشبخت باشید آقای داماد) دیگه از غرور چیزی برام نموند. بغض دارم . دلم میخواد گریه کنم.
چی میگی احمق؟ میخوای این دختره فکر کنه، به خاطر کتک خوردن گریه کردی؟ اونو که حسابش همین امشب تسویه میشه، نگران نباش. اما اگه گریه کنی خیلی خری.
گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد. از جیبم درش آوردم. اینبار بابا بود که زنگ میزد.
مونده بودم چیکار کنم. نمیشد جواب پیره مرد رو نداد. مخصوصا که اون توی مجلس باهامون نبود و میدونستم که حالا دلش خیلی داره شور میزنه. پس به اجبار جواب دادم.
-سلام بابا.
سلام عزیزم. کجایی قربونت برم؟
-خونه دوستمم. نگران نباشید.
بابا تو خودتو ناراحت نکن. به جهنم که اینجوری شد. دختر که قحط نیست.
با یکم حرص گفتم: خورد شدن غرورم، ربطی به اون دختره نداره. اتفاقا فکر میکنم بسیار دختر درستی بود.
حالا تو بیا عزیزم خونه، تا ببینیم باید چیکار کنیم.
-کاری نباید بکنیم. من شرطمو گذاشته بودم. دیگه هم به هیچ قیمتی حاضر نیستم، یک قدم تو راه خواستگاری بردارم.
باشه باباجون، هر چی تو بگی. حالا بیا خونه همه نگرانتند.
-من دیر میام خونه. فعلا خدا نگهدار و ارتباط روقطع کردم. از دستشویی که اومدم بیرون، در خونه باز شد ونادیا وارد شد. درو بست وساکت به در تکیه داد و کیفشو انداحت رو زمین و با یه لبخند موذیانه سر تا پامو برانداز کرد. منم داشتم نگاهش میکردم. حدود سی ثانیه ساکت داشتیم تو چشمای هم نگاه میکردیم. بلاخره نادیا سکوتو شکست و گفت: چیه؟ شیر من شده موش؟ دیگه دمش سیخ نمیشه!!!!!!! میدونی چرا اینکارو بات کردم؟ چون میدونم چه جونوری هستی. چون میدونم نویسنده ی داستان سکسی هستی. چون میدونم دیشب تو داستانت ،علی با شیرین چیکار کرد.
دوباره داشتم شاخ در میاوردم. ادامه داد.
چون میدونم امشب میخوای با من چیکار کنی.
بازم داشت یه چیزی تو شلوارم تکون میخورد. اما مهمتر از اون این بود، که اون از کجا میدونه من کیم. برا همین ازش پرسیدم.
خندید و گفت: خب من تو دفتر مجله زیاد میومدمو میرفتم. چند بارهم با تو برخورد داشتم. اما هیچ وقت خودمو بهت معرفی نکردم. یه روز تو دفتر مجله داشتی ای دیتو چک میکردی اون روز دفتر خیلی شلوغ بود. منم صندلی پشت سرت نشسته بودم. داستانهایی که تو مجله مینوشتی رو دنبال میکردم. برا همین کامل میشناختمت. اون روز وقتی اسم ای دیتو دیدم. اونقدر اونو خونده بودم، که تا دیدمش، از تعجب دهنم باز موند. وهمون وقت فهمیدم بببببببببببببببله، آقای داروک شما تشریف دارید. چون منم هر شب داشتم داستانتو تو سایت سکسی دنبال میکردم. از همون روز که حدود یکهفته پیشه. فهمیدم یه روز گیر دست تو وحشی میفتم. چون تو مسیر زندگیم بودی.
رفتم طرفشو گفتم: حالا چرا دادی کتکم زدند؟ وکشیدمش تو بغلم. هیچ اختیاری از خودش نداشت. نا خود آگاه داشتم تو ذهنم با اون دختره مقایسش میکردم.
برای اینکه حالا که دست تو وحشی میفتم و میدونم چه بلایی سرم میاری، خیلی دلم نسوزه.
-خب میتونی نذاری بلایی سرت بیارم. سینه شو فشار داد به سینمو دستاشو دور گردنم حلقه کرد. صورتشو آورد نزدیک صورتم. عطر نفسهاش آدمو مست میکرد.
آره،اما تو دیوونم میکنی. نمیتونم در برابرت مقاومت کنم. میخوام هر کاری دلت میخواد بکنی.
-هر کاری؟.... شالشو از سرش برداشت اون موهای بلوندش به رخم کشید و گفت:آره هر کاری مثه اون دخترای توی داستانهات.
-اما اون دخترای توی داستان استثنا اند . تحمل کارای منو دارند. فکر نکنم تو تحملشو داشته باشی.
امتحان کن....
اونقدر حشری بود که تنش داشت میلرزید. میفهمیدمش، اما من تا حالا با کسی که نمیشناختم نخوابیده بودم. و این شناخت یک طرفه بود.
لباشو جلو آورد تا بذار روی لبهام. صورتمو عقب کشیدمو خندیدم. فکر کرد میخوام بازیش بدم. با لوندی خندید و سرشو گذاشت روی سینه ام. دست انداختم زیر رونهاشو بلندش کردم و گرفتمش روی دستام. و به طرف یکی از اتاقها راه افتادم. بازم خواست لبمو ببوسه اما بازم با شیطنت سرمو عقب کشیدم. خندید. گفت: میخوای اینجوری تلافی کتک خوردنتو در بیاری؟... اما من فکر کردم اونقدر ناراحت میشی که میذاریو میری و من مجبور میشم برا به دست آوردنت بیام منت کشی. و بعد با دستش به یکی از اتاقها اشاره کرد.
وارد اتاق شدم. خودش کلید برق رو زد. وقتی نور اتاقو روشن کرد. بازم از سلیقه اش حظ کردم. جواب دادم: نه من بچه پروام و تلافی کتک رو جور دیگه میخوام در بیارم.
پس فقط خدا به دادم برسه....
-هههه، نه اینبار خدا هم به داد تو نمیرسه....
مستونه خندید. انداختمش روتخت خوابو شروع کردم اتاق رو بازرسی کردن. یه بالکن نسبتا بزرگ بود که پنجره هاش حفاظ نرده ایی داشت. نگاه کردم، دیدم کلید هم توی درشه.
نقشه ام تکمیل شد. برگشتم نشستم رو صندلی که پایین تخت بود.
چیه؟ میخوای همینجوری بشینیو نگام کنی؟
-نه دوستدارم برام استریپتیز کنی.
اوووووه چه سلیقه ی غربی هم داره!!!
