Chat Box LAB2LAB


ShoutMix chat widget

دوستان لطفا در پایان هر داستان نظرات خودشونا ارسال کنند. با تشکر

Popular Posts

Thursday, May 20, 2010

فریبرز و خواهرش


سلام اسم من فريبرز اين ماجرا مربوط مي شه به 3 سال قبل كه من 18 سال داشتم روز
عروسي برادرم بود و همه فاميلها تو خونه ما بودن همه بودن جز خواهر منكه به دليل
داشتن امتحان نمي تونست بياد اخه اون دانشجو بود و تو شهرستان درسمي خوند.اون روز
من اصلا حال نداشتم راستش رو بخواين به برادرم حسوديم مي شد.اخه اون مي تونست يه كس
ماه رو جر بده ولي من...تو اين حال و هوا بودم كه منو صدا كردن تا به خودم اومدم
ديدم همه دارن ميرنتالار,من هم اماده شدم كه يهو ديدم خواهرم از شهرستان اومد,خوب
نمي تونست عروسي برادرش رو نبينه.خلاصه با يه وضع ناجوري امده بود.اماده شد كه سريع
بره حموم و من هم بايد مي موندم تا اون از حموم در بياد.اون روز را خيلي بد مي ديدم
,ولي بايد اين رو اعتراف كنم كه نصف بي حاليم ازنبود خواهرم بود.اخه ما با هم خيلي
خوب بوديم.خلاصه اون لباس برداشت و رفت تو حموم و من هم رفتم سراغ ساك خواهرم
(مااصلا با هم اين صحبت ها رو نداشتيم )رفتم ببينم اون كتابي رو كه خواسته
بودماورده يا نه تا ساك رو باز كردم يهو يه كرست بسيار زيبا منو كور كرد.كرست
خوشكلي كه روش ماركي زده بود:"size:80"خيلي شهوتي داشتم مي شدم.يه خورده كه بيشتر
ديدم ,يه دست ورق سكسي رو پيدا كردم باورم نمي شد كهاينا مال فرشته(خواهرم)است.سر
گرم ديدن بودم كه يهو صداي خواهرم رو شنيدم ،از حموم داشت صدام مي كردنمي دونم چرا
ولي خيلي ترسيده بودم،وقتي طرف حموم رفتم قلبم تند تند مي زدوقتي به در حموم رسيدم
خواهرم را ديدم كه سرش رو كه پر از كف هم بود از لايدر دراورده بود.گفت:آب رفت بجنب
برو از خونه خاله اب بيار(خاله ما همسايه ديوار به ديوارماست و منبع اب دارن)منهم
گفتم:خاله اينا كه رفتنه حالا دارن حال مي كننيهو گفت برو از يه جايي گير بيار ديگه
،چشام داره كور مي شه.گفتم خوب برو تشت رو بيار از خونه احمد اينا ميارم،گفت من هيچ
جا رو نمي بينمچشاتو ببند بيا تو،اينو كه گفت هزار فكر شيطاني سراغم اومد.چشمو گفتم
و رفتم تو ولي با چشاي باز،يهوچشام به اندام مامانيش افتاد،عجب هيكلباحالي داشت،فقط
شورت تنش بود سينه هاي سفيد و تقريبا بزرگي داشت.يهو گفتم خوب حالا هم تو چشات بسته
است هم من يهو خنديد گفت خوب برو بيرون من هم اداي چشم بسته ها رو در مي اوردم
