سلام . اسم من وحیده .
من 21 سالمه و يه عمه دارم که 30 سالشه واسمش لیلاست خيليم خوشگله . اين عمه من از
اون وقتي که من يادم مياد يه کم خارش داشت . اما اين آخرا ديگه از هميشه بيشتر بود
. ماجرا از اونجا شروع شد که ما تو فرديس زندگي ميکرديم و عمه اينا تو تهران .
ماجرا برميگرده به سه چهار ماه پيش . من از اين کارم قبل از اينکه اين سايتو ببينم
خيلي پشيمون بودم و فکر ميکردم که فقط من يه نفر تو دنيا اين کار رو کردم ( سکس با
محارم ) اما اين سايت رو که ديدم گفتم ماجراي سکس با عمه لیلا رو براتون بگم . خيلي
حاشيه رفتم بريم سراغ داستان . يه روز من ميخواستم برم تهران تا يکي از دوستام رو
ببينم . گفتم از شب برم خونه عمه اينا بخوابم و صبح برم پيش دوستم . بعداز ظهر ساعت
5 بود من راه افتادم و ساعت هفت و نيم من تهران بودم . وقتي رسيدم در رو زدم عمه
بزرگم در رو باز کرد ( اون يکي عمم ) . سلام عليک و روبوسي کرديم رفتم تو .شوهر عمه
لیلا رفته بود از بندر جنس بياره ( فروشگاه صوتي تصويري داره ) وعمه لیلا آبجيش رو
صدا کرده بود که پيشش بمونه تنها نباشه . نميدونست که من ميخوام برم خونشون . خلاصه
نشستيم صحبت کردن . تا اينکه موقع شام شد . عمم زنگ زد از رستوران شام آوردن .
نشستيم خورديم . شب ساعت يازده شد . عمه بزرگم خسته بود گفت من برم بخوابم . من هم
تو چون تو خونه عجله داشتم واسه اومدن وقت نکرده بودم دوش بگيرم . قبلشم باشگاه
بودم بدنم خيلي کثيف شده بود . ميخواستم برم دوش بگيرم ديدم يه اصلاحي هم کنم بد
نيست . به عمه گفتم عمه جون خونه ژيلت دارين . رفت يه دونه آورد . گفتم عمه ميتوني
اين پشت گردنم رو واسم بزني بلند شده . گفت باشه تو برو دوش بگير الان ميام .
ميخواستم برم يادم افتاد من که با خودم شورت نياوردم . روم نميشد به عمه بگم .
خلاصه هر طور که بود به عمه گفتم . آخه عمه من که لباس نياوردم . گفت منظورت شرت و
ايناس ؟ . گفتم آره . گفت : اگه ميتوني بپوشي واسه علی رو بيارم بپوش ( شوهر عممه )
. گفتم نه بابا عمه يه چيزي گفتيا نميشه که . شورت که چيزي نيست که بشه واسه کس
ديگه رو پوشيد . با خنده گفت من و عمه ژيلات ( همين عمه بزرگم ) واسه همديگرو
ميپوشيم خونه هم بودني . منم گفتم آخه شما فرق دارين ولي منظورم از لحاظ زن و مردي
نبود . عمم گفت نه بابا چه فرقي داره . واسه شما يه سر داره ولي واسه ما نداره . من
همينجوري موندم چي بگم . گفتم خوب حالا چيکار کنيم . گفت خوب همون رو بيرون در بيار
در اومدي از حموم همون رو ميپوشي . من هم بعد کمي تته پته . ندونستم چي بگم گفتم
آخه نميشه که پس بايد قبل از اينکه در بيارمش پشت گردنم رو بزني . عمم يهو برگشت
گفت اوا عيبي نداره که توام . منم عمتم ديگه . گفتم آخه زشته . عمم برگشت گفت نه
بابا خيليم خوشگله . ديد من از اين حرفش جا خوردم . گفت نترس نخواستيم بخوريمش که .
ديگه من منظورش کاملا دستم . اومد . مثل اينکه آقا علی درست و حسابي بهش نميرسيده .
خلاصه رفتم حموم توي رختکن لخت شدم . شرتم هم در آوردم . رفتم تو . سرم رو که شامپو
زدم و شستم . تا اومدم دوباره شامپو بزنم .ديدم عمم داره در ميزنه . در رو زد منتظر
جواب نشد اومد تو . منم خجالت کشيدم دتم رو گرفتم جلو کيرم که هنوز خواب بود . عمم
گفت دوش رو ببند خيس نشم . دوش رو بستم . تا ديدم عمم هواسش به کيرمه ديگه کيرم
داشت شق ميشد . ديگه ديدم خيلي تابلو پشم کيرم هم زياد بود ديگه کيرم تو دستم جا
نگرفت .يهو عمم برگشت گفت تو دستت جا نميشه مجبوري ؟ گفت نميدونستم اينهمه خجالتي
بودنتو . گفتم اينکه ديگه طبيعيه گفت چرا . منم ديگه ديدم کار از کار گذشته . گفتم
مگه ميشه يه خانوم به اين خوشگلي به چيز آدم زل بزنه . آدم بي تفاوت باشه . گفت خوب
لفظ قلم نيا . راحت باش . دستم رو تا برداشتم عمه لیلا گفت اووه چند ساله بهش
نرسيدي . گفتم چطور گفت پشمات خيلي زياد سده . به جاي پشت گردنت بزار پشماي چيزتو
بزنم . گفتم چيمو ؟ گفت دودولتو خوبه ؟ گفتم يعني در حد دودوله ؟ گفت بسه پررو نشو
. خورد تو ذوقم . اما عمم زود گفت شوخي بودا . عمه گفت اينو که با ژيلت نميشه کاريش
کرد بزار اول با قيچي بزنم . رفت قيچي بياره ديدم با شلوارک و سوتين اومد تو . خيلي
کيف کردم . گفتم عمه اين چيه سوتين دختر بچه هاست ( آخه تا بالاي نوک پستونش بود )
گفت چطور ؟ گفتم آخه خيلي کوچيکه . مخصوصه ؟ گفت مخصوص چي ؟ گفتم هيچي بابا ولش کن
. گفت پيرهنم رو در آوردم که مو نچسپه بهش . گفتم منظورت پشمه ؟ خنديد . عمه گفت
بيا جلو ببينم . رفام جلو تا عمم نشسته بود روي صندلي تا چشمم از بالا به سينه هاش
افتاد کيرم دوباره شق شد . آخه خيلي بزرگ بودن . خيلي خم سفت و سفيد مثل برف . عمم
گفت چيه بازم اينو تيزش کردي واسمون . گفتم آخه تقصير خودته عمه جون . ببين وضعتو .
گفت خوب الان يه کاري کن اين بخابه رگاشم زده بيرون . بخوام تکو بخورم ميره تو چشم
. بعد با هم خنديديم . گفتم چيکارش کنم آخه ؟ گفتم يه لحظه بري بيرون من درستش
ميکنم ( ميخواستم جلق بزنم ) الان ميگيد اين چه احمقيه . اما از اينکه با عمه خودم
سکس کنم ميترسيدم . خيلي کار کثيفي ميدونستمش ( البته هستا ) .به خاطر همين حرفش زو
وسط نميکشيدم . عمم گفت چيکارش ميخواي بکني بدبختو ؟ گفتم حالا . گفت هر کار ميخواي
بکني جلوي من بکن . مثل اينکه حدث زده بود . گفت ميخواي جلق بزني ؟ خواستم بگم نه .
اما ديدم راه ديکه اي ندارم . گفتم آره . گفت خوب شروع کن . يه لحظه شحوت کل وجودم
رو گرفت . بي خيال همه چي شدم . گفتم خالي خالي که تا فردا طول ميکشه . گفت پس اگه
ميخواي يه کم شامپو بزن . گفتم نه منظورم از نظر شامپو و اينا نبود . منظورم رو
فهميد . گفت يعني ميگي لخت شم ؟ کامل نه ولي يه کارايي بکن که من حشري شم . گفت تو
شروع کن من باهاتم . يهو برگشت شلوارکشرو با شرتش رو با هم تا زير کونش کشيد پايين
. دستش رو انداخت دو طرف کونش رو باز کرد و قمبل کرد . سوراخ کونش کامل معلوم بود .
کسش هم از زير بيرون بود . همون جا کم مونده بود کل آب بدنم يه جا از کيرم بريزه
بيرون . اما خودم رو با زور نگه داشتم .گفت اگه ميخواي انگشت کن رودتر آبت بياد .
اونم مثل اينکه ميخواست منو شحوتي کنه که بکنمش . گفتم نه عزيزم هنوز زوده . گفت پس
تو ميخواي طولش بدي . گفتم عمه پستوناتو درار مردم . گفت چشم . برگشت پستوناشو از
بالي سوتين دراورد بيرون . دهنم وا موند ديدم واي چه پستوناي سرحال و خوشگلي . گفت
ميخواي بيشتر لذت ببري ؟ منم گفتم آره . گفت پس بيا جلوتر رفتم جلو فکر کردم ميخواد
ساک بزنه . کيرم رو گرفت . نشست رو زانو کيرم انداخت لاي پستوناش . گيرم داشت
ميترکيد . گفتم خشک خشک ؟ يه تف کردش رو کير من يه تفم انداخت لاي پستوناش . کيرمو
گذاشتم لاي پستوناش . اونم پستوناشو از دو طرف به هم فشار ميداد . سه چهار بار که
بالا پايين کردم آبم با فشار پاشيد زير فک عمه لیلا . گفت اي ديوونه ميگفتي زودتر
که اينقد بي جنبه اي ديگه . دهنم وا موند گفتم به اين ميگي بي جنبه ؟ هرکس ديگه اي
بود همون اول که قمبل کردي کل شيره جونش ميريخت بيرون . گفت يعني اين قدر سکسي ام .
گفتم آره خوش به حال آقا علی . يهو ياد عمه ژيلا افتادم . گفتم نکنه بيدار سه ببينه
با هم تو حموميم . اونم که نخود تو دهنش خيس نميشه . آبرومون تو فاميل ميره . گفت
نه بابا من از صبح اونقدر از اون بدبخت کار کشيدم که تا فردا بعد از ظهر ميخوابه .
يادم افتاد صبح ميخوام برم پيش عليرضا دوستم . گفتم عمه خوب بيا بزن حالا . گفت
راست ميگي . کيرمو شستم . رفتم جلوي عمه . تا عمه دستشو زد به کيرم کيرم دوباره مثل
چوب شد . عمه گفت اه بابا بازم که شروع کردي ؟ بابا تو ديگه کي هستي ؟ تو که همين
الان جلق زدي . آبتم هنوز زير چونمو لاي پستونمه . گفتم عمه تو هم يه چيزيت ميشه ها
من دارم سعي ميکنم بخوابه تو از پستونات تعريف ميکني ؟ گفت ديگه من طاقت ندارم .
کيرمو گرفت تا ته کرد تو حلقش . چندبار عقب جلو کرد . گفتم عمه گفتي اگشتت کنم
هنوزم رو حرفت هستي ؟ گفت آره حتي اگه ميخواي بکني ميتوني بکني اما فقط از کون .
چون بي جنبه اي يهو ديدي ريختي تو کسم حالا خر بيار باقالي بار کن . گفتم چشم عمه
جون . گفتم همونجوري قنبل کن . گفت تو کيرتو آماده کن . گفتم اول انگشت کنم ديگه
گفت باشه . قنبل کرد . گفتم خودم ميخوام لاي کونتو باز کنم . لاي کونشو باز کردم .