-میخوام ببینم چی زیر لباست قایم کرد.
بلند شد و روی تخت ایستاد. و با یه خنده ی پیروز مندانه مانتوش رو در آورد. پوستش گندمی و صیقلی بود. با یه حرکت تاپشو از تنش در آورد و سریع رفت سراغ شلوار کتون قهوه ایش و اونم به سرعت از پاهاش بیرون کشید. حالا با یه ست کرم رنگ جلوی چشمام بود. دستاشو به کمرش زد و اندام کشیده و گوشتالوشو راست راست جلوی دیده ی من نگهداشت. از خجالت چهرش گلگون شده بود. اما هر جور بود میخواست منو در برابر خودش تسلیم کنه. یه چرخ زد و اون باستای خوشگلشو به رخم کشید و خندید.
خب چطوره؟...
-عالی...خیلی سکسی هستی!!!!!!!
اما هنوزم باید ادامه بدی. توی ذهنم برنامه ریزیم کامل شده بود.
هههه. واقعا بچه پر رویی!!!!! دیگه باقیه اشو باید خودت در بیاری.
-اگه میخوای جر زنی کنی من نیستم. اونهمه کتک رو که بیخود تحمل نکردم.
ههههه. بمیرم برات هنوز دماغت قرمزه. باشه هر چی تو بگی ودستشو پشت کمرش برد تا
گیره ی سوتینشو باز کنه.
دیگه واقعا راست کرده بودم و داشتم حشری میشدم. کم کم داشتم به خودم شک میکردم، که چقدر مگه توان مقاومت دارم؟ اونم من، که مدتها بود دستم به کسی نرسیده بود.
وقتی سینه های درشتش از سوتینش بیرون افتاد تو دلم لرزید. بعد دست برد و گوشه های شورتشو گرفت و یکباره کشید پایین و از پاهاش درش آورد و دستاشو گرفت جلوی کسش. و با خجالت گفت: وااای داروک دارم میمیرم از خجالت بیادیگه....
-معلومه...
از جام بلند شدم رفتم نزدیکش. دستاشو دراز کرد، که من بگیرمشون. اما من یکدفعه کمرشو گرفتمو از رو تخت کندمش و به طرف در بالکن بردمش. تا اومد بگه چیکار میکنی در بالکنو باز کردم و انداختمش توی اون درو بستمو قفلش کردم. کلیدشو برداشتم و تو دستم جلوی چشماش گرفتم.همونطور که کف بالکن افتاده بود. با چشمای وحشت زده گفت: چیکار داری میکنی؟
-هیچی عزیزم دارم میرم خونمون. فردا صبح میام سراغت.
خواهش میکنم این کار رو با من نکن. فردا صبح همه منو اینجا لخت مادر زاد میبینند.
-ههههه. خیلیها امشب کتک خوردن منو دیدند.
وحشی بی همه چیز. نکن اینکارو با من، زندگیمو نابود میکنی.
-بای عزیزم. صبح میام سراغت و به طرف در خونه حرکت کردم.صدای التماسشو داشتم پشت سرم میشنیدم....ادامه دارد

بازی_قسمت سوم

اونقدر حالم بد بود، که از خودم بدم میومد. آخه این چه کاری بود که من کردم!! چرا خودمو دادم دست چندتا زن که برام تصمیم بگیرند.منیکه با اونهمه ادعا همه به عنوان یه آدم ضد سنت میشناختنم. حالا برای راضی کردن دل خونواده، شرفم رو داده بودم. اونقدر بهم برخورده بود، که دلم نمیخواست دیگه هیچ کدوم از خونوادمو تا آروم شدنم ببینم. پیاده و بدون هدف راه میرفتم و با این خود درگیری در حال کلنجار بودم. از یه طرفم این کار دختره باعث شده بود که یکم بیشتر به خودم بیام و تو دلم داشتم به خاطر اینهمه شهامت تحسینش میکردم. وقتی به خودم اومدم دیدم تو تریای دوستم جاوید، که تو یکی از کوچه های خیابون نظره، نشستم. تریا شلوغ بودو دختر پسر درحال صحبت کردنو شوخی. بوی عطر قهوه فضای اونجا رو که با یه نور ملایم قرمز جلوه ی کلابهای اروپایی رو تو ذهن ترسیم میکرد پر کرده بود.
سیما یکی از دخترایی بود که برای جاوید کار میکرد. با دیدن من جلو اومد و گفت: به به. چه عجب یه سری به ما زدی؟!!
-جاوید کجاست؟ چشمای سبزش برق میزد. و یه لبخند خوشگلم رو اون لبایی که با رژ صورتی جلوشونو بیشتر کرده بود خودنمایی میکرد.
جاوید رفته بیرون. طبق معمول یه تیکه ی جدید گیر آورده.
-میتونی بهم یکم مشروب بدی؟
چیه انگار خیلی بهم ریختی؟
سیما سوال پیچم نکن. برو یکم عرق برام بیار.
ابروهاشو تو هم گره کرد و گفت: مگه اینجا عرق فروشیه آقای نویسنده؟!!
-اههههه. اگه میخوای کل کل کنی پاشم برم گورمو گم کنم؟
با یه عشوه ی حال به هم زن گفت:اخم نکن جیگر. هر چی بخوای برات میارم. وبرگشتو رفت. هیچ وقت از دختراییکه عشوه های زنونه تو رفتارشونه خوشم نیومده. این دختره هم خیلی سعی داشت یه جوری منو جذب کنه که شاید یه اتفاقی بینمون بیفته. اما تا اون عشوه های مکش مرگ منو ازش میدیدم، به جای اینکه تحریک بشم بدتر حالم گرفته میشد.
چند دقیقه بعد سیما با یه لیوان بزرگ، که به نظر میرسید توش شربت آلبالو و یا یه چیزی تو این مایه ها باشه، برگشت . لیوانو از توسینی برداشت و گذاشت جلوی من.
کجا بودی با کت و شلوار و کراوات؟ نیم نگاهی به صورت خندونش انداختم و جواب دادم. سیما میشه تنهام بذاری؟ پشت چشمو نازک کردو گفت: یییششش چقدرم که سگ اخلاقی!! و رفت.
لیوانمو برداشتم و تا خواستم اولین قلوپ رو بریزم به کامم، چشمم اوفتاد اونطرف گوشه ی سالن، که یه خانوم حدود سی سال با صورتی گرد و سفید و چشمای روشن، و موهای بلوند کرده ، با یه مانتوی کرم رنگ و یه شال قهوه ایی، فنجون قهوه به دست و سیگار لای انگشت بهم زل زده. لیوانم به نشونه ی سلامتیش از لبم جدا کردم و بعد دوباره بردم طرف دهنم. لبخند ملیحی روی لباش نشست و اونم با فنجون قهوه حرکت منو تکرار کرد. دستشو زیر چونه ی گرد و خوش فرمش گذاشت و با همون لبخند به زل نگاه کردنش ادامه داد.