دستهام رو از هم باز كرده بودم و به اينور انور مي رفتم يهو رفتم طرفش و سينه هاشو
گرفتم ،عجب سينه هاي سفتي داشتيهو داد زد ول كن كثافت بي ادب،منهم گفتم اينا
چيه،اون با يه لحنه عجيبي گفتول كن الان سرخ مي شه ها ،اين دفعه با يه لحن خيلي
ارومي حرف مي زد،اروم الاغاينو كه گفت من ديوانه وار شروع به خوردن سينه هاش كردم
اونهم حسابي شهوتي شدهبوديهو ديدم كه دستشو برد طرف كيرم و شروع به ماليدن كردهيكل
خيلي قشنگي داشتانگار كه دنيا رو به من دادنه اولين تجربه سكس و خواهري به اون
زيبايي ديگه واقعابه ارزوم رسيده بودم.تو همين لحظه بود كه صداي شرشر آب اومد،خنده
ام گرفت انگار منتظر بود من كارم روشروع كنم بعدبياد خلاصه اون رفت سرش رو بشوره و
من هم شروع به دراوردن لباسام كردملخت شدم و رفتم زيردوش دو تايي زير دوش بوديم و
از همديگه لب مي گرفتيم،من همون طوررفتم سراغ گردنش و شروع به خوردن گردنش كردم
،داشت ديوانه مي شد نمي تونست بايستهو مدام اه اه مي كرد ،و من هم با صداي اون حال
مي كردم دستشو كرد تو شورتم و شروع به مالش كيرم كرد،دستهاي داغي داشت رفتم سراغ
شورتش و اون رو در اوردم عجب كسي اونزير بود تپل و ناز ،همون لحظه تميزش كرده
بود،صاف صاف.شروع به خوردن كسش كردم،ان هنوز باكره بود.سرزبونم رو تو كسش مي گذاشتم
و مي چرخوندمواقعا حال مي داد انگار داشتم پرواز مي كردم.انقدر خوردمش كه ديگه فكم
داشت از كار مي افتاد،كيرم رو در اوردم ،بهش گفتم نمي خوريگفت نه،منو پاره كن.انگار
داشتم خواب مي ديدم،آرزوم بود كسي رو كه خيلي دوست داشتم پاره كنم،نمي دونستمچي
بگم،واقعا داشتم ديوونه مي شدم،گفت زود باش ديگه،پاره ام كن.گفتم بعدش چي،گفت به تو
چه عزيزم،تو حالت رو بكن.من هم از خدا خواسته دست به كار شدم آروم آروم شروع
كردم،چند قطره بيشتر خون نيامد،ولي هي مي گفت سوز مي ده،از بس حرف مي زد ،شروع كردم
به لب گرفتن ازش تا نتونه حرفبزنه ،تو همون حال و هوا بودم كه ديدم حال عجيبي داره
،فهميدم كه مي خواد ارضا بشهمنم كار خودم رو تندتر كردم حس كردم كه ابم داره مي
ياد،سريع درش اوردم و رو شكمشريختمش.دو تامون ارضا شده بوديم،سريع دوش گرفتيم و
اماده شديم و رفتيم ،انجا همش با هم مي رقصيديمهمه چشاشون به ما بود،ولي خوب ديگه
من بعد از مدتي بود كه خواهرم رو مي ديدم.ان روز واقعا به من خوش گذشت و اينطوري شد
كه:من در روز عروسي برادرم داماد مادرم شدم