اول يه کم کسو کونشو از پشت ماليدم . بعد انگشت اشارم رو کردم تو دهنم خيسش کردم .
کردم تو سوراخ کون عمه . خيلي تنگ بود . به شوخي گفتم عمه سوراخ کونتو بخورم . گفت
همش واسه خودته . گفت سوراخ کونمو يکم زبون بزن گلگلکم مياد خوشم مياد . يه که
سوراخ کونشو زبون زدم . بعد دوتا انگشتم رو با هم کردم تو سوراخش يهو يه داد نه
خيلي بلند کشيد . گفتم عمه الان آبجيت بيدار ميشه ها . گفت ببخشيد . گفت نميخواي
بکني تو سوراخم . سه سايته داري انگشت ميکني سوراخ کونمو . گفتم چرا . تو باز کن
کونتو . دستشو انداخت باز کرد . سوراخش يخه کم گشادتر شده بود اما نه زياد کير منم
کلفته . عمه گفت کيرتو بيار جلو يواش يواش بمال به سوراخ کونم بعد بکن تو . کيرمو
يه تف زدم . ميماليدمش به سوراخ کون عمه لیلا اونم شل ميشد . بعد گفت بسه بکن تو
کونم . کرم رو گرفتم کردم تو سوراخ کونش يه تکون داد خودشو بعد گفت اينجوري کمردرد
ميگيرم بزار مدل سگي قنبل کنم . گفتم عمه ولي ماشالا خيلي حرفه اي ها . گفت آخه علی
خيلي سليقش با بقيه فرق ميکنه به خاطر همون هر نوع سکسي رو رو من امتحان کرده من هم
ياد گرفتم . چند بار که عقب جلو کردم عمم گفت وحید دستتو از پايين بنداز کسم رو
بمال که تو تموم ارضا شدي من تو کف نمونم . منم دستمو انداختم ديدم واي چه کس نرمي
. يه دو سه دقيقه که ماليدم عمه ديدم داره ارضا ميشه . هي داد زد بکن بکن تو کونم .
کسمو بمال . تندش کن . همينا رو هي گفت بعدش يه اه کشيد . بدنش شل شد . سوراخ کونشم
شل شد . رفت و آمد کيرم هم راحت تر شد . ديدم عمه با يه صداي خمار گفت وحید زودتر
تمومش کن من خوابم داره ميگيره . بي حال شدم . چندتا که تلنبه زدم يه کم تندش کردم
.ديدم آبم بازم ميخواد بياد کيرم رو از تو سوراخ کون عمه کشيدم بيرون . آبم رو
ريختم رو کون عمه بعد يه که کونشو با ليزي آب کيرم ماليدم تا يه کم حال اومد . پاشد
شلوارکشو شرتشو گذاشت تو رخت کن يه دوش گرفتيم . من با اينکه کيرم خوابيده بود ديدم
ديگه فرصت شايد پيش نياد گفتم زير دوش يه بار ديگه بکنمش اما عمه مخالفت کرد . گفتم
حد اقل لاي پاهات بندازم . گفت باشه بدن عمه رو کلا ليف کشيدم کامل کفي شد . از عقب
بغلش کردم کيرم رو انداختم لاي پاهاش . پستوناش رو هم گرفتم تو دستام گرم و ليز .
کيرمو که عقب جلو ميکردم . کيرم ميخورد به کس عمه به خاطر همين عمه هم دوباره ارضا
سد منم آبم اومد اين سري عمه رو خوابوندم و ابم رو روي کسش ريختم . البته اين سري
آبم کمتر بود . بعدش ديگه احساس کردم کيرم درد ميکنه . کمرم هم همينطور . خلاصه
آخرش هم قسمت نشد که ما اين پشماي کيرمون رو بزنيم . پشت گردنم هم همينطور . با عمه
از حموم در اومديم . صبح که بيدار شديم عمه ژيلا سر صبحانه گفت چقدر رنگت واشده
لیلا ؟ حموم بودي ؟ من گفتم فهميده . اما عمه لیلا گفت آره قبل از اينکه شماها
بيدار شين من رفتم دوش گرفتم . . من هم نزديکاي ظهر بود رفتم پيش دوستم عليرضا و و
بعد برگشتم فرديس . بعد اون هر وقت عمه رو ميبينم اون نگاش يه کير منه منم نگام به
پستوناي عمه .
|
|
Chat Box LAB2LAB
Popular Posts
-
میخوام داستان سکس زنم با سینا پسر همسایمون رو واستون تعریف کنم. اوایل ازدواجمون من ومحرابه زندگی خوب وشادی رو داشتیم. هردومون با عشق و علاقه...
-
آشنایی من و شیرین اینجوری بود که من شماره تلفن خودم رو تو یه گپ – خونه (چت) به یکی از دوستاش داده بودم . یه روز سر ناهار بودم که یکی زنگ زد ...
-
خيلى وقت بود واسه يه كارى ميرفتم دندون پزشكى هر از چند وقت يه بار بايد ميرفتم پيش اين دكترِ. طرف خيلى سر و گوشش ميجنبيد و سعى ميكرد هر جور ش...
-
قسمت دوم مزایای داشتن خواهر حشری بعدازاینکه اون رفت من به دم در خانه رفتم زنگ زدم خواهرم جواب داد در رو باز کرد منم سریع رفتم تو که ببینم چه...
-
جهت تماس با مه جهت همکاری با این وبگلاگ ایمیل خود را برای ما گذاشته تا در اسرع وقت با شما تماس بگیریم با ت...
Tuesday, May 3, 2011
وحید و عمه لیلا
دور سينه خواهرم
ماجرا به 3 سال پيش برميگرده ،
اون موقع من 18 سال داشتم .دو سه هفتهاي ميشد كه كلاس بدنسازي ميرفتم و احساس
ميكردم سينههام بزرگ شده و خوشم اومده بود.يه شب ساعت 7 از كلاس بدنسازي برگشتم
خونه و ديدم هيچكس نيست ، به اتاق خواهرم رفتم و فهميدم كه مامانو بابام به خونه ي
يكي از آشناها رفته بودند و تا ساعت 11 برنميگشتند.رفتم لباسهامو عوض كردم و براي
اينكه پيش خواهرم افه بيام به اتاقش رفتم و سينههامو فشار دادم و گفتم:حال ميكني
چه سينههايي شده!؟ تيريپ بدنسازيه ديگه!؟ اونم خنديد و گفت:ديگه هر چي باشه واسه
ما خانوما كه نميتوني افه بياي كه هرچي هم سينههات بزرگ باشه به اندازه ما نيست!؟
گفتم:كورخوندي من حاضرم شرط ببندم كه دور سينههام از دور پستوناي تو يكي بزرگتره!؟
يه نگاهي بهم كرد و گفت:برو مترو بيار اندازه بگيريم.منم بدورو رفتم متري كه مامانم
باهاش خياطي ميكرد را آوردم و دور سينههاي خواهرمو اندازه بگيرم.بعد اونم سينههاي
منو اندازه گرفت و ديديم كه اون 15 سانتي متر ازمن بزرگتر بود.من بهش گفتم: قبول
نيست ، تو هم لباست كلفتره از ماله منه و هم سوتين داري ،اگه راست ميگي لباست را در
بيار،اونم اولش گفت نه ،ولي وقتي ديد من گفتم پس شرط را باختي گفت:باشه بيا و
لباسهاشو كند، بعدش به من گفت : پس توهم بايد پيرهنتو در بياري ، منم پيرهن و
زيرپوشم را در آوردم.ديدم سوتين داره ، گفتم:نه بايد اونم در بياري ديدي من لخت
شدم.گفت: فرهاد خرم نكن،گفتم خرت نميكنم، حرف حساب كه جواب نداره ،گفت باشه و بندشو
از پشتش باز كرد و لخت شد.مترو بردم و همزمان با اينكه مترو ميگرفتم پستوناشم فشار
ميدادم ،اونم بهم چشم غوره میرفت .خلاصه اونم مال منو اندازه گرفت و آخرش اون 12
سانتي متر بيشتر بود.گفت:ديدي گفتم ، آخه پسر تو همينجوريش بيپستون هم بخوايم
حساب كنيم از من لاغرتري، چه برسه به اينكه طرفت پستونايي مثل من داشته باشه، راستم
ميگفت،پستوناش هم خوشگل و نرم و هم اندازش خيلي خوب بود،خيلي دلم ميخواست بخورمش،
ولي اينجوري نميشد،بايد فكري ميكردم.بهش گفتم:اصلن شايد دور سينت بخاطر پستونات از
من بيشتر باشه، ولي دور شكم من بيشتره،گفت:اندازه ميگيريم.اين بار اون اول دور شكم
منو اندازه گرفت و سپس منم مال اونو، بازم اون هفتهشت سانت بيشتر بود.گفتم: دور
باسن من بيشتره ، گفت:فرهاد ، داري بهونهگيري ميكنيا، ولي باشه ، بيا اندازه بگير
، گفتم : با لباس كه نميشه، شايد شلوار تو كلفتتر باشه، شايد زيرش يه چيز ديگه
پوشيده باشي! گفت:خيلي پررويي ، ولي چون داداشمي باشه، و شلوارشو در آورد ، منم
شلوارمو در آوردم.من مال اونو اندازه گرفتم و اون كه ميخواست مال منو اندازه بگيره،
كيرم شق شده بود و جلوش بود.گفت: قبول ندارم ، اينو بيار پايين.گفتم: به من چه خودت
بيار پايين.يه نگاهي بهم كرد و بعدش سعي كرد كيرمو از روي شورت بده پايين.ولي از بس
كيرم سفت شده بود، دوباره مثل فنر به جاي اولش برميگشت.گفتم:ميخواي دربيارم ؟!
گفت:تو كه اينقدر پررو هستي، اينم در بيار.منم فوراً شورتمو نه تنها كشيدم پايين
بلكه از پاهامم در آورم.تا كه كيرمو ديد، انگار كه چيز عجيبغريبي ميبينه، گفت:اوه
نميدوستم اينا اينقدر كلفت و بزرگه ، با اين دور باسن تو از من خيلي بيشتر
ميشد.گفتم: نه هميشه هم كلفت نيست ، وقتي يه تيكهي خوشگل و خوشاندام جلوش باشه،
به نشونهي احترام، قيام ميكنه و چون خوشش مياد كلفت ميشه.خنديد و گفت:عجب ، حتما
اون تيكهي خوشگل و خوشاندام هم منم.گفتم پس چي.خلاصه با دستش كيرمو زد پايين كه
حسابي منو تحريك ميكرد.موقع اندازه گرفتن ، يكم آب كيرم ريخت رو دستش و يه دفعه
دستشو زد كنار و گفت: ايي اين ديگه چي بود.شاشيدي؟ گفتم:اينم بوسهي آبداري بود كه
ايشون به او تيكههه كردند.تو نميخواي اونو ببوسي؟! گفت: اگه نبوسم ناراحت ميشه؟!