چون شکمم خالی بود، چند دقیقه بیشترطول نکشید، که تنم گرم شد. بلاخره زیر بار نگاه اون خانوم جذاب و سرو صدای چند تا دختر وپسرتوی تریا لیوانمو تمومش کردم. و به سمت سیما که پشت صندوق ایستاده بود نگاه کردم. نگاهمون با هم گره خورد. با سر بهش اشاره کردم و پول مشروب رو روی میز گذاشتمو از جام بلند شدم. سرم گیج رفت جوریکه مجبور شدم برا چند لحظه به صندلی تکیه کنم. یه نگاه به طرف خانومه کردم که معلوم بود از سر بیکاری اونجا نشسته و فقط منو زیر نظر داره. خیلی گرمم شده بود. کراواتم رو گرفتم و از گردنم بازش کردم و گذاشتم توی جیبم. نفسم یکم باز شد. برای سیما دستی تکون دادمو از تریا خارج شدم. حتی عرق هم نتونسته بود، درد فاجعه ی امشبو تو دلم کم کنه. تازه انگار باعث شده بود که تمرکزم روش بیشتر بشه. یه سیگار روشن کردمو بازم بی هدف به راه افتادم. وقتی میخواستم عرض کوچه رو طی کنم و وارد خیابون نظر بشم. یه ماشین کوفت رو ترمز، صدای جیغ لاستیکهاش همه ی چشمها رو به طرف خودش جذب کرد. نگاه کردم دیدم همون خانومه توی تریاس، سرشو از پنجره ی بی ام وی سیاهرنگش بیرون آورد و با لبخند گفت: هی اقا مگه مستی؟...
رفتم طرفش کنار پنجره ایستادم و تو چشماش نگاه کردم.
جدی جدی انگار مستی!!! خوش به حالتون.
دستامو گذاشتم روی لبه ی پنجره و کمی خم شدم. از بوی دهنم یکم خودشو کشید کنار و
گفت: اوه اوه..خفه شدم.
-تا حالا کسی بهت گفته خیلی خوشگلی؟ لحنم کشدا رو مستونه بود.
نه جون شما. اولین نفری که منو روشن میکنی. میخواین برسنومتون؟
نمیدونم چرا با دیدن دوبارش حس میکردم تو شلوارم داره یه اتفاقهایی میفته.
-نمیترسید یه پسر مستو سوار ماشینتون کنید؟
اگه اون پسر مست داروک باشه، چرا میترسم.
اووووه لعنتی منو میشناخت.پس بگو چرا تو تریا اونجوری گیر داده بود.
-خب ، پس با این حساب برو دختر خوب، ریسک نکن.
میخوام برم. اما نمیونم چرا پام نمیره روی گاز!!! فکرکنم فلج شدم.
-زبونتون که خوب کار میکنه.
صدای بوق چند تا ماشین پشت سرش مجبورم کرد که برای ادامه ی این کل کل برم وسوارشم.
تا کی وقت داری با هم باشیم؟
-تا آخر دنیا.
مامانت نگرانت نشه پسر کوچولو؟
اتفاقا میشه. چون....اما حال حرف زدن نداشتم. همون وقتم گوشیم شروع به رنگ خوردن کرد.از جیبم درش آورمو نگاه کردم روی ال سی دیش. سیمین بود. رد تماس کردمو برشگردوندم توی جیبم.
هههه. کیه؟ مامانجونت یا دوست دخترت؟
-من دوست دختر ندارم.
اووه چه پسر نجیبی!! پس مامانجونت بود؟ نگران یکی یدونه اش شده؟ آخی
-شما منو از کجا میشناسی؟
واقعا منو یادت نیومد؟
دوباره به صورت ماهش نگاه کردم. اما بی نتیجه بود. چیزی یادم نیومد. شونه هامو از روی ندونستن بالا انداختم.
خندش گرفت. و گفت: من دختر آقای فرخی ام، نادیا.سر دبیر مجله....
-اووه اووه نگهدار . نگهدار من پیاده شم . نگهدار. از لحن مضحکم خندش گرفت. و گفت: نترس قول میدم بهش نگم که مست بیرون دیدمتو سوارت کردم.
- من از این نمیترسم. از حالتهایی که توی دلم داره برات ایجاد میشه میترسم.
چه حالتی؟ به همین زودی داری خاطر خوام میشی؟
-هر که را روی خوشو موی نکوست.
مرده و زنده ی من عاشق اوست.

بلند خندید و گفت: ای پسره ی هرزه
-من گشنمه باید غذا بخورم.
گوشه ی یکی از خیابونها نگهداشت. یکم به طرف من چرخیدو جاشو درست کرد.با او چشمای عسلیش بازم بهم زل زد و گفت: خیلی وقته میشناسمت. توی خونمونم که پدرم راه میره و دائم از نوشته هات تعریف میکنه. اما نمیدونم فقط نوشتنت خوبه یا کارای دیگه هم بلدی.
دوباره تو شلوارم یه اتفاقاتی داشت میافتاد. اونقدر این نگاها حریص و محرک بود که کم کم داشت روی یه جاهاییم تاثیر بد میذاشت. تاثیر بد؟ درست گفتم؟
-ببین دختر جون برو آخر شبی خونتون و با دم شیر بازی نکن.
ابروهای خرماییشو بالا برد با چشمای گشاد شده گفت: چی؟درست شنیدم؟ شیر؟ ههه پسر کوچولوی من. مامانت داره دنبالت میگرده.