خانم شدن من

دومين باري بود كه مشروب ميخوردم.بار اول ته ليوان بابام يه كم ويسكي مونده بود كه خوردم و از مزه اش حالم بهم خورد ولي اينبار اصلا اذيت نشدم بگذريم… حدود ساعت ? شب بود كه شروع كرديم به خوردن .دو ساعتي گذشت كه ? تا قوطي آبجو تموم شده بود من از روي مبل بلند شدم كه برم ماست بيارم كه ديدم اصلا تعادل ندارم . يكي دو قدم برداشتم و نميدونم چي شد كه افتادم روي امير . هر دومون دلمون رو گرفته بوديم از خنده و خلاصه رفتم توي آشپزخونه . وقتي برگشتم ديدم امير خان فيلم سوپر گذاشته و بلوزش رو هم درآورده و داره نگاه ميكنه .
بقیه داستان در ادامه مطلب

منم خودمو لوس كردم و گفتم امير اينكارا يعني چيه؟ تا اين حرفو زدم بلند شد و يه لبي ازم گرفت كه هنوز مزش زير زبونمه! منم دلو زدم به دريا و ولش نكردم …. وسط لب گرفتن تاپ صورتي كه تنم بود در آورد . من اصولا توي خونه سوتين تنم نميكنم . تا در آورد شروع كرد به خوردن سينه هام و من حالي به حالي شدم و دستم رفت سمت شلوارش.توي يه چشم به هم زدن لختش كردم و حمله كردم بسمت كيرش . همش توي دهنم بود. اولش يه مزه اي مي داد ولي بعد كه ديدم امير چقدر لذت ميبره با عشق براش خوردم.خوردنو ادامه دادم تا اينكه كيرشو از دهنم درآورد و منو بلند كرد و شروع كرد به در آوردن شلواركم. من مقاومت نميكردم كه هيچ كمكشم ميكردم. منو خوابوند روي كاناپه و پاهامو باز كرد و شروع كرد به خوردن.واااااي اوج لذت بود. الان كه يادم مياد همه تنم مورمور ميشه. امير بلند شد و يه قوطي ديگه آبجو باز كرد و يه كم به من داد و بعد يه كم ريخت روي سينه هام(يخ زدم)و شروع كرد به خوردن آبجو از روي تنم واي كه چيكار كرد.تمام تنم رو ليسيد . آبجو از روي سينه هام ميومد پائين تا توي نافم و بعد روي پيشوني .كسم و تمام اين مسير رو امير ميليسيد واي كه چه حالي مي داد. يكي يه ليوان ديگه خورديم و بعد امير گفت حالا ديگه وقتشه. گفتم چي؟ گفت بريم توي اتاقت منم كه ديگه اصلا توي حال طبيعي نبودم گفتم من كه نمي تونم از جام تكون بخورم .امير بلند شد و منو بغل كرد و برد توي اطاقم و خوابوند روي تخت.(ناگفته نماند كه توي مسير تا اتاق من ???? بار خورديم به در و ديوار).خوابيد روم . گفتم چيكار ميكني؟ گفت بذار آزاد باشم گفتم امير جون يه وقت…..گفت عزيزم تو مال مني و مي خوام كاري كنم كه حتما مال هم باشيم.نمي دونستم بايد چي بگم .من امير رو دوست داشتم ولي تا اونموقع به اين مسئله فكر نكرده بودم و نمي دونستم چي بگم.انقدر مست بودم كه نفهميدم چه جوري امير رو كشيدم روي خودم و يه لب جانانه ازش گرفتم و اونم پاهاي منو باز كرد و كيرش رو گذاشت روي كسم و آروم فشار داد واي چقدر وحشتناك بود. دردعجيبي داشت ولي بعد از يكي دوبار عقب و جلو كردن چه حالي ميداد…يه سوزش خيلي كوچولو حس كردم ..فهميدم كه دختر خوشگل بابام تبديل شده به يه خانوم.ولي جاتون خالي چه حالي داد.اونشب نفهميدم كي خوابمون رفت ولي صبح كه از خواب بيدار شدم اميرم تو بغلم بود.آروم بوسيدمش و بلند شدم و رفتم يه صبحانه جانانه براش آماده كردم.چه احساس جالبي بود حس ميكردم ديگه مجرد نيستم و يكي هست كه قلبامون براي هم بتپه! اينم از خانوم شدن من

***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****



روزهاي طلايي با هم بودن و براي هم نفس كشيدن !


آرمان روز به روز بيشتر شيفته نگار مي شد و خود را بيش از پيش وابستـه به او مي ديد .


تنهـا دو بـار و آن هم براي لحظـات محدودي همديگر را ديده بودند . ولي همين ديدارهاي كوتاه به او جان دوباره مي بخشيد .

ديگر برايش مهم نبود كه چگونه نگار او را مي شناخت . دلش هم نمي خواست بدنبال كشف اين موضوع باشد . چون مي ديد كـه هر بار صحبت از اين موضوع مي شود ، نگار نگران و مضطرب مي گردد .

يك روز به سالروز تولد آرمان مانده بود و نگار از اين موضوع اطلاع داشت آن شب نيز مانند شب هاي قبل زنگ تلفن به صدا در آمد .

- بفرمائيد

* سلام آرمان جان ، تولدت مبارك

- سلام عزيزم ، خيلي ممنون

* اين اولين سـالروز تولد تو بعد از آشنـايي مـاست . دوست دارم در اين روز كنار تو باشم . البتـه اگر اشكـالي نداشتـه بـاشد و وقت هم داشتـه باشي !

- خواهش مي كنم عزيزم ، من كه از خدا مي خواهم ترا ببينم .

* فردا بعد از ظهر ساعت 5 ، مقابل باجه تلفن . خوبه ؟

- هر چي شما دستور بدهيد !

* بيشتر از اين مزاحم وقتت نمي شوم . برو به درسهايت برس . خداحافظ

- به اميد ديدار …


شادي روز تولد آرمان بـا ديدن نگـار تكميل مي شد . بـاز هم دلهره داشت ولي اينبار بخاطر اين بود كـه مي ترسيد براي نگار دردسري بوجود آورد .

با اينحال قول داده بود و بايد مي رفت . سـاعت 5 بود كـه بـه محل قرار رسيد . نگار زودتر آمده بود و با ديدن آرمان با لبخندي از او استقبـال نمود . شاخه گل مريم در دست نگار خود نمايي مي كرد .


* سلام آرمان جان ، تولدت مبارك

- سلام عزيزم ، خيلي ممنون . خوب حالا بايد چكار كنيم ؟

* اگر وقت داشته باشي كمي باهم قدم مي زنيم .

- مي ترسم كسي تـو را بـا من ببيند . دلم نمي خـواهد مشكلي بـرايت پيش بيايد .