گفتم:پس چي ! اونم كه خودشم حشري شده بود، كيرمو بوسيد.گفتم:آبدار نبود. گفت: واسه
آبدار شدنش بايد چيكار كنم، گفتم بايد بكني تو دهنت.اونم كرد تو دهنش.بهش گفتم:حالا
مك بزن.سرتونو درد نيارم ، يه دقيقهاي واسم ساك زد.بعدش بهش گفتم : ميخواي بوسهي
خيلي آبدار ايشونم ببيني ، گفت:چجوري ؟ گفتم: تو رضايت بده، گفت: راضيم.منم شروع
كردم به پستوناشو خوردن.اونم با كيرم بازي ميكرد.بعدش شورتشو كشيدم پايين و كونشو
ليسيدم.خوب كه ليسيدم ، كيرمو يواش يواش كردم توي كونش و يكم تو و بيرون كردم، ولي
زود در آوردم، آه و اوهش رفته بود بالا ، ولي خودمونيم ، خيلي حال ميكرد.بعد رفتم
سراغ كسش، چون ميدونستم، پرده داره، فقط ليسيدم و بعد وارونه شدم كه اونم كيرمو
بخوره، بعد گفتم دمر بخواب.ايندفعه اساسي ميخواستم بكنمش . كيرمو كردم توي كونش و
شروع كردم تلمبه زدن.آه و اوه كه ميكرد، بيشتر تحريك ميشدم.ديگه داشت آبم ميومد كه
درش آوردم.خواهرمو برش گردوندم و كيرومو گذاشتم روي پستوناش و گفتم:اينم بوسهي
بسيار آبدار و خاليش كردم.بعد لخت توي بغل هم دراز كشيديم.و بهش گفتم:دوستت دارم و
از هم لب گرفتيم.هم اون و هم من اولين سكسمونو باهم كرده بوديم.نگاه به ساعت كردم
ديدم ساعت حدود دهه ، بهش گفتم ، پاشو لباساتو بپوش كه مامان اينا ممكنه امشب زودتر
بيان.لباسهامونو پوشيدم. دوباره توي بغل هم دراز كشيدم .تا اينكه زنگ زده شد و من
رفتم درو باز كردم و پس از اون به اتاق خودم رفتم.از اون شب به بعد اگر چه خيلي دلم
ميخواست يه بار ديگه باهاش سكس كنم ، ولي هم موقعيتش كم پيش ميومد و هم روي اون شبي
را نداشتم.يكي دوبار اومدم بهش بگم كه بيا ببينم دورسينههات بيشتر شده يا نه ولي
اينكارو نكردم؛ تا اينكه اون ازدواج كرد و ديگه از فكرش اومدم بيرون.پایان
مهستی، زن عموی مهربون من
زن عموی عزیزم
زن عموی من یه زن 41 ساله است با قد متوسط و پستونها و کون درشت. طفلکی نمیتونه بچه
دار بشه و اون و عموم تنها زندگی می کنن. عموم ماهی سه روز به خاطر کارش میره دبی و
همیشه از کسهای آبدار اونجا تعریف میکنه و ناگفته معلوم که هر دفعه یه حالی به خودش
میده.
فکر کنم زن عمو هم میدونه ولی طفلک به خاطر مشکلش چیزی نمیگه.
من 26 سالمه و زن عمو با من خیلی مهربونه و من هم همیشه دوستش داشتم. پارسال
تابستون دعوت شدیم باغ عمو. کلا 6 نفر بودیم من و خواهرم و بابا و مامان و عمو و زن
عموی عزیزم. زن عمو یه دامن بلند و یه پیراهن پوشیده بود که پستونای نازش رو مشخص
میکرد.
هر وقت باد میوزید دامنش میچسبید به پاهاش و من سعی میکردم برجستگی کون و یا کسش رو
تشخیص بدم. وقتی تو آشپزخونه کپسول گاز رو نصب میکردم و در حالی که خم شده بودم
اومدم عقب که هیو کونم به یه چیز نرم و داغ برخورد کرد و ترسیدم. برگشتم نگاه کردم
دیدم با کون زن عمو تصادف کردم. از خجالت قرمز شدم و عذر خواهی کردم ولی زن عمو با
یه لبخند شیرین با عشوه گفت عیبی نداره. طرز گفتنش قند تو دلم آب کرد. ساعتای 10
عمو و بابا رفتن بیرون و زن عمو گفت میخواد بره تو باغ تا واسه چای آلبالو آلبالو
بچینه.
خواهر و مامانم هم گفتن میمونن و ناهار درست میکنن. من هم به پیشنهاد مامان رفتم به
زن عمو کمک کنم. مهستی خوشگلم (زن عمو) جلو راه میرفت و من دنبالش و از تماشای
حرکات ناز کونش از رو دامن لسی که روی اون باسن تپل مپل مرقصید لذت میبردم. انگار
مهستی جون هم اینو میخواست و باسن نازش رو بیشتر میخراموند و منو یاد اون برخورد
داغ با کونش میانداخت. یه دفعه طفلکی مهستی سکندری خوردو خورد زمین. من دویدم طرفش
و پرسیدم چی شد. در حالی که معلوم بود دردش اومده گفت هیچی.
نشست و به درخت تکیه داد. کف دستاش رو آروم با دستام تمیز کردم. زانوهاشم کمی زخمی
شده بود. دامنشو تا روی زانوهاش کشید بالا تا وضع زانوهاش رو ببینه. یه خورده
خراشیده شده بود. من آروم زانوهاشو دست کشیدم که خیلی ناز به من لبخند زد و منم
لبخند زدم. وقتی خواست با دستاش خراشیدگی پاشو لمس کنه یهو دامن لسش روی رونهاش سر
خورد و تا شرتش پایین رفت. شرت صورتی با گلهای سفید که میشد کس تپلشو از پشتش تشخیص
داد. من از خجالت قرمز شده بودم ولی مهستی اصلا به روی خودش نیاورد و یه لبخند ملیح
روی لباش نقش بست. من که حال خودمو نمیدونستم هنوز زانوهاشو نوازش میکردم و شرت
نازشو دید میزدم و مهستی هم هیچ مانع نمیشد. بعد یه دقیقه دامنشو کشید رو پاهاش و
من دستش رو گرفتم و از زمین بلندش کردم. موقع چیدن آلبالو هم سعی میکردم با بدنش
تماس پیدا کنم و وانمود کنم این تماسها تصادفیه.
مهستی نازنینم هم هر تماس رو با یه لبخند پاسخ میداد. سر ناهار حواسم اصلا به ناهار
نبود و فقط تو فکر مهستی بودم و خیلی هم حشر و حرکات مهستی رو دنبال میکردم. ناهار
تموم نشده بود که عمو گفت ساعت 7 شب پرواز داره به دبی و باید زودتر برگردیم تهران.
مامان از مهستی دعوت کرد شب بیاد خونه ی ما ولی مهستی گفت یکی از دوستاش شب پیشش
میاد و تشکر کرد.
من کلی حالم بد شد و به بخت بدم لعنت کردم. تو راه برگشت اعصابم داغون بود که یکی
از دوستام با موبایلم تماس گرفت و ازم خواست شب برم خونشون.
منم قبول کردم و به مامان گفتم شب خونه رفیقم میمونم. بعد از اینکه رسیدیم خونه زود
دوش گرفتم و ساعتای 6 از خونه اومدم بیرون. توی راه موبایلم زنگ خورد و دیدم شماره
زن عمو افتاده.
تعجب کردم که مهستی چه کار میتونه داشته باشه.
بعد از سلام و احوالپری مفصل من از وضع زانوش ازم پرسید که کجا هستم گفتم تو راه
خونه رفیقم. گفت من شب تنهام و تنهایی میترسم میتونی بیای پیشم ؟ با تعجب و ذوق
پرسیدم مگه دوستت نمیاد ؟
گفت نه زنگ زده نمیاد. من هم نفهمیدم چطوری گفتم باشه و قرارم و با دوستم به هم زدم
و رفتم خونه عمو.
وقتی میخواستم در خونه عمو زنگ بزنم قلبم تندتند میزد. در و باز کرد و باهام دست
داد. گرمای دستش داغم کرد. همون دامن و بلوز ناز تنش بود. ازم پرسید به مامانت گفتی
میای اینجا ؟
وقتی گفتم نه لبخندی از روی رضایت زد که منو متعجب و خوشحال کرد. برام نوشیدنی آورد
و وقتی دولا شد که بهم تعارف کنه خیلی خوب پستوناشو میدیدم که تو یه کرست صورتی با
گلهای سفید خودنمایی میکرد. فهمیدم شرت و کرستش رو عوض نکرده و همونست که صبح تنش
بوده. مهستی رفت تو آشپزخونه شام درست کنه و منم تمام حواسم به مهستی بود و با چشام
تعقیبش میکردم. بلند شدم رفتم آشپزخونه کمک مهستی جون بکنم. مهستی بین میز ناهار
خوری و کابینت ایستاده بود و سالاد درست میکرد. رفتم بغل دستش وایستادم و گفتم کمک
نمیخواین؟ گفت لطفا سس رو از تو یخچال بیار. برای رسیدن به یخچال باید از پشت سر
مهستی رد میشدم و من که خیلی حشری بودم ناخواسته طوری رد شدم که تماس بیشتری با کون
مهستی پیدا کنم ولی مهستی هم کونش یه خورده داد عقب و یه لبخند شهوانی زد. من
مطمئنتر شدم که مهستی هم حشری هست و از این کارا خوشش میاد.
ساعتای 9:30 عمو از فرودگاه دبی تماس گرفت و وقتی از مهستی پرسید تنهاست یا نه
مهستی با یه خنده موذیانه گفت تنهاست که منم خندم گرفت. بعد شام وقتی ظرفها رو تو
ماشین میچید و منم یکی یکی ظرفها رو از پشت سرش بهش میدادم آروم کونش داد عقب و از
تماسش با من داغ شدم. منم به خودم جرات دادم و کیرم رو رو کونش فشار دادم. مهستی
کونش رو آروم به کیرم میمالید و کیر من رو کون مهستی داشت بزرگ میشد. مهستی دستاشو
رو کابینت گذاشته بود و کونش رو کاملا عقب داده بود و خودشو به من میمالوند. منم
کاملا باهاش همراهی میکردم. دستامو گذاشتم رو کمر مهستی و شروع کردم مالیدن کمر و
کونش و بعد آروم دستامو سر دادم رو پستوناش و از روی پیراهن ماساژشون میدادم.
مهستی چشاشو بسته بود و با زبونش لباشو میخورد. دستمو انداختم تو کمر مهستی و
برگردوندمش و لبامو چسبوندم به لباش و شروع به خوردن لباش کردم. مهستی خیلی خوب
همراهی میکرد و دستای منم از رو دامن کون داغ مهستی رو ماساژ میداد. زبونشو توی
دهنم میکرد و منم زبونشو میمکیدم.
حدود 10 دقیقه لب میگرفتیم که مهستی گفت بریم اتاق خواب. من بغلش کردم و در حالیکه
لباشو میخوردم بردمش تو اتاق خواب. به خواسته مهستی برق اتاق و روشن کردم و در و
قفل کردم. روی مهستی دراز کشیدم و دوباره لباش و خوردم و پیراهنشو درآوردم و بوسای
کوچیک از بالای پستوناش میگرفتم. با دندونام کرست مهستی رو کندم و نوک پستوناشو که
کاملا شق شده بود میلیسیدم و میمکیدم. کم کم ناله های مهستی شنیده میشد.
وقتی خواستم برم پایین و دامنشو دربیارم بلند شد. منو انداخت رو تخت و لباسامو
درآورد. شلوارمو با شدت پایین کشید و کیر راست شده ی منم که شرتم رو خیس کرده بود
از شرتم بیرون کشید و شروع کرد ساک زدن. اونقدر خوب و حرفه ای کیرمو میخورد که
نزدیک بود نفسم بند بیاد. وقتی دید کیرم خیلی خیس شده و نزدیک آبم بیاد یه اسپری از
کشوی تخت درآورد و رو کیرم خالی کرد و دوباره شروع به خوردن کرد.