یه دفعه دستمو جلو بردمو پشت سرشو گرفتمو صورتشو به طرف صورتم کشیدم و لبامو گذاشتم رو لباش.طعم لباش محشر بود. یکم تلاش کرد تا تونست سرشو از توی دستم بیرون بکشه و لباشو از دهنم جدا کنه. به محض اینکه آزاد شد دستشو بالا برد و محکم یه چک نثار بنا گوشم کرد. از عصبانیت چهرشو تو هم کشیده بود گفت: کی بهت اجازه داد همچین غلطی بکنی. اما من پروتر شدمو، اینبار با هر دوتا دستم صورتشو گرفتم و لباشو به کامم کشیدم. صدای اوووم اوووومش میومد و داشت با دستاش تلاش میکرد که دستای منو از دوطرف صورتش برداره. ولی چنان محکم صورتشو گرفته بودم که تلاشش به جایی نرسید. بوسه ی طولانی من اثر خودشو کرده بود و کم کم دست از مقاومت برداشت و آروم اروم شروع کرد با دستاش بازو های منو لمس کنه. تسلیم شده بود. و دیگه اراده ایی از خودش نداشت. داشت باهام همراهی میکرد و لبهامو میگزید. با یکی از دستام دکمه های مانتوشو باز کردمو دستمو بردم توی یقه ی تاپش و سینه ی سمت چپشو از تو سوتینش بیرون کشیدم و با انگشتام نوکشو لمس کردم. نفسهاش به شماره افتاده بود و مرتب آه میکشید. و دیگه حاضر نبود یک لحظه دهنشو از دهنم جدا کنه. زبونشو ته حلقم احساس کردم. آب دهنش خوشمزه بود. یهو حس کردم دستش رفته روی شلوارم و داره آلتمو که شق شق شده بود، لمس میکنه.
با خوردن چند تا ضربه به شیشه ی پنجره سمت نادیا به خودمون اومدیم و همدیگه رو ول کردیم.
واااای نه. یه گشت موتوری نیروی انتظامی کنارمون ایستاده بود و هر دونفر سوارش بهمون زل زده بودند.
نادیا شیشه رو داد پایین و خونسرد گفت: فرمایش؟
ماموره سعی کرد خودشو جدی بگیره برا همین با اخم گفت: معلوم هست چه غلطی دارید میکنید؟
نادیا هم جدی و محکمتر از اون جواب داد : نامزد بازی آقا، نامزد بازی. نکنه جرمه؟
ماموره که از لحن محکم نادیا یکم جا خورده بود، گفت: نامزد بازی جرم نیست، اما به شرط اینکه تو انظارعمومی دستتونو تو لباس هم نکنید.
ببینم آقا تو این تاریکیو با شیشه های دودی ماشینم، شما چطور تونستی ببینی ما دستمون تو لباس هم دیگست؟
لا الله....انگار تازه بدهکارم شدیم؟
نادیا کیفشو از صندلی عقب برداشت بازش کرد چند تا دوهزارتومنی بیرون کشید و چپوند تو دست ماموره که گذاشته بودش لب پنجره. نیش ماموره تا بنا گوشش باز شد و گفت: خوش باشید جوونا. اما نه کنار خیابون و یه دنده به موتورش داد و گاز کش ترکمون کرد.بعد برگشت و مستقیم توی چشمای من نگاه کرد و گفت:پسره ی دریده.
شونه هامو بالا انداختم و گفتم: بهت هشدار دادم با دم شیر بازی نکن.
ههههه. دمشو بگو که آنی برا آدم سیخ میکنه. سپس یقه ی مانتوشو درست کرد و راه افتاد.
-کجا میخوای بری؟
بریم یه جایی که کسی نباشه، تا من دم آقا شیر رو بچینم....ادامه دارد

بازی_قسمت دوم

سه سال پیش که بیست و پنج سالم بود. پدرم که از بیماری ام اس رنج میبرد، وضعیتش به حاد ترین شکل ممکن رسیده بود. جوریکه دیگه با ویلچر جابجاش میکردیم. خب منم یدونه پسر خونواده بودمو خیلی برا خودم برو بیا داشتم. وچون وضعیت پدر به اینجا رسیده بود. یه روز صبح که از خواب بیدارشد. برا زندگی من یه مامله ی حسابی راست کرد. که الا و بلا باید ازدواج کنی. من فقط یه پسر دارمو نمیخوام حسرت به دل از دنیا برم. به محض اینکه این حرفها از دهن پدرم دراومد، چهار نفره دیگه که سه تاشون خواهرای بزرگترم بودند و یکیشون مادرم، با پدرم دست به دست هم دادندو بنای بی ریخت کردن اوضاعمو نابود کردن آرامش منو گذاشتند. هر روز کارم شده بود دعوا و جنجال، که من نمییخوام ازدواج کنم. اما مگه به خرج کسی میرفت!! هرچی من بیشتر انکار میکردم، اونا بیشتر اصرار میکردند. دیگه یه روز کاسه ی صبرم لبریز شد و تصمیم گرفتم برای یک بارم که شده بشینمو به جای داد و بیداد کردن، منطقی با همه حرف بزنم.
عصر یه روز تابستونی، مادرم حیاط رو که هنوز جنسش از خشتهای شصت سال پیش بود رو آب پاشی کرده و بوی نم تمام فضای خونه ی قدیمی به ارث رسیده رو پر کرده بود و صدای فواره ی وسط حوض که جنسش از ساروج بود یه حالو هوای روحانی ایجاد میکرد. درختای مو که از وسط باغچه خودشونو روی داربست کشیده و غرق خوشه های انگوربودند. من اومدم و روی لبه ی ایوون نشستم گفتم:
ببین بابا آخه من اصلا علاقه ایی به ازدواج ندارم. چرا میخواین با خودخواهیتون منو تو چیزی که برام اهمیت نداره گرفتار کنید.
پدرم همونطور که روی ویلچر کنار حوض وسط خونه داشت وضو میگرفت جواب داد:داروک بابا تو حالا جوونی نمیدونی که تشکیل خونواده چقدر لذت داره. آدم تا جوونه باید به خودش سرو سامون بده.
مادرم در حالی که سینی چایی دستش بود. از آشپزخونه ی کنار حیاط به سمت ایوون اومد بیرون، وقتی کنار من رسید، اون تن ظریف و استخونیشو کنار من جاداد، دستی روی موهام کشید وگفت:بابات درست میگه پسرم. ما موهامونو تو آسیاب که سفید نکردیم. برگشتم به چهره ی شکسته شدش از گذر زمان و اون موهای خاکستریش که هنوزم مثه جونیهاش بهش میرسید انداختم. دستمو بلند کردمو دور شونهاش گرفتمو کشیدمش تو بغلم و موهاشو بوسیدم. توآغوشم خندید و گفت: هنوزم مثه بچه گیهات بوی تنت مستم میکنه عزیزم.
-مادرمن، به خدا ازدواج تو این زمونه به این سادگیها نیست. من یه آدم بیکارم، که فقط بلدم خوب زر بزنم. نه شغلی نه پولی ... آخه با چه پشتوانه ایی میخواین من زن بگیرم؟
سیمین خواهرم که یکسال از من بزرگتره همونطور که توی قاب چوبی پنجره بزرگ اتاقش که توی حیاط باز میشه نشسته بود و کتاب میخوند. با عصبانیت گفت: معلوم هست تو چی میگی؟
تو یه نویسنده ایی. خیلیها تو رو میشناسند. میدونی چند تا از دوستای خودم اگه از تو بزرگتر نبودند، حاضر بودند کنیزیتو بکنند؟
-سیمین جان، پیادشو با هم بریم. من فکر میکنم اگه هفتا دختر کور و کچلم داشتی با این زبونت همه رو شوهر میدادی.