* همه بايد من را كنار تو ببينند . بايد عادت كنند چون از اين بـه بعد هميشـه اينگونـه خواهد بـود . البتـه اميدوارم الان كسي مـا را نبيند ، اينجوري خيلي بهتره .


هر دو شروع به قدم زدن كردند . اين اولين باري بود كه آرمان و نگار با هم راه مي رفتند . آرمان احساس مي كرد كـه خواب مي بيند . دلش مي خواست اين لحظات پايـان پذير نباشند . دوست داشت تا ابد در كنار نگارش قدم زند .


* امروز خيلي بزرگتر شدي ، اول كه آمدي قيافـه ات را نشناختم . حالا هم كه ديگه با من حرف نمي زني !

- من هنوز نفهميده ام كـه چـه زماني شوخي مي كني و چـه زمـاني جدي حرف ميزني . دلم مي خواهد بـا تمـام وجود در كنـار تو بودن را احسـاس كنم . در اين لحظه دلم مي خواهد در روياهايم باشم . بخاطر همين است كـه كمتر صحبت مي كنم .


* اميدوارم به اين زودي ها نخواهي كه با تمام وجود ازدست من فرار كني چون مطمئن هستم كه نمي تواني ! هميشـه دلم مي خواستـه وقتي مي گويي دوستت دارم ، در كنارت باشم بـه صورتت نگـاه كنم . مي گويند كـه چشمهـاي آدم نمي تـواند دروغ بگـويد . خوب حالا اگه جرات داري به من بگو كه دوستت دارم .


آرمان لحظـه اي مردد ماند . نمي دانست كـه چشمـانش چـه خواهند گفت ولي ميدانست كه قلبش چه چيزي را فرياد مي زند .

لحظه اي ايستاد و در چشمان نگار نگاه كرد و آنگاه گفت :

- نگار جان دوستت دارم .


سپس شروع بـه قدم زدن كرد . لحظاتي گذشتـه بود ولي نگار كلامي بر زبـان نمي راند . آرمان به آرامي نگاهي بـه صورت او كرد . چيزي ديد كـه قلبش را لرزاند . نگار به سرعت اشكهايش را پاك كرد و تبسمي نمود .


- نگار جـان مي دانم چيزي را كـه مي خواستي توي چشمهـاي من پيدا نكردي

* نه عزيزم اينطور نيست . تمام آرزوهايم را توي چشمانت ديدم و اين اشك خوشحالي را به چشمان من بخشيد . ديگر مطمئن شدم كه مي توانم ترا داشته باشم و به هيچ قيمتي ترا از دست نخواهم داد .


مدتي بود كـه بين آنهـا سكوت حكمفرمـا بود و هر كدام در افكـار خـويش غوطهور بودند .


* آرمـان جـان ديگـه داره ديـرم مي شـه ، بـايد زود بـرگـردم خـونـه .

- خيلي خوب عزيزم . بازم هر چي تو بگي !

* روز تولد كـه بدون هديـه مزه نداره . مي خواهم اولين هديـه تولدت را بدهم . ولي اينجا كه نمي شه ، برويم توي يك كوچه .

- قرار ما اين نبود . ديدن تو در چنين روزي بزرگترين هديـه اي است كـه تا بحال گرفته ام .

* خيلي خوب ، حالا برويم توي اين كوچـه ، زود باش كـه داره دير ميشـه .


چند قدمي داخل كوچـه شده بودند كـه نگـار ايستـاد و دست در كيفش كرد . دوجعبه كوچك تزئين شده را بيرون آورد .

اولي را باز كرد . در آن يك انگشتر نقره بصورت حلقه بود . آن را بيرون آورد و در دست چپ آرمان نمود . سپس نگاهي به آرمان كرد . در چشمانش خوشحالي موج مي زد .


* خوب ديگـه ، كلاه سرت رفت . هيچ كس حق ندارد اين حلقـه را از دستت در آورد ، تا خودم آن را با يك حلقه طلا عوض كنم ! قول مي دهي ؟

- آرمان تبسمي كرد و با بستن چشمانش جواب مثبت داد .


در داخل جعبـه دوم يك زنجير نقره بـا پلاكي بصورت حرف N بـود . نگـار آنرا نيز بيرون آورد و بدست آرمان داد .

* زحمت اين يكي را بايد بعدا خودت بكشي . ديـدي چطـور دل و دست وگـردن تـرا بستـم ! فكـرش را هـم نـمـي كـردي .


آرمان تنها به صورت او نگاه مي كرد . گويي هر لحظـه چيز جديدي در نگار كشف مي كرد كه او را اينگونه مبهوت