بعد طاق باز رو تخت خوابید و پاهاشو باز کرد. وحشیانه دامنشو درآوردم و با دهنم به
شرت قشنگی که از صبح در آرزوش بودم حمله کردم. با زبون کسش رو از روی شرتی که کاملا
از آب کس خیس بود میلیسیدم.
بعد انگشتامو بردم زیر شرت و بدون اینکه شرتش رو دربیارم کسشو ماساژ میدادم و
همزمان شرتشو تو دهنم کرده بودم و میمکیدمش تا آب کس مهستی رو بخورم. بعد شرتشو
درآوردم و زبونمو فرستادم تو کسش. با زبون سقف کسشو میخوردم با انگشتام دنبال
چوچوله میگشتم. چوچوله ی شق کرده مهستی راحت پیدا شد. زبونمو پهن کردمو چوچوله
مهستی رو اونقدر محکم میلیسیدم که ناله های مهستی تبدیل به جیغ شده بود.
بعد هم لبهای کسشو تو دهنم میکردم و اونا را سخت میمکیدم. مهستی هم موهامو چنگ میزد
و کسشو محکم به صورتم میکوبید و ناله میکرد. آب کس مهستی کاملا جاری بود و منم به
شدت تشنه. وقتی سرمو بلند کردم و به مهستی گفتم تشنه ام و میخوام آبتو بخورم با
ناله گفت تمام کسم مال تو... ادامه بده کسم رو بخور بخوووووووور. منم آب کسشوو
چوچولشو میمکیدم.
یه دفعه تمام تنش لرزید و فهمیدم ارضا شده. حالا بدون اینکه از حامله شدنش نگران
باشم پاهاشو بلند کردم و کیرمو فرستادم تو کس مهستی. کس مهستی اونقدر خیس و لزج بود
که با اینکه کسش تقریبا تنگ و کیر منم به اندازه کافی کلفت بود تمام کیرمو تا خایه
هام یهو بلعید و مهستی جیغ کشید. شروع کردم تلنبه زدن که مهستی داد میزد محکمتر
تندتر تندتر...
با اون اسپری که مهستی به کیرم زد حدود 10 دقیقه کس مهستی رو تلنبه میزدم. هر دومون
به شدت عرق کرده بودیم و دیگه نا نداشتیم. یهو مهستی لرزید و با لرزش تنش کیرم مثل
آتشفشان فوران کرد و تمام آبمو تو کس مهستی خالی کردم. اونقدر آبم زیاد بود که از
کس مهستی اومد بیرون. بدون اینکه کیرمو از کس مهستی جون در آرم روش خوابیدم و شروع
کردم خوردن لباش.
مهستی هم دستاشو تو کمرم حلقه کرد و منم تو سینش فشرد و لبامو میخورد. بعد چند بار
ازم به خاطر سکس تشکر کرد و گفت فکر نمیکرده یه کسی که از خودش 15 سال کوچیکتر
اینقدر خوب ارضاش کنه. منم بوسیدمشو تو همون وضع تا 10 صبح خوابیدیم. صبح با هم دوش
گرفتیم و بدون اینکه لباس بپوشیم صبحانه خوردیم. بعد صبحانه مهستی اونقدر منو حشری
کرد که دوباره باهاش سکس کردم. 2-3 ظهر مامان به موبایلم زنگ زد و ناهار اجبارا
رفتم خونه اما به مهستی قول دادم شب برگردم پیشش و همانطورم برگشتم و اونشب هم یه
سکس حسابی باهاش داشتم. از مهستی قول گرفتم هر وقت موقعیت جور بود باهاش سکس داشته
باشم و الان تنها دوست دختر عزیز و مهربون من زن عموی عزیزم مهستی هست.
واقعیتهای بعدی رو هم براتون مینویسم
همجنس بازان کنگان
سلام خدمت دوستان عزیزم در سایت
پرطرفدار آویزون من رو حتما میشناسید اسم من هانی هست که یکی از داستان های من که
با ام البنی داشتم رو براتون نوشتم من در شهر کنگان در استان بوشهر سکونت دارم
امروز یکی از داستانهای من که میشه اونو همجنس بازی نامید رو براتون مینویسم خیلی
داستان کوتاهیه فکر نمیکنم خیلی بشه داستان همیشه باید کوتاه باشه خوب داستان من با
یه پسری هست که اسمش مهدی هست ماجرای ما از اینجا شروع شد یه روز که رفته بودم خونه
مهدی اونا هم چندتا دعوت کرده بودن آخه خونشون خالی بود ما یه پنج تایی میشدیم
.مهدی رفت یه فیلم سوپر از تو کمد کتاباش در اورد اومد گذاشت تو ویدئو سی دی و بزن
وبکوب شروع شد یکی از دوستامون که کیر و ارضا و چطوری بچه بوجود میاد رو نمی دونست
واقعا داشت از هوش میرفت نمیدونست که چه خبره اون از این چیزا هیچی نمیدونست اون
توی خانوادشون جوری بار اومده بود که فرهنگ ضعیف خانوادش اجازه ی همچین کاری رو نمی
داد که بدونه تو دنیا چه خبره . خلا صه یکی بچه ها که که شده بود ساقی محل که خوب
کون میداد تا که این رو شنید جا خورد چون اون دوست نافهم ما کیر سفید بزرگی رو داشت
. خلا صه اون کونیه نتونست خودش رو بگیره سریع رفت کیرش رو گذاشت تو دهنش براش با
مهارت خاصی ساک میزد اونم که تا حالا ارضا نشده بود یه طور عجیبی کیف میکرد فکرهم
نمیکردم که اینقدر اب دوست ما زیاد باشه خوب دهنش پر اب کیر شد خیلی لذت بخش بود
وقتی این صحنه تحریک برانگیز رو میدیدی . ما چهار تاییمون مال اون کون ده رو کردیم
اون شب تموم شد مهدی که من و یه جور دیگه ای تصور میکرد و فکر میکرد من از همون بچه
مذهبهیه هام کا سرم تو نماز و دعاست اونم اونشب که فیلم سوپر اورد گذاشت می خواست
منو امتحان کنه ببینه اهلش هستم یا نه بعد از چند روز تلفن زنگ خورد. عصر بود و
خونه هم خالی. خونه هم حال میداد و مهیا بود واسه حال کردن و همجنس بازی . تو تلفن
به من گفت می خوام بیام خونتون نماز نشون بدی . گفتم باشه قدمت روی چشم . صدای در
زدنش اومد سریع رفتم درو باز کردم اره مهدی بود با چندتا سی دی . ازش پرسیدم این
سیدی ها چیه گفت که اینا سی دی اموزش نماز شب هست اومدم با حضور خودت بهم یاد بدی .
مهدی یه بچه ی ناز تپلی و سفیده که تا میبینیش اب از لب و لوچت جاری میشه . اومد تو
خونه همینطور که میرفتیم دستی زد به سر کیرم و کیرم رو گرفت و زود ول کرد نمیدونم
من رو می خواست تحرک کنه؟ دلیلش از این کارم نفهمیدم چی بود شاید این دوست ما
اونقدر شهوتی شده بوده که نتونسته جلوی خودش رو بگیره . سی دی رو گذاشتم تو دستگاه
اولی خوب سی دی اموزش نماز بود بد بخت راست گفته بود. بهش گفتم این چیه اوردی. گفت
که مگه پای تلفن بهت نگفتم . گفتم چرا ولی من یه چیز دیگه فکر میکردم مرتب نگاه
کردیم سی دی تموم شد تو تلویزیون نوشته بود لطفا سی دی دوم را بگذارید دست کرد تو
جعبه سی دی ها یه سی دی در اورد گذاشت همین گذاشت . دو تا پسر همجنس باز رو نشون
میداد که حدود شونزده هیفده سال بیشتر نداشتن به صورت زنا باهم حال ملکردن سوراخ
کون همدیگه رو لیس میزدم تخمای همدیگرو می خوردن خلاصه کلی کار دیگه . ما هردوتا
مون به نهایت شهوت رسیده بودیم . بهش گفتم این سی دی دومش نه؟ . گفت : اره. خب بقول
اون یارو که میگفت : چون اخرین دکمه پیرهن باز شد یا علی گفتیم و عشق آغاز شد. به
شکم خوابوندمش و همون کارهایی رو که تو همون فیلم میکردن ما با هاش کردم . نمیدونین
که مهدی چه کون قلبه ای داشت صاف ، بدون مو ،خوش تراش، تنگ ، همه ی ویژگی های یه
کون لذت بخش رو داشت . نمی دونین از لب گرفتن باهاش چه کیفی میکردم وای وای وای وای
. مثل یه دختر چاره ساله تازه هم بلوغک زده بود و سینه هاش شده بود مثل سینه ی دختر
چارده ساله اون سینه رو جوری میخوردم مثل اینکه لوله ابه و دارم ازش اب می خورم .
خوب به کمر خوابوندمش . دیگه کیرم داشت می ترکید . کیرم رو گذاشتم تو دهنش تا خوب
چرب و لیس کنه من چون کیر بزرگی داشتم دیگه دهنش طاقت کیرم رو نداشت دهنش رو داشت
پاره میکرد حتی نفس به سختی می کشید . در همین لحظه مامانم اومد تو خونه ما از
خجالت داشتیم اب میشدیم مامانم از دیدن این صحنه سخت متعجب شده بود بهمون گفت که
این کارت رو تموم کن هانی ولی دیگه انجام نده . با شنیدن این حرف ما هر دو یه نور
امید تو دلمون بوجود اومد کیرم طوری در سکوت بسر میبرد که دیگه نمیتونست حرف بزنه
اما یه لحظه جونی گرفت بلند شد مامانم رفت وما دو باره دست به کار شدیم . کیرم رو
گذاشتم تو دهنش و خیس خیسش کرد به شکم خابوندمش و گفتم که می خوام کونت رو پاره کنم
اجازه میدی ؟ اون از دیدن کیر من ترسیده بود گفت که نه من فقط لا پام رو می فشارم
بزن همون جا . من که ناراحت شده بودم گفتم باشه . این لا پا خیلی حال نداد و قهر
کردم ونشستم اومد گفت : تو خودت به کیرت نگاه کن اگه بره تو کون من چی میشه . محلش
نذاشتم . بعد اومد گفت که بیا مشکلی نداره فقط تا سرش بیشتر نکن تو من هم جون دو
باره ای گرفتم و رفتم کیرم رو با ژل لیس کننده خیس کردم کذاشتم دم سوراخ کونش کمی
فشار دادم نرفت چون که خودش رو خیلی سفت گرفته بود بعد بهش گفتم : خودت رو شل کن تا
بره تو همین کارش باعث شد که سر کیر من در کوره ی داغ مهدی فرو بره یه کمکی جلو عقب
کردم صدا داد وجیغ کشید بعد آروم آروم در دقیقه شش تا هفت تا تلمبه بیشتر نمی زدم .