سیمین از پنجره پرید روی حیاط اومد طرف من ، سرمو گرفت بین دستاشو صورتمو بوسید و با یه لحن بچه گونه گفت: قربون داداش خوشگلم برم.بذار بریم یکم خواستگاری بازی دیگه....وای به خدا خیلی حال میده . فکرشو بکن تو کت و شلوار پوشیده، کروات زده تو مجلس نشستی و دختره هم داره برات ضعف میره.
-ههه. نه که تحفه ام. دختره ام برام ضعف میره!!!! آهان پس تو خواستگاری بازیشو دوستداری؟!!
ییشششششششششش. خیلیم دلشون بخواد.
-آبجی خانوم این روزا دخترا دلشون برا پول ضعف میره.
مادرم تند و غضب کرده جوریکه انگار همین حالا یه دختر اونجا نشسته و ازمن پول میخواد گفت: مگه ما نداریم قربونت برم. چندتاشونو میخوای برات بخرمو در راه خدا آزاد کنم؟
-مادرمن، این چه حرفی؟!! مگه دخترا برده اند که بخریو آزادشون کنی؟
سیمین دوباره صداش در اومد. داداشی گوش کن به من. اگه مشکلت پوله؟ که خودتم میدونی هیچ کمبودی نداری. هم خونه ات آماده است و هم ماشینتو و.... هرچیز دیگه بخوای.
-چیه از کیسه ی خلیفه میبخشی؟
صدای پدرم بلند شد که، یه عمرزحمت کشیدمو، نخوری کردم، تا تونستم یه مال و اموالی جمع کنم. اما فکر میکنی برا خودم جمع کردم؟ نه باباجون من دیگه پام لب گوره.. همش مال شما بچه هاست.
هممون با این حرف پدرم شروع به اعتراض کردیم. ای ی ی ی چی دارید میگید؟ میخوام دنیا نباشه که من با پول شما خوش باشم. با این حرفش بغض گلوم رو گرفت از جام بلندشدمو رفتم طرفش و سرشو تو سینه ام گرفتم. مثه بچه گیهام بوش کردم. زیر گوشم گفت دل باباتو نشکن. بذار یه حرکتی بکنیم.
با صدای عمه شهناز که تو آستانه ی دالون خونه ایستاده بود. به خودم اومد.
اوووه ،چه خبره پدرو پسر؟ تازه همو پیدا کردید؟ چرا درخونه بازه؟
با خودم گفتم: واااای همین یکیو کم داشتم..
عمه خانوم اومد جلو چادرش رو از سرش برداشت انداخت رو ایوون و همه رو یک به یک ماچ مالی کرد. و ادامه داد: خب به کجا رسیدید؟
شصتم خبردار شد که، برنامه از قبل چیده شده.
سیمین مثه بلبل داشت برای عمه توضیح میداد، که اره هر چی ما میگیم جناب داروک یه جواب سر بالا بهمون میده، اما کم کم داریم راضیش میکنیم. عمه ام رو به من کرد و گفت:چیه؟ میخوای تا آخر عمرت عذب بمونی؟ خجالتم خوب چیزیه والا!! مرد هم مردای قدیم. تا چشمشون به یه زن میفتاد آب از لب لونچشون راه میفتاد. نه به اون وقتا که باید جلوی مردا رو میگرفتی و هزار چشمی می پاییدیشون که یه وقت زیرآبی نرند یه هوو سرت بیارند. نه به حالا که باید التماس کنی تا بتونی پسرتو زنش بدی؟ اصلا نکنه مشکل داری آقای نویسنده؟...هان؟ بعد نزدیکم شد، سرشو آورد زیر گوشمو گفت: راست نمیشه؟
از خجالت تا بنا گوش سرخ شدم. همه به خاطر رک گویی عمه شهناز ازش حساب میبردند.
من که سرمو از شرم زیر انداختم.
چیه؟ خجالت کشیدی؟ حالا تازه اولشه. اگه به حرفهام گوش ندی پدرتو در میارم.
-عمه جون خواهش میکنم، شما دیگه گیر ندید. عمه در حالیکه یک دستش و سرشو با هم به چپ و راست حرکت میداد ادامه داد: به خدا نمیدونی چه دختری برات دیدم.آه مثه پنجه ی آفتاب..یه فرشته.. هزارتا خواستگار داره...خونواده دار... خوشگل ، خوش هیکل..درس خونده...با کمال...به خدا هرچی ازش بگم کم گفتم.
سیمین صداش در اومد: عمه، یعنی از منم خوشگلتره.
الهی قربون تو برم عروسکم. تو هم ماهی . اما اون قرار عرسمون بشه. باید یه جور دیگه در موردش حرف بزنیم، تا شاید دهن داروک خان آب بیفته.
-عمه جون به خدا نمیتونم خودمو راضی کنم، از این خونه به اون خونه راه بیفتم که چی؟ من میخوام زن بگیرم؟ دیگه دوره ی این حرفا نیست. اگه دوستام بفهمند من همچین کاری کردم.....وااااااااااااای . دیگه آبرو برام نمیمونه. من چند ساله دارم تو مجلات برعلیه ازدواجهای سنتی مینویسم. حالا خودم....نه اصلا نمیتونم خودمو راضی کنم.
قربونت برم کله خرعمه. این دختریکه من برات دیدمو ببینی ، دیگه از خونشون بیرون نمیای، که بخوای بری خونه ی یکی دیگه. همونجا بست میشینی تا عقدتون کنیم.
-ههه، مگه کیه؟ مونیکا بلوچی؟ یا کاترینزاتا جونز؟
عمه دستاشو بهم زد و با هیجان گفت: اتفاقا چون این دختره که گفتی، مونیکا چی؟ آره همون..چون میشناسم، میخوام بگم درست شکل همونه.
با این حرف عمه تو دلم یهو خالی شد. همیشه تو تخیلاتم دختریکه من میخواستم شبیه اون بود.عمه ادامه داد من قرار رو برای فردا شب با خونوادش گذاشتم. حالا اگه میخوای آبروی فامیلمونو ببری و اگه جرات داری بگو نمیام . بعد با ابروش به جلوی شلورام اشاره کرد و ادامه داد: یالا بگو نمیام، تا منم آبروت رو جلوهمه ببرمو بگم، چرا از زن گرفتن فرار میکنی. همه با این حرف عمه زدند زیر خنده.
اصلا این عمه شهناز شوخی بردار نبود. به یه چشم بهم زدن حیثیت آدمو میبرد.
-آقا قبول، باشه. اما یه شرط دارم.
همه با هم گقتند: چه شرطی؟
- اینکه اگه اومدم و نخواستم دیگه ادامه ندیم. یعنی فقط و فقط یه جا میام خواستگاری. اونم فقط به خاطر بابا.
همه به هم نگاه کردند. اما عمه بدون یک لحظه معطلی گفت: باشه قبوله. تو اگه از اون خونه تونستی بیای بیرون ما هم دیگه کاری به کارت نداریم.
من از اینکه بلاخره تونسته بودند، به هر ترفند که شده، مجبورم کنند که برم خواستگاری حالم گرفته شده بود. دلخور از جمع جدا شدمو به سمت اتاقم که اونطرف حیاط خونه ی دورسازمون قرار داشت حرکت کردم تا از زیر این همه رفتارهای زنونه فرار کنم.
صدای عمه رو پشت سرم میشنیدم که مدام داشت قربون صدقه ام میرفت و و از دختره تعریف میکرد.
وقتی وارد اتاقم شدم یه راست رفتم سراغ کامپیوتر و سایتیو که داستان (روزان ابری) رو توش مینوشتمو باز کردم. شب قبل ماجرای سکس علی و شیرین رو به تصویر کشیده بودم. تا وارد سایت شدم از اونهمه کامنت جا خوردم. اونقدر از دست نوشتهام تعریف و تمجید وجود داشت که با خودم فکر کردم. نکنه جدی جدی من نویسنده ی تواناییم و خودم خبر ندارم!!!!!
قسمت پیامهای خصوصیم حدود سی تا پیام داشتم. توی خود تاپیک که دیگه هیهات بود.
یه آی دی بود به نام (رودابه) هر وقت این آی دی برام پیام میداد، ناخود آگاه یاد کتاب سرزمین جاوید ذبیح الله منصوری میفتادم.هیچ وقت توی تاپیکم برام کامنت نمیذاشت. و توی هیچ تاپیک دیگه هم اثری ازش نبود. و فقط توی قسمت خصوصیم هر چند روز یه چیزی برام ارسال میکرد. اکثرا هم چنان منطقی داستان رونقد میکرد که از نوشتم خجالت میکشیدم. و گاها فکر میکردم، که من دارم یه مشت اراجیف سر هم میکنم. اینبارهم برام پیام داده بود.
خب، این قسمت رو هم خوندم. باید بگم، خیلی وقیحی آقای داروک. واقعا با چه رویی میتونی اینقدر واضح و بدون پرده همه چیز یه سکس رو بنویسی؟!! نمیدونم باید به داشتن اشخاصی مثه تو، توی این مملکت افتخار کرد، یا از وجودت شرمنده بود!! آخه پسرجون شرمو حیا هم خوب چیزیه که تو نداری.
بهش جواب دادم. دوست محترم، مجبور نیستید به خوندن دست نوشته هام ادامه بدید. بعد جواب باقیه ی بچه ها رو دادم. و قسمت جدید رو که چند ساعت قبلش نوشته بودمو تو سایت گذاشتم.

**********************
تو خونمون هلهله بود. همه داشتند تلاش میکردند که برای رفتن به خواستگاری تو بهترین شرایط باشند. منم نشسته بودمو خونسرد داشتم رفتارهاشونو تو ذهنم هک میکردم. چون برام آخر و عاقبت داشت. نوشتن همین بود که ببینم دیگران تو شرایط مختلف چه عکس العملی دارند.
خواهرام به ترتیب سارا و سپیده و سیمین. هر کدوم به نوبه ی خودشون توی رفتو اومد انجام کاراشون هر دفعه یه قری هم به من میزدند.
نگاش کن چه بیخیاله!!!!! پاشو برو حمام هپلی. لباسات آماده است؟
چی میپوشی و .....
بلاخره غروب شد و همه آماده ی حرکت. من تو آخرین لحظه دوباره سری به سایت زدم و پیامهامو چک کردم. خیلی حال کردم. همش انرژی بود. بازم (رودابه) برام پیام داده بود که.
بی ظرفیت، تحمل انتقاد داشته باش. وگر نه همه ی عمرتو باید تو همین سایتهای سکسی و گمنام بنویسی. ولی خداییش با تموم ضعف ادبی ، بازم داستانت جذابه!!! یعنی واقعا شخصیت خودتم مثه شخصیت داستانته؟
صدای خواهرامو شنیدم که همه با هم داشتند جیغ میکشیدند. آهاااااااای کجایی دیر شد.
فرصت جواب دادن نبود. کامپیوترو خاموش کردمو از اتاق زدم بیرون.
***********************************

وقتی پا به حیاط خونه ی دختر خانوم گذاشتیم از اینهمه سلیقه و زیبایی باغچه ها حیرت کردم. ناخودآگاه به زبونم اومد. که وای چقدر این باغچه هاتون زیباست. مادر وپدر دختره که به استقبالمون اومده بودند. با هم گفتند: کار پرتو دخترمونه. اون باغبونی خون رو انجام میده.
عمه شهناز نگاهی به من کرد و نیش خندی زد.
وارد ساختمان که شدیم چند نفر دیگه زنو مرد هم به استقبالمون اومدند و تعارفات شروع شد تا وقتی روی مبل جا گرفتیم. همه ی خانوادشون از اون اصفهانیهای مذهبی و مقید به حجاب و روگیری از نامحرم بودند. درست بر عکس فامیل من. با اینکه ما هم اصفهانی اصیل بودیم . اما حجاب و محرمو نامحرمی نداشتیم. البته بچه های فامیل همدیگرو مثه خواهر و برادر دوستداشتند و اصلا نا محرمی برامون حرف خنده داری بود.
احساس میکردم یکم جو نا آرومه. جوریکه به نظرم رسید که انگار همه ی میزبانان از چیزی نگرانند و واهمه دارند. هنوز همه توی تعارف بودند و من داشتم خونشونو برانداز میکردم. یه سالن بزرگ حدود هفتاد یا هشتاد متر. که سه سری مبل توش چیده شده بود و یه میز ناهار خوری دوازده نفره هم کنار اوپن آشپزخونه قرار داشت . اونطرف سالن یه راه یله با نرده های چوبی به رنگ زرشگی، که با پردهای خونه همرنگ بود، وجود داشت، که بصورت زیبایی با یک پیچ تا طبقه دوم امتداد داشت. اینجور که شنیده بودم پدر دختر تاجر فرش بود و معلوم بود که پولش از پارو بالا میره. تواین تفکرات بودم که یدفعه یه دختر بی حجاب تند و سریع از یله ها پایین اومد و یکراست اومد طرف جمع که هنوز در حال تعارف بودند. ناخود آگاه همه توجهات رفت طرف اون.