تا اینکه هی سریعترش کردم دیگه روون شده بود و جا کرده بود ولی نه به خوبی هنوز
کونش پاره نشده بود از فرط درد داشت صدا میداد فریادش تا فلک میرفت داشت دیگه
التماس میکرد تمومش کن ولی این اسپری لعنتی نمی ذاشت تخمام درد گرفته بود دیگه داشت
ابم می اومد گفتم که چرا کونش رو پاره نکنم اخه اون نمی ذاشت کیرم تا ته بکنم تو
بهش گفتم داره ابم میاد کیرم محکم تا ته فشار دادم تو. یه جیغ بلندی گشید کیرم
اوردم بیرون گذاشتم تودهنش اشکش در اومده بود نمیدونست گریه کنه یا لذت ببره . ابام
رو همش ریختم تو دهنش حکمش کردم که همش رو بخوره اخه من از خوردن اب کیر خیلی خوشم
میاد مخصوصا اگه ماله خودم باشه بد بخت همش رو خورد فکرمیکنم تا یادشه دیگه کون
نده. فردای اون روز ممانم بهم گفت چیه باهم دعوا میکردین زدین سر همدیگه رو شکستین
گفتم واسه چی ؟ گفت که آخه رو ملحفه تخت خون زیادی ریخته بود . گفتم اره دعوامون
شد، البته به شوخی یه چشمک زد و گفت خدا رو شکر که تو سالمی سرت نشکسته. بعد از اون
روز خیلی بهم پا میداد دیگه سوراخ کونش شده بود مثل کس زنی که بیست ساله داره کس
میده. دیگه گاییده شده بود . حتی دستمم توش میرفت. .اینم از داستان امروز امیدوارم
خوشتون اومده باشه . منتظر داستان های دیگه باشین
سکس با زن آقای مدیر
یک سال بود که از شرکت به خاطر شکایت برخی از
نسوان اخراج شده بودم .متاسفانه در اوایل کار ناشی بودم و به هر زن و دختر خوشگل
پیشنهاد سکس می دادم .این شد که نسوان دست به دست هم دادن و زیرآب مارو زدن و
ازشرکت اخراج شدم .یکی دوماهی بیکاربودم تا به پیشنهاد یکی از دوستان زدیم توی کار
لوازم ارایشی و شدیم سرخاب و ماتیک فرو ش!! ولی شغل خوبی بود .اگرچه زیاد اوایل کار
سودی نداشت ولی در عوض از صبح تا شب با زن و دخترای کونی و خوشگل سر و کار داشتیم
.تقریبا یک ماه بعداز شروع کار بهروز دوستم اولین کوس رو تور کرد و دو روز بعد هم
برد خونه ی یکی از بچه ها و کرد...البته بهروز وارد بود و چن تا کاندوم بیشتر از من
پاره کرده بود! یه روز توی مغازه تنها بودم دیدم یه خانوم محجبه با چادر عربی وارد
شد.اول فکر کردم اشتباه اومده ولی درست بود .کلی اسم های خارجکی بلغور کرد که مارک
های معروف لوازم ارایشی بود .نمی دونم چی شد که همون شروع کاررفتم توی کفش که یه
جوری باهاش ارتباط داشته باشم ...این شد که سر حرف رو باز کردم که اصلا به قیافه
تون نمی یاد این اسامی رو به خوبی بلد باشین ..اون هم گفت به خاطر شغل شوهرش مجبوره
این تیپی بگرده و در دلش باز شد و کلی از کشور و شوهرش و نظام بد وبیراه گفت !! من
که حسابی دنبال فرصت می گشتم گفتم : ببخشین مگه شوهرتون چی کاره ن ؟ و ایشون گفت :
مدیر شرکت ..... که برق از کونم پرید .وای این حاج خانوم زن رییس خودمون اقای مهندس
...بود !! زیر لب گفتم کوس کش چه کوسی می کنه و چشم دیدن ما رو نداره !با اون خانوم
گرم صحبت شدم و گفتم من هم توی یه شرکتی کار می کردم که به خاط ارتباط با یه زن
اخراج شدم . اون خانوم پرسید : برای چی ؟ گفتم نمی دونم یه رییس بد اخلاق داشت که
حسابی گیر می داد .اخه خانوم شما قضاوت کنین ما جوونا واقعا باید چه خاکی به سرمون
کنیم ؟ پول که نداریم زن بگیریم .با یه خانوم هم که صحبت می کنیم بهمون بدبین می شن
.ولی من واقعا زن ها رو دوس دارم و از مصاحبت با اون ها لذت می برم نه به خاطر سکس
بلکه بیشتر به خاطر عشق و کلی شعر و کوس شعر هم بلغور کردم ....خانومه که حسابی
رفته بود تو کف حرفای من گفت : معلومه جوون سر به راه و اهل حالی هستی .و حیف از تو
که این قدر تو مضیقه ای ....و گفت سعی می کنم با هم بیشتر دراین مورد صحبت کنیم
..کارت مغازه رو گرفت و خداحافظی کرد و رفت .یکی دوهفته گذشت و تقریبا فکر خانومه
از سرم رفته بود بیرون.یه روز نزدیک ساعت 10 صبح بود که تلفن زنگ زد .یه موبایل بود
.گفت سلام کارمند خانم باز اخراجی !! من گفتم ببخشین شما ؟ گفت : منو به این زودی
فراموش کردی ؟ گفتم : اوه ببخشین ..اخه نه اسمتونو بلدم نه فامیلتونو ..گفت : منو
روشنک صدا کن .الته این اسم واقعی من نیست .گفتم چشم ..روشنک ادامه داد من نزدیک
مغازه ت ایستادم ..جای پارک گیرم نیومد ..بیا نزدیک ماشین من یه لیست بهت بدم ...من
هم مغازه رو دادم دست بهروز و رفتم به سوی روشنک ....سوار یه ماشین بنز الگانس بود
..پیش خودم گفتم ..ای رییس خار کوسده با ظاهر سازی به اینجاها رسیده ..ببین این بنز
رو اخه با ماهی 500 تومن می شه خرید؟؟ . و فهمیدم اقای مهندس از اون دزد های حرفه
ایه ...دررو باز کردم و رفتم توی ماشین .روشنک خانوم با همون ظاهر محجبه پشت فرمون
بود ولی یه نمه آرایش کرده بود و حسابی خوش بو و عطر شده بود ...سلام کردم ..جواب
سلام منو داد و گفت راستی اسمت چیه ؟ گفتم کوچیک شما مسعود .گفت اقا مسعود چن سالته
؟ گفتم : 28 سال .روشنک گفت : اگه دهنت قرص باشه می خوام ببرمت یه جایی ..گفتم
ببخشین کجا ؟ گفت : یه جای خوب که بهت خوش بگذره فقط دهنت قرص باشه و جایی هم نگو
منو دیدی یا می شناسی ...من هم گفتم چشم هر چی شما بگین .. یه دنده کرد تو کون ماشی
و راه افتاد ...توی راه گفت : شوهر من به خاطر موقعیت شغلیش اصلا به من می رسه و
تازگی ها فهمیدم با یه زن رابطه داره و من از این موضوع خیلی ناراحتم ...نمی دونم
چی کار کنم .من بلافاصله وقت رو غنیمت دونستم و گفتم : اخه کسی که زن به این خوشگلی
و خوش اندامی و باحالی داره می ره با یه زن دیگه ؟ واقعا که چه ادمای پستی پیدا می
شن ...روشنک گفت : من واقعا خوشگلم ؟ من گفتم : من روزی صد تا زن و دختر می یان توی
مغازه م ..همه شون به زور ارایش خوشگلن ولی شما ذاتا زن زیبا و جذابی هستی ...روشنک
که حسابی از این حرفا خوش حال به نظر می رسید گفت : مسعود با من دوست می شی ؟ من هم
گفتم : چرا که نه ..ولی شما که شوهر دارین..تازه با این موقعیت شغلی ایشون که اصلا
نمی شه ...روشنک گفت : اره چه فایده ..من هم از یه را های دیگه توی مضیقه هستم
....گرم صحبت بودیم که پیچید توی یه کوچه و ایستاد و گفت : توی کوچه پشتی یه خونه
دو طبقه هست که رنگ درش زرشکیه و پلاکش هم ..... برو اونجا و بی این که به جایی
توجه کنی برو طبقه بالا ..من هم از خدا خواسته بی این که فکر کنم کجا می رم رفتم و
چن دقیقه بعد توی همون اپارتمان بودم .روشنک از در حیاط وارد شده بود و در اپارتمان
رو باز کرده بود ..رفتم تو ...دررو بستم و نشستم روی مبل .خونه رییس از نظر لوازم
لوکس و شیک هیچی کم نداشت ...من نمی دونم این همه پول رو از کجا اورده بود ؟ روشنک
رفت توی اتاق خواب و با یه تیپ نیه سکسی وارد شد و درحالی که دوتا لیوان شربت
البالو توی دستش بود نشست کنارمن ...و گفت ..بخور خنک شی ..راستش یه کم ترسیده بودم
..فوری خوردم و گفت : می دونم که اهل حالی پس پاشو و ست منو گرفت و برد توی اتاق
خواب و انداخت روی تخت و افتادروی من و شروع کرد لب بگیره من که حسابی قاطی کرده
بودم کم کم کیرم شروع کرد بلند شه .عطر فرانسوی روشنک بسیار تحریک کنند بود ..فکر
کنم اون داشت منو می کرد !! پیرهن منو دراورد و شروح کرد به مالیدن و خوردن سینه
های پشمین من !! بعد هم رفت سراغ شلوارم و بی مقدمه کیرم رو در اورد و شروع کرد
بماله و گذاشت دهنش و شروع کرد ساک بزنه ..من که داشتم می مردم ...التماس می کردم
که اروم باش روشنک خانوم ....روشنک با ولع خاصی کیر می خورد و می گفت : می ری زن می
گیری هان ..من هم می رم کوس می دم !! نشونت می دم ! تازه فهمیدم که داره انتقام اقا
ی مهندس رو می گیره ..من هم که دل خوشی از مهندس نداشتم تصمیم گرفت حسابی زنش رو
بکنم تا انتقام دو طرفه بشه و لذت بخش ....کیرم رو از توی دهن روشنک در اوردم و
افتادم روش و شروع کردم به خوردن سینه هاش حسابی برجسته و نرم بودن ...و لباس روشنک
رو دراوردم ....حالا روشنک لخت لخت توی بغل من بود ..شروع کردم لب بگیرم و بدن نرم
و معطر این لعبت اسمونی رو ببوسم ....فکر می کردم خواب می بینم ...من کجا و گاییدن
زن رییس کجا ؟ اروم رفتم سراغ چوچوله ی روشنک و شروع کردم به لیسیدن اون گل زنبق
خوش بو ....پول دارها کوس هاشون هم خوش بو تر از ما بدبختاس !! و اروم با انگشت
سبابه م کردم تو کوسش ..جیغ روشنک رفت هوا و گفت زود باش بکن توش مردم ..گفتم چه
خبره عجله داری ؟ گفت اره : سه ماهه کیر نخوردم ....من هم گفتم چشم فقط من خیلی
محکم و سریع تلمبه می زنم ..گفت : من هم همینو می خوام .... زود باش ...اروم سر
کیرم رو گذاشتم در کوس روشنک و محکم تا ته فشار دادم ..یه کم صبر کردم تا ماهیچه
های کوسش در گیر بشن و شروع کردم به تلمبه زدن اون قدر ماهرانه می زدم که فکر نمی
کنم مهندس به اون خوب یمی تونست کوس بکنه ..روشنک داشت جیغ می کشید و خودش رو این
طرف و اون طرف می انداخت ....یه دفه احساس کردم منو محکم گرفت و باسن هامو فشار داد
... و فهمیدم ارضا شده ..ولی من تاز اول کارم بود ..کیر رو در اوردم ..و گفتم زود
باش قمبل کن .روشنک قنبل کرد و اروم کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم
..ولی کون تنگی داشت و توش نمی رفت به وزر نصفش رو فرستادم تو ..داشت از درد می مرد
و جیغ می زد که تمومش کن مردم ...من که بهترین فرصت برای گفتن حقیقت گیرم اومده بود
..گفتم : می دونی شوهرت رییس من بود و دو تا باسن های روشنک رو گرفتن و شروع به کون
کردن کردم ... حیف این کون نرم و درجه یک که مدت ها بود کیر نخورده بود ..روشنک گه
حسابی گیج شده بود گفت : پس از اینه که عقده داری ؟ پس با فشار بزن و بریز توی کونم
..بکن کیرت توی کوسم ...بکن قربون ابت برم ..بکن ...بکن ...بکن ....بکن ...اینقدر
گفت بکن که تموم اب منی ها رو با فشار ریختم توی کونش و کیرم رو اروم در اوردم و بی
حال افتادم روی تخت ....روشنک از این که از شوهرش انتقام گرفته بود احساس پیروزی می
کرد .. ومن هم از این که زن رییسم رو کرده بودم احساس غرور...
تعطیلات عید در سربازی
تحمل روزهای پایانی سال در دوره
خدمت سربازی خیلی سخته. عده زیادی از بچه ها مشغول جمع و جور کردن اسباب و لوازمشون
بودن و خودشون رو برای رفتن به خونه در تعطیلات نوروز آماده می کردند. ولی متاسفانه
من و عده کم دیگری از هم دوره ای ها مجبور بودیم چند روز اول عید رو سرخدمت بمونیم
و نیمه دوم تعطیلات به خونه بریم. این اولین باری بود که هنگام تحویل سال در کنار
خانواده ام نبودم و از این بابت خیلی غصه میخوردم. البته من افسر وظیفه بودم و به
خاطر رشته تحصیلیم موقعیت خوبی در پادگان داشتم و بهم بد نمی گذشت ولی دوری از
خانواده در عید نوروز چیزی نیست که بشه راحت از کنارش گذشت.من با چند افسر دیگه با
هم در یک آسایشگاه بودیم. یکی دو روز به آخر اسفند باقی مانده بود که یک سرباز به
اسم فرشید رو به عنوان « امربر » به ما معرفی کردند تا کارهای آسایشگاه ما مثل
نظافت و آشپزی و ... رو انجام بده. فرشید در همون نگاه اول به دل من نشست. پسر مودب
و آرامی بود که صدایی نازک ، با هیکلی ظریف و پوست سفید و کم مو داشت و در یک کلام
ظاهرش کمی دخترانه به نظر می رسید. فرشید منو حسابی جذب خودش کرد. بیچاره خیلی
بدشانس بود که آخر سال به پادگان اومده بود. نمیدونم تحت تاثیر حس ترحم یا حس شهوتم
یا شاید هم حس همشهری گری بود، که از افسر مربوطه خواستم که برخلاف امربر قبلی،
فرشید در خوابگاه خودمون باشه و همونجا یه تخت بهش بدیم. افسر مافوق که احترام
زیادی برای من قایل بود با تقاضام موافقت کرد. آسایشگاه ما زیاد شلوغ نبود و ما چند
نفر افسر وظیفه بودیم که اونجا اقامت داشتیم، تازه الان نصفمون هم باید برای
تعطیلات به مرخصی میرفتن، به همین خاطر اقامت فرشید میتونست ما رو از تنهایی در
بیاره. تازه برای اونهم خوب بود، بجای اینکه به آسایشگاه سربازهای معمولی بره با ما
در یک آسایشگاه پنج ستاره اقامت میکرد!فرشید رو به آسایشگاه بردم و به بقیه بچه ها
معرفیش کردم. طفلکی کمی احساس غریبی و دلتنگی میکرد و در اون جمع همه امیدش به من
بود. منهم ناخودآگاه بهش احساس علاقه میکردم. همون روز اول، من و فرشید دوستان
صمیمی شدیم.روز28 اسفند بچه ها یکی یکی از ما خداحافظی کردن و به مرخصی رفتن و
پادگان خلوت شد. دل همه ما گرفته بود و حوصله هیچ کاری نداشتیم. من تصمیم گرفتم بعد
از ظهر به حمام برم تا شاید از اون حالت کسالت و رخوت بیرون بیام. وقتی مشغول آماده
کردن لوازمم بودم فرشید هم حوله و لباسهاش رو برداشت و همراه من به حمام اومد. پیش
خودم فکر کردم چون تازه وارده، میخواد با من بیاد تا راهنمائیش کنم. در راه بین
آسایشگاه و حمام من قسمتهای مختلف پادگان رو بهش نشون دادم و چیزهایی که باید
میدونست بهش گفتم. ولی فرشید در جواب من گفت که شاید او مدت زیادی اونجا نمونه و
بعد از تعطیلات عید و تشکیل کمسیون پزشکی از سربازی معاف بشه. با کنجکاوی ازش
پرسیدم مگه چه بیماری داری که میخوای معافیت بگیری؟ فرشید سکوت کرد و چشماش پر اشک
شد. منهم دیگه چیزی ازش نپرسیدم. وارد حمام شدیم. پادگان خلوت بود و غیر از ما فقط
دو سه نفر دیگه توی حمام بودن.به رختکن رفتیم و لباسهامون رو در آوردیم و داخل کمد
مخصوص گذاشتیم. هیکل نیمه لخت فرشید رو که دیدم خیلی تعجب کردم. خیلی شبیه دخترها
شده بود. بدنش موهای ریز کم پشتی داشت، دستهاش کمی از حالت عادی درازتر بود و سینه
اش حالت برجستگی مخصوصی داشت. عجیب بود که شورتش اصلا" برجستگی کیر و بضه ها رو
نشون نمیداد. ترسیدم اگه زیاد بهش نگاه کنم ناراحت بشه. سعی کردم خودم رو عادی
بگیرم. به سمت حمام حرکت کردیم. چون حمام خلوت بود در نمره حمام رو باز گذاشتیم.
زیر دوش که رفتم همش بیاد بدن فرشید بودم. طرز راه رفتنش عشوه خاصی داشت و بدجوری
منو تحریک کرده بود. از بس در این مدت هیکلهای ضمخت و پشمالو دیده بودم حالا با
دیدن بدن فرشید حسابی حشرم بالا زده بود. از درز بین آهن های دیواره نمره نگاهی بهش
انداختم. یک آن تصور کردم در نمره بغلی دختری زیر دوش ایستاده! کم کم داشتم بین این
ظاهر فرشید و معافیتش از خدمت سربازی ارتباطی رو کشف میکردم.دل به دریا زدم، لیفم
رو برداشتم و به نمره بغلی رفتم. از آمدن من تعجب کرد ولی به روی خودش نیاورد. خودم
رو به اون راه زدم و بهش گفتم ممکنه پشت و کمرم رو لیف بزنی؟ لیف رو از من گرفت،
تماس دست لطیفش با نوازشهایی که به بدن من میکرد باعث شد حسابی شق کنم.مثل اینکه
خودش هم بدش نیومده بود، چون غیر از کمر، همه جای بدن منو لیف زد! خیلی تحریک شده
بودم. البته نیازی به گفتن نبود و او با دیدن کیرم که از توی شورت خیس میخواست
بیرون بزنه همه چیز رو فهمید. احساس کردم فرشید هم توی حالت نرمال نیست و حسابی
تحریک شده. حالا داشت سینه و جلوی بدنم رو صابون میزد، منهم خودمونی شدم و با دستام
شونه و گردنش رو نوازش میکردم. یه دفعه همینطور که بدنم رو صابون میزد دستش رو به
کیرم زد. نگران عکس العمل من بود...من با لبخند بهش گفتم: پس در نمره رو ببند تا
کسی ما رو نبینه! انگار دنیا رو بهش دادن! در رو بست و جلو من ایستاد. همینطور که
به چشمام نگاه میکرد کیرم رو از روی شورت توی دستش گرفت و میمالید. با دستم کمرش رو
نوازش میکردم. بعدش کیرم رو از توی شورت آزاد کرد. مدتها بود که به این درازی ندیده
بودمش! وقتی فرشید کیرم رو میمالید آهسته آه میکشید. خواستم منهم بهش حال بدم، دستم
رو خیلی آروم توی شورتش بردم تا کیرش رو بمالم.ولی هرچی دستم رو توی شورتش حرکت
دادم اثری از کیر نبود! یعنی چی؟...کش شورتش رو پایین کشیدم...خیلی تعجب
کردم...فرشید کیر نداشت...زیر شکمش یک برآمدگی گوشتی با یک شکاف بود، بالای اونهم
یه چیزی شاید بشه گفت شبیه کیر ولی کوچولوتر از هسته خرما، همین!با حیرت بهش نگاه
کردم. فرشید سرش رو روی شونه ام گذاشت. با خجالت گفت علت معافیت من همینه. من پسر
نیستم و مشکل کروموزومی دارم. خیلی دلم بحالش سوخت.از تن صداش فهمیدم داره گریه
میکنه. ازش پرسیدم بالاخره تو پسری یا دختری؟ گفت هیچکدوم ... یه کیر کوچولو دارم
که هیچ حسی نداره و فقط باهاش ادرار میکنم و یه اندام جنسی دخترونه هم زیرشه.
دکترها گفتن با عمل جراحی پلاستیک میتونن درستش کنن، ولی اول باید معافیت سربازیم
رو بگیرم. خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم. بوسیدمش و بهش گفتم: انشاالله همه چیز
درست میشه.حالا دیگه از کرده خودم پشیمون بودم. میخواستم از اونجا خارج بشم و به
نمره خودم برگردم ولی فرشید دستم رو گرفت. متوجه منظورش نشدم. بهش نگاه کردم. با من
و من گفت من به پسرها و کیرشون خیلی علاقه دارم و ازش لذت میبرم.. میشه بمن کمک
کنی؟با خوشحالی گفتم هر کمکی بخوای درخدمتم! فرشید خودش رو بمن چسبوند و کیرم رو با
شکمش لمس کرد بعد اونو بین پاهاش گذاشت و پاهاش رو محکم بهم چسبوند. کیرم رو بین
پاهاش عقب و جلو کردم خیلی خوشش اومد. بعدش فرشید جلوی من نشست و کیرم رو با اشتیاق
توی دهنش برد. احساس میکردم تمام خونم در سر کیرم جمع شده. ماهها بود که سکس نداشتم
و بهمین خاطر خیلی زود آبم اومد و روی گردنش ریخت. هر دومون میخواستیم بیشتر حال
کنیم و از اینکه به این زودی من آبم اومده بود ناراحت شدیم. از طرف دیگه ممکن بود
کسی به حمام بیاد و برامون دردسر ایجاد کنه.توی رختکن از فرشید پرسیدم چطوری و با
کجات حال میکنی؟ جواب داد با سوراخ جلوییم. دهنم از تعجب باز مانده بود. گفتم مگه
تو سوراخ جلو هم داری؟ حوله رو از دور خودش کنار زد، برآمدگی گوشتی زیر شکمش رو با
انگشت باز کرد... یک شکاف کوچک وسطش بود. بی اختیار ازش پرسیدم:یعنی میشه کرد توش؟!