بینظیر بود. یه بلوز و شلوار ساده ی مشکی پوشیده بود که با رنگ پوست دستاش و صورت و گردنش کاملا در تضاد بود. موهای لخت وبلند و سیاهش با اینکه از بیخ مثه دم اسب بسته بودش تا روی باسنش بود. چنان این چهره وحشی و سرکش به نظر میرسید که من با خودم فکر کردم . این بی رحمترین زن دنیاست.
حالا وسط جمع ایستاده بود. مغرور واز خود راضی. با گردنی برافراشته و آماده به جنگ. همه از این رفتار او متعجب شده بودند و ساکت داشتند نگاهش میکردند. نگاهی به همه انداخت. پدر و مادرش از وحشت رنگشون پریده بود. یک لحظه نگاهش توی نگاه من گره خورد. زهر خندی زد و بعد با صدایی بلند و رسا و البته گرمو دخترانه گفت: اولا سلام. دوما من از طرف پدر و مادرم از همه عذر میخوام. و برای اینکه دیگه پدر و مادرم این اشتباه رو تکرار نکنند مجبورم حرفمو به این صورت بیان کنم. بنده به هیچ عنوان قصد ازدواج ندارم و نخواهم داشت. البته اگر خبر داشتم اجازه نمیدادم، که شما توی زحمت بیفتید. ولی خونوادم برای اینکه منو در مقابل عمل انجام شده قراربدند، تا چنددقیقه ی پیش هیچ حرفی به من نزده بودند. بازم از همه عذر میخوام و بعد روشو به طرف من کرد و با همون لبخند نیشدار که غرورمو شکست گفت:مخصوصا شما آقای داماد، براتون آرزوی خوشبختی دارم. خدانگهدار. و به سرعت برگشت و از همون یله ها بالا رفت.
چنان همه بهت زده شده بودند. که هیچ کس توانایی کلامی حرف زدن رو نداشت. خودم با اینکه انگار هیپنوتیزم شده بودم. اما غرورم به یاریم اومد و منو مجبور کرد که از جام بلند شم. و بدون کلمه ایی از در ساختمان خارج شم. ادامه دارد....

بازی (قسمت اول) نوشته ی داروک

صبح زود که بیدارشدم، چشمام رو باز نمیکنم و با دستم دارم دنباله پرتو روی تختم میگردم ، که اون تن ظریفشو بگیرمو بکشمش تو بغلم. اما پیداش نمیکنم. برا همین چشمامو باز میکنم.
اههههههههههههه باز یه صبح سگی دیگه شروع شد. بدون پرتو. امروز روز سومیه که ترکم کرده و من هنوز از روی عادت موقعه ی بیدار شدن، با دستم دنبالش میگردم. به پنجره نگاه میکنم که خورشید از لای پرده کرم رنگ، دزدانه داره سرک میکشه تو اتاقم. پا میشم میشینم توی تختم. فقط یه شورت تنمه. اسلیپ ، مشکی، پرتو برام خریده.
بی حوصله از جام پامیشم میرم دستشویی که کنار اتاق خوابمه. صورتمو میشورم مسواک میزنم و آماده میشم تا برم دنبال پرتو بگردم. حالا که نیستش شبها درست خوابم نمیبره. آخه چرا باید اینجوری بشه؟!!!!!! چرا باید کسی دنبال این باشه، که رابطه ی منو پرتو رو بهم بزنه؟!
تو این فکرم که صدای آلارم وبکم بلند میشه. میدونم کیه. باعث جدایی منو پرتو همین شخصه. میرم طرف میز که کنار دراور که کامپیوتر روش قرار داره. و وبی که برام اومده رو تایید میکنم. بلافاصله تصویر باز میشه و دوباره همون خانوم، که دو هفته است بهم پیله کرده ، جلوی وبکم نشسته. یه ماسک سیاه از یه گربه به صورتش زده. با لوندی میگه: سلاااااام آقای دارووووووووووک...صبحتون بخیر.
از دستش کلافه ام، برا همین میگم: تو چی میخوای از زندگی من؟
بدون کلام از جاش بلند میشه و فضای مکانی که اون توشه ، برام پیدا میشه. یه خونه کاملا شیک.
کمی از وبکم فاصله میگیره وشروع میکنه استریپتیز کردن. خیلی سکسیه. اندامش
فوق العاده است.میخوام وبکم رو ببندم، که صداش در میاد نه صبر کن.. امروز میخوام چیزای بیشتری نشونت بدم و یه باره سوتینشو باز میکنه. ودوتا سینه ی درشت و خوش فرم میفته بیرون. یکم تحریک میشم. وب رو میبندم و همینطور که آروم آروم قر میزنم میرم طرف یخچال. آدم حیرون میمونه تواین زمونه!! آخه این دیگه کیه؟ چرا داره با من اینجوری میکنه؟
چهار شب پیش تا اومدم خونه ، دیدم پرتو اصلا حالش خوب نیست و به زور جواب سلامم رو داد. همیشه تا وارد خونه میشدم، مثه بچه ها خودشو پرت میکرد توبغلم. اما اونشب یه جور دیگه بود.حتی نگاهمم نمیکرد چه برسه به اینکه بپره بغلم. داشت غذا رو میچید روی میز آشپزخونه. میرم جلو و از پشت بغلش میکنمو، پشت گردنشو که بهترین رایحه ی دنیا رو داره میبوسم. به زور خودشو از تو آغوشم بیرون میکشه و میره طرف یخچال تا ظرف آب رو بذار روی میز.
میگم: چیزی شده عزیز دلم؟
هه. چه خودشم میزنه به موش مرده گی!!!!!! خوبه والا..
میشینم روی صندلی پشت میز و میگم: تو هیچ وقت اینجوری با من حرف نمیزنی؟ میشه بگی چی شده؟!!