فرشید درحالیکه شورتش رو می پوشید با خنده گفت: بله،چرا که نه!!در راه بازگشت به
آسایشگاه، فرشید برایم توضیح داد که او به یک نقص کروموزومی مبتلاست که در نتیجه
ماهیت جنسیش بطور دقیق مشخص نشده. دکترها به او گفته بودن که در آینده با عمل
جراحی، اندام جنسی او را تا حد امکان به یکی از دو جنس نزدیک میکنند. البته در
آینده، فرشید چه مرد و چه زن بشود در هرصورت عقیم خواهد بود.با وجود اینکه شناسنامه
اش را با اسم پسرانه گرفته اند ولی خود فرشید تمایل زیادی به زن بودن داشته و از
حالا خودش را برای تغییر جنسیت آماده میکند. او برایم توضیح داد که گاهی با فرو
بردن انگشت در سوراخ جلویش(که مثلا" کس بود!) خودارضایی میکند.با تردید ازش پرسیدم
آیا تا قبل از عمل جراحی و روشن شدن آینده جنسیت، تمایل داری سکس کنی؟ و او با
صداقت جواب داد که همیشه در آرزوی سکس با پسرها بوده و میخواهد زودتر آنرا تجربه
کند.دیگه بهتر از این نمیشد. یک کس با پای خودش به پادگان اومده بود تا نوروز اون
سال در سربازی به من بد نگذره! اول میخواستم خودم شبانه و تنهایی ترتیب فرشید را
بدهم، ولی هر چی فکر کردم دیدم اینطوری کار پیش نمیره و بقیه اگر بفهمن برام دردسر
درست میکنن. هر روز هم که نمیتونستم با فرشید به حمام برم! پس یک راه بیشتر باقی
نمانده بود: تقسیم فرشید با بقیه بچه های آسایشگاه.البته ما از اوایل خدمت با هم در
لویزان بودیم و به همشون اطمینان داشتم.همه اونها بچه های خوب و با معرفتی بودند.
فقط یک مسئله بود: ما با هم کمی رودرواسی داشتیم و همین مسئله کار را مشکل
میکرد.دیگه به نزدیکی آسایشگاهمون رسیده بودیم.از فرشید پرسیدم:از نظر تو ایرادی
نداره که موضوع رو به بقیه هم بگم و آیا از اینکه توی آسایشگاه با من و بقیه افسرها
سکس داشته باشی، ناراحت نمیشی؟او با خجالت جواب داد : هرجور شما صلاح میدونید
ستوان!یک هفته ای میشد که سرباز امربر قبلی رفته بود و آسایشگاهمون حسابی بهم ریخته
بود. فرشید همه جا رو تمیز و مرتب کرد و بعدش با ظرافت و هنری که فقط در وجود دختر
خانمها دیده میشه برامون سفره شام رو چید. در کنار هم از خوردن شام لذت بردیم. بعد
از شام من وضعیت فرشید رو برای بچه ها تشریح کردم و بهشون گفتم اگه آقاپسرهای مودب
و آرامی باشید میتونید باهاش سکس کنید. فریاد شادی بچه ها بلند شد. انگار یادشون
رفته بود که همه شون افراد تحصیل کرده و محترمی هستن! سیل بوسه بود که به سمت فرشید
روانه شد! از همه طرف احاطه اش کرده بودن. به زور اونو از دست بچه ها خلاص کردم و
بهشون گفتم خونسردیتون رو حفظ کنید و صبر داشته باشید! اول این موضوع باید بین
خودمون پنج نفر بمونه و به جایی درز نکنه. دوم اینکه ما مجبوریم نیمه های شب و وقتی
همه خوابیدن با فرشید حال کنیم، اونهم بصورت گروهی! این قدر شهوت زده شده بودن که
مثل بچه مدرسه ایها حرف منو قبول کردن. دیگه کسی اجازه نداد فرشید سفره رو جمع
کنه.دورش رو گرفتن و سعی کردن سرحالش بیارن. خودمون هم سفره رو جمع کردیم و ظرفها
رو شستیم، انگار حالا دیگه ما پنج نفر «امربر » فرشید شده بودیم!ساعت خاموشی فرا
رسید و ما سعی کردیم مثل همیشه به رختخواب بریم. قرارمون برای نیمه شب بود. مطمئن
بودم هیچکس از ذوق خوابش نبرده! نیمه شب فرارسید. به نظر میومد که خواب همه پادگان
رو گرفته. به آهستگی از روی تشک بلند شدم. همراه من پنج تا کله دیگه هم از روی بالش
بلند شد! فقط فرشید بود که خوابیده بود. یکی از بچه ها بالای سرش رفت و خیلی آروم
اونو از خواب بیدار کرد. امیر که ظاهرا" قبلا" هم تجربه سکس گروهی داشت، یکی از
تختها رو وسط سالن کشید و به فرشید گفت روی تخت دراز بکشه. بعد رو به ما کرد و گفت:
دیگه معطل نکنید، زودباشید لخت شید!کار مشکلی بود، لخت شدن جلوی چهار نفر که
کیرهاشون شق کرده بود و با چشماشون حریصانه همدیگه رو نگاه میکردن! غیر از امیر،
بقیه خجالت میکشیدن و جرأت درآوردن لباسهاشون رو نداشتن.امیر از این فرصت استفاده
کرد و با شیطنت گفت: بسیار خب، اگه شما نمیخواید، خودم به تنهایی با فرشید جون حال
میکنم!با شنیدم این حرف همگی دست پاچه شدیم، شرم و حیا و ادب و نزاکت و خلاصه همه
چیز رو کنار گذاشتیم و کشیدیم پایین! عجب منظره ای بود.پنج تا کیر قد کشیده اطراف
یک تخت! فرشید که از یک طرف احساس زنانگیش به شدت غلیان کرده بود و از طرف دیگه در
تمام عمرش اینقدر کیر ندیده بود با چشمان از حدقه در اومده به ما نگاه میکرد.بچه ها
دیگه معطل نشدن، امیر داشت ازش لب میگرفت، کامران سینه های فرشید رو میمالید، افشین
هم بالای سرش رفته بود و کیرش رو دهن فرشید گذاشته بود، اون یکی هم پاها و ران
فرشید رو نوازش میکرد.خلاصه همه مشغول بودند. منهم به پایین تختخواب رفتم. روی
زانوهام نشستم و شورت فرشید رو پایین کشیدم. نور سالن کم بود و چیز زیادی دیده
نمیشد. اول با انگشتم لایه گوشتی رو از هم باز کردم تا سوراخ وسطش معلوم بشه و بعد
یواش یواش انگشتم رو وارد کسش کردم (البته اگه بشه اسمش رو کس گذاشت!). فرشید پاهاش
رو از هم باز کرد. حالا دیگه وقتش بود...بچه ها عقب رفتند، همه با کیرهای افراشته
داشتن منو تماشا میکردن! کیرم رو جلو بردم و به دستگاه تناسلی عجیب فرشید مالیدم.از
تماس کیرم با بدنش خیلی خوشش اومد. پاهاش رو دورکمرم حلقه کرد... کیرم رو جلو بردم
و آروم فشار دادم... سوراخش زیاد تنگ نبود و با کمی فشار، سرکیرم واردش شد.فرشید آه
بلندی کشید. آهی از درد و توام با لذت. با دو دستش کیرهای امیر و کامران رو گرفته
بود و میمالید. لباش رو از شدت درد دندون میگرفت.کمی مکث کردم. فرشید ازم خواست
ادامه بدم. بیشتر فشار دادم. احساس عجیبی داشتم. کردنش لذت کردن کس واقعی رو نداشت،
ولی شب عید و توی پادگان، همین هم غنیمت بود! خودم رو عقب و جلو کردم. حالا دردش
کمتر شده بود و لذت بیشتری میبرد. فقط تونستم دوسوم کیرم رو وارد سوراخش کنم. احساس
کردم که تهش مانعی وجود داره و بیشتر از این نمیشه واردش کرد. آهسته لگنم رو تکون
میدادم. سوراخش خیلی خشک بود و هردومون اذیت میشدیم. به بچه ها گفتم: خیلی خشکه، یه
کم کرم بیارید.افشین از توی کمدش یک قوطی کرم آورد، کیرم رو بیرون کشیدم، افشین با
دستش کیرم رو چرب کرد، هیچ وقت فکر نمیکردم کیرم رو دست یک مهندس الکترونیک بدم تا
برام چربش کنه! بقیه بچه ها هم کیرهاشونو چرب کردن. دوباره کیرم رو وارد کردم. این
دفعه خیلی نرم و راحت شده بود. کمی تلمبه زدم. دلم میخواست بیشتر ادامه بدم ولی
بقیه عجله داشتن که زودتر نوبتشون برسه! کیرم رو بیرون کشیدم و بلند شدم. همه به
سمت پایین تخت هجوم آوردن! امیر گفت به نوبت بکنید و قبل از اینکه آبتون بیاد جاتون
رو به یکی دیگه بدید تا حسابی حال کنید. دو تا بالش زیر باسن فرشید گذاشتیم تا
بتونیم ایستاده بکنیمش. افشین کیرگنده اش رو جلو برد.بهش گفتم: مواظب باش، کیرت
خیلی گنده ست، همه اش رو فرو نکنی، بنده خدا جرمیخوره! بچه ها یکی یکی پایین تخت می
ایستادن و فرشید رو میکردن و بعد جاشون رو به اون یکی میدادن و میچرخیدن. سکس
باحالی بود. از دیدن منظره سکس گروهی خیلی لذت بردم.دقیقا" نمیدونم بار چندمی بود
که میکردمش که احساس کردم میخواد آبم بیاد. با عجله کیرم رو بیرون کشیدم و با دست
مالیدمش. آبم روی شکم فرشید ریخت. با دستش آبم رو پخش کرد. بلافاصله بعد از من
افشین کیرش رو وارد کرد. دیگه صدای ناله فرشید بلند شده بود. برای اولین بار در
عمرش به ارگاسم رسیده بود. بچه ها یکی یکی آبشون اومد. کارمون که تموم شد سینه و
شکم فرشید مثل حوض آب شده بود! با دستمال سینه اش رو پاک کردیم. میدونستم کمرش درد
میکنه. اونو برگردوندم و براش کمرش رو ماساژ دادم. وقتی میبوسیدمش فرشید بمن گفت:
بچه ها ازتون ممنونم، شما بهترین لذت زندگیم رو بمن دادید.فردای اون روز هیچکس به
فرشید اجازه نمیداد در آسایشگاه کار کنه، همه بهش میرسیدن، یکی براش میوه پوست
میکند، اون یکی بهش شکلات میداد تا بدنش تقویت بشه و نیرو بگیره. خلاصه او تنها
سرباز ارتش بود که پنج افسر « امربر » در اختیار خودش داشت!عید اون سال به برکت
وجود فرشید، ما دوری از خونه رو احساس نکردیم. در واقع اصلا" دلمون نمیخواست به
خونه برگردیم. اواخر فروردین بود که پرونده فرشید به کمیسیون پزشکی رفت و چند روز
بعدش فرشید از سربازی معاف شد.لحظه خداحافظی از او برای همه مون سخت بود. در این
چند هفته خیلی با هم صمیمی شده بودیم. چند ماه بعد سربازی من هم به پایان رسید و به
خونه برگشتم. یک روز در بین لوازمم عکسی رو پیدا کردم که دست جمعی با فرشید گرفته
بودیم. آدرسش رو داشتم، تصمیم گرفتم که به بهانه دادن عکس، به دیدنش برم.زنگ خونه
شون رو که فشار دادم، دختر جوانی در رو بروم باز کرد. فکر کردم حتما" خواهرشه.بهش
گفتم:من از دوستان دوره خدمت سربازی آقا فرشید هستم و براشون چیزی آوردم، اگه ممکنه
صداشون کنید بیان دم در.با کمال تعجب دیدم که اون دختر خانم دست منو گرفت و به داخل
کشوند و با صدای بلند گفت: مامان یکی از دوستام اومده! با تعجب و ناباورانه وارد
خونه شدم. مادرش به استقبالم اومد و بعد از سلام و احوال پرسی به من که هاج و واج
مونده بودم گفت: مشتاق دیدار شما بودیم، فرحناز از محبتهای شما خیلی برامون تعریف
کرده ستوان! من که هنوز گیج بودم روی مبل نشستم و اونها برای من شرح دادن که فرشید
بعد از معاف شدن از سربازی، یک عمل جراحی موفق داشته و حالا دیگه توی خونه فرحناز
صداش میکنن!بعد از گذشت سالها هنوز هم باورکردنش برای من خیلی مشکله!!
من و منشي شركت
داستاني كه مي خوام
براتون تعريف كنم كاملا واقعي هست و براي خود من اتفاق افتاده . من در يكي از
شركتهاي دولتي كار مي كنم كه تو اداره يك منشي خيلي خوشكل كار مي كنه . يادمه اولين
باري كه ديده بودمش اصلا خجالت مي كشيدم تو روش نيگا كنم ديگه چه برسه به اينكه...
درباره ش فكر كنم . همون ابتدا درباره ش تحقيق كردم بچه ها گفتن كه طلاق گرفته و
الان با پدر و مادرش زندگي مي كنه . بدجوري تو راگوزم خورده بود . واقعا دوستش
داشتم و همش به اون فكر مي كردم . مدتها بود تو كفش بودم تا اينكه يه روز بهم زنگ و
گفت چند تا عكس منظره مي خواد كه پروژه خودش رو تزئين كنه . منم هر چي عكس منظره و
گل و گياه داشتم جمع كردم و گذاشتم كه بهش بدم يه دفعه يه فكر عجيبي به سرم زد دو
تا عكس سكسي خيلي قشنگ رو انتخاب كردم و گذاشتم لاي اون عكسها . و همه عكسها رو
باهم گذاشتم روي يك ديسكت و بهش دادم . هر چند سعي كردم خودم رو عادي نشون بدم
نتونستم خيلي ترسيده بودم . روز بعد اول صبح به بهانه يك كار اداري رفتم اتاقش و
بهش سلام كردم اونم خيلي عادي جواب سلام منوداد نمي دونستم عكسها رو ديده يا نه منم
سئوال نكردم يعني نمي شد سئوال كنم . چند روز گذشت و هيچ حرفي از اون عكسها نزد منم
موضوع رو فراموش كردم تا اينكه نزديكهاي ظهر دوباره بهم زنگ و گفت كه درباره يه
موضوعي مي خواد مقاله تهيه مي كنه و از من خواهش كرد كه تو اينترنت براش بگردم و
پيدا كنم . منم سريع ده دوازده تا مقاله پيدا كردم مرتبشون كردم و بهش دادم خيلي از
من تشكر كرد . كم كم بهش نزديك شدم و روز به روز بيشتر باهم حرف مي زديم . روزي سه
چهار بار مي رفتم تو اتاقش يا بهش تلفن مي كردم و باهاش حرف ميزدم . خيلي دلم مي
خواست بدونم چرا از شوهرش جدا شده ولي مي ترسيدم بپرسم. مدتها گذشت تا اينكه يك روز
يكي از بچه ها اداره اومد بهم گفتم كه كيوان همه مي دونن تو با اين خانم رابطه داري
و مي بينن كه هر روز چند بار مي ري پيشش منم خودم رو زدم به اون راه و گفتم من با
هيچكس رابطه اي ندارم . بعد از اينكه فهميدم همه چيز رو مي دونه بهش گفتم ببين من
فقط با اين خانم حرف مي زنم همين . بعضي وقتا كه دلم مي گيره زنگ مي زنم باهاش صحبت
مي كنم . گفت مي خوام يه چيزي بهت بگم ولي قول بده به كسي نگي منم گفتم باشه نمي گم
. گفت اين خانم وقتي اومد تو اين اداره متاهل بود ولي با يكي از كارمندهاي اينجا
رابطه نامشروع داشته وقتي هم كه شوهرش فهميد اونو طلاق داد . بعد از طلاقش هم چند
بار گفتن كه با مردها رابطه داره . من كه اصلا حرفهاش رو باور نمي كردم بهش گفتم
اينها همش دروغه اون خانم خيلي پاك و محجوب هست و اينها همش شايعه هست . من نمي
دونم چرا از شوهرش طلاق گرفته ولي مي دونم كه اينكاره نيست . گفت تو خيلي ساده هستي
و همه چيز رو با چشم خودت مي بيني بعدش گفت اصلا يه چيزي خودت يه روز كه اينجا خلوت
شد برو تو اتاقش و در رو قفل كنم ببين اون چيكار مي كنه . آن شب تا نصفه هاي شب همش
به اين فكر مي كردم كه آيا اون واقعا .... روز بعد تصميم گرفته بودم كه بهش تلفن
كنم و همه چيز رو بهش بگم . اول صبح بهش تلفن كردم و گفتم مي خوام درباره يه موضوع
مهمي باهات صحبت كنم گفت خوب بگو گفتم تلفني نميشه وقتي اداره خلوت شد و رئيس رفته
تو اداره نبود مي يام اتاقت و بهت مي گم گفت باشه . نزديكهاي ظهر بود بهم زنگ و گفت
رئيس نيست مي توني بياي منم سريع بلند شدم رفتم تو اتاقش و در رو قفل كردم . بهم
گفت چرا در رو قفل كردي ؟ گفتم نمي خوام وسط حرفها كسي بياد داخل . تو چرا از شوهرت
جدا شدي ؟ گفت همينو مي خواستي بپرسي از صبح تا حالا دلم هزار راه رفت گفتم آره
همينو مي خواستم بپرسم . گفت شوهرم معتاد بود و هر كاري كردم ترك نمي كرد . گفتم تو
خواستي ازش جدا بشي يا اون خواست گفت نه من خواستم . وسط حرفهاش بلند شدم و رفتم
روي ميز پيشش نشستم دستم رو گذاشتم روي سرش و آروم صورتش رو بوسيدم يه دفعه دلم
ريخت ولي اون هيچ عكس العملي نشون نداد . منم پر رو شدم و دوباره بوسش كردم . خودش
رو عقب كشيد و گفت خوب ديگه بلند شو برو الان همه مي فهمن تو اينجا هستي گفتم خوب
بفهمن . بلند شد در رو باز كرد منم مجبور شدم برم بيرون . تا نصفه هاي شب خوابم نمي
برد و همش به صحنه امروز فكر مي كردم با خودم گفتم كه واقعا اينكاره نيست چجوري منو
راه داد تو اتاقش اجازه داد كه در رو قفل كنم . روز بعد دوباره بهش تلفن كردم و
گفتم ميشه امروز هم بيام اتاقت ؟ گفت براي چي ؟ گفتم همين جوري بشينيم باهم حرف
بزنيم گفت باشه اگه خلوت شد بهت زنگ مي زنم . دو ساعت بعدش زنگ زد و گفت رئيس نيست
مي توني بياي اينجا منم از خدا خواسته دويدم رفتم اتاقش و در رو قفل كردم . مستقيم
رفتم پشت ميزش بوسش كردم و بهش سلام كردم . بهم گفت خيلي شجاع شدي روز اول خجالت مي
كشيدي سلام كني ولي حالا ... منم تودلم گفتم كجاشو ديدي . آروم دست كردم مقنعه اش
رو كشيدم گفت چيكار مي كني ديووونه گفتم هيچي مي خوام موهات رو ببينم . موهاي طلايي
و گردن بلوري سفيدي داشت زير گردنش رو نيگا كردم سينه اش مثل پنجه آفتاب سفيد بود .
بهم گفت خوب ديدي حالا مقعنه ام رو بده گفتم نمي دم . صورتم رو بردم جلو و لبهاش رو
بوس كردم . دستام رو گذاشتم دور كمرش و محكم بغلش كردم بهش گفتم دوستت دارم . گفت
ديووونه مي دوني اگه كسي بفهمه چي ميشه ؟ گفتم نترس هيچكس نمي فهمه . لبام رو
گذاشتم رو لباش و محكم مك زدم . بعد از چند لحظه اونم شروع كردم مك زدن . مثل تشنه
ها لبام رو مك مي زد . دست كردم دكمه هاي مانتوش رو باز مي كردم و لباش رو مك مي
زدم . مانتوش رو در آوردم . واي چي داشتم مي ديدم ... بدنش مثل لامپ مهتابي سفيد
بود يه كرست و شورت فيروزه اي پوشيده بود داشتم ديوونه مي شدم . كيرم داشت شلوارم
رو سوراخ مي كرد دست گذاشتم رو شورتش از رو شورت كسش رو مي ماليدم لباش رو مي خوردم
. گفت خوب واستا منم در لباسات رو در بيارم كمكش كردم و سه سوت لباسام رو در آوردم
.كير شق شده ام رو از رو شورت ديد گفت اوووه چقد بهش فشار اومده . گفتم مي شه يه
خورده بخوري ؟ گفت چيو بخورم ؟ بهش گفتم كيرم .... اون گفت نهههه خوشم نمي ياد يه
خورده كه اصرار كردم قبول كرد . يه جوري مي خورد انگار صد ساله كارش همينه . دقيقا
حركاتش مثل فيلمها بود . اول همشو مي كرد تو دهنش بعد تند تند عقب و جلو مي كرد يا
زيرش رو زبون مي كشيد . ديگه مطمئن شده بودم كه من در موردش اشتباه مي كردم . بهش
گفتم رو ميز دولا شو مي خوام بكنم . روي ميز خوابيد طوري كه پاهاش رو زمين بود من
رفتم عقب اول يه خورده با دست ماليدم كيرم رو گذاشتم لاي پاش و ماليدم به كسش . آه
و ناله ش بلند شده بود گفت زود باش بكن تو زود باش ديگه ... منم كيرم رو محكم فشار
دادم تو كسش يه دفعه داد زد آه آه من دستم رو گذاشته بودم رو كونش و عقب و جلو مي
كردم . كيرم رو كشيدم بيرون دوباره محكم فشار دادم داخل و شروع كردم به تملبه زدن .
بعد بهش گفتم بكنم تو كونت ؟ گفت نه اصلا خوشم نمي ياد اگه اينكار رو بكني ديگه
اصلا باهات حرف نمي زنم . منم همينجوري تو كسش عقب و جلو مي كردم يه دفعه كيرم رو
تا ته كردم تو كسش و روش خوابيدم آبم رو تا ته ريختم تو كسش يه خورده از پشت سينه
هاش رو گرفتم ماليدم و بلند شدم . دوباره لباش رو بوسيدم بهش گفتم نمي ترسي حامله
بشي ؟ گفت نه بابا مطمئن باش نمي شم . بعد از اون هم چند بار رفتم اتاقش و باهم حال
كرديم كه دفعه بعد براتون تعريف مي كنم