یه دفعه خونش به جوش میاد. در یخچالو محکم میزنه بهم و فریاد میکشه: چی فکر کردی؟ من یه احمقم؟ شاخ روی سرم میبینی؟ پشت گوشام مخملیه؟
اونقدر عصبانیه که از چشماش نفرت در حال فورانه. اون صورت ظریف و خوشگلش حالا با اینهمه عصبانیت درسته جذابتر شده ، ولی یه تنفر و یه چیزی مثه تصمیمی علی رغم میل، توش موج میزنه. اولین باره توی این دوسال همخونه بودن میبینم، این اندازه از دستم عصبانیه. پس باید چیز مهمی باشه. سعی میکنم خونسرد باشم، تا ببینم چی پیش میاد. برای همین میگم:عزیز دلم، اگه نگی چی شده، که من نمیفهمم.
از آشپز خونه میره بیرون میره طرف کاپشنم که به جا لباسی کنار در ورودی ساختمان آویزون کردم و یکم جیبهاش رو میگرده ، یه کاغذ از توش بیرون میکشه. همونجا بازش میکنه و شروع میکنه به خوندن. من دارم نگاهش میکنم. بعد یه دقیقه کاغذ رو تو دستش مچاله میکنه و با حرص لباشو میجوه و خشمگین بهم نگاه میکنه و میاد طرفم. وقتی کنارم ایستاده بغض داره و اشک تو چشماش جمع شده. کاغذ رو میندازه جلوی من روی میز و میگه: دیگه شکم بر طرف شد. من ترکت میکنم آقای نویسنده...ولی فکر نکنم حقم این بود.
دست دراز میکنم کاغذ رو بر میدارم و بازش میکنم. با یه دست خط زیبا یه متن توش نوشته شده بود. سعی کردم بخونمش.
سلام عزیز دلم.
امروز هرچی منتظرت شدم نیومدی. چقدر دیگه باید صبر کنم ؟ ....آخه عشفم، دیگه طاقت ندارم. تورو خدا تکلیفت رو با پرتو روشن کن.

داشت رو سرم شاخ سبز میشد. به خودم اومدم دیدم، پرتو داره وسایلشو جمع میکنه. اما برام سوال شده بود، که اون از کجا میدونست این کاغذ تو جیب منه. بلند شدم و دنبال پرتو راه افتادم و همون سوالو ازش پرسیدم. همونطور که تند و عصبانی داشت وسایلشو توی دوتا ساک جا میداد، بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: همون خانوم سکسیه که بهت وبکم میده بهم گفت.بعد از جاش بلند شد و رفت طرف اتاق خواب و چند لحظه ی بعد برگشت با یه مشت کاغذ دیگه. همه رو ریخت جلوی پای من و گفت: هه این دو هفته همه ی اینهارو از تو لباسهات بیرن کشیدم. شرم که نداری!!!!!!!!!!
وااااااااااااای نه خدای من. نمیدونستم این دیگه کیه، که افتاده توی زندگی من. به پرتو نگفته بودم، چون فکر میکردم، حتما یه آشناست و داره سر به سرم میذاره. اما اینجور که معلوم بود سفت و سخت پا وایساده که رابطه ی منو پرتو رو بهم بزنه.
جلوی پرتو سرپا نشستم و گفتم:عزیز دلم، باور کن من نمیدونم چه اتفاقی داره میافته. یه موی تورو نمیدم به هزار تا زن سکسی و خوشگل دیگه.
ههه. خندیدم. بسه دیگه هر چی فیلم بازی کردی... تو فکر کردی منم شخصیتهای قلابی توی داستانهاتم؟ اشتباه میکنی آقای داروک......آ قااا ی دارررروک
زیر پنج دقیقه وسایلشو جمع کرده بود و از در ساختمان زد بیرون. دنبالش رفتم توی حیاط بازوش رو گرفتم و گقتم: صبر کن قربونت برم. داری اشتباه میکنی بذار حرف بزنیم با هم.
پرتو، باور کن من نمیدونم قضیه چیه. مگه تو تاحالا از من دروغ شنیدی؟ اینجوری منو تنها نذارو برو..داری اشتباه میکنی...
یه لحظه ایستاد، برگشت مستقیم تو چشمام نگاه کرد و گفت: خیلی وقیحی.. چه نقشه ها کشیده بودم . اما چی از آب دراومدی!! و بعد با سرعت از در خونه بیرون رفت منم دنبالش دویدم.
آژانسی که خبر کرده ، منتظرش ایستاده بود. به سرعت سوار شد. ماشین هم حرکت کرد.
حیرون و مات داشتم به دور شدن پرتو نگاه میکردم. خوب میشناختمش. وقتی تصمیمی میگرفت خدا هم نمیتونست منصرفش کنه. بغض گلوم رو گرفت و اشک تو چشمام جمع شد. فقط خدا میدونست چقدر دوستش دارم.
برمیگردم تو خونه و میرم یه راست سراغ یخچال. شیشه ی عرقمو بر میدارم و همونجور سر میکشم. مزه ی تند عرق توفضای دهنم بیداد میکنه. با آستینم دهنمو پاک میکنمو یه خیار برمیدارم، گاز میزنم. گیج و سر در گمم. آخه چه اتفاقی داره میفته؟!!
صدای آلارم وبکم بلند میشه. میدونم که همون زن..
وقتی تصویر باز میشه. خانومه با یه تاپ قرمز و یه دامن سفید کوتاه روی مبل نشسته و لپ تاپش رو گذاشته روی میز جلوی مبل . مثه همیشه ماسک گربه داره. سکسیو جذاب. با پوستی برونزه و اندامی درشت. میگم: چرا داری با زندگی من این کار رو میکنی؟
میخوام ببینم چقدر توانایی داری تو نوشتن . به جای شاکی شدن بنویس.
تو داری عشقمو ازم میگیری...!! میگی بشینم بنویسم؟!!
اوووووووه ، تو هم کشتی ما رو با این عشقت. دنیا پر از زنهای خوشگله. فکرشو بکن اگه دستت به من برسه بام چیکار میکنی؟
هیچی، مثه سگ میزنمت.
قهقه میزنه و میگه:منکه عاشق کتک خوردن از توام.
-تو دیونه ایی..
آره ،اما دیونه ی تو...برای رسیدن به تو هر کاری میکنم...
-اما این چه دوستداشتنیه که داری زندگیمو خراب میکنی؟
من زندگیتو خراب نمیکنم، فقط دارم جهتشو عوض میکنم. میبرمت به طرف یه عشق جدید. سکس جدید.....حال نمیده؟
داد میزنم:بسه تورو خدا من نمیخوام. من پرتو خودمو میخوام... و وب رو میبندم.یه سیگار روشن میکنم یه قلوپ دیگه از عرقم رو میخورم و به پرتو فکر میکنم. ادامه دارد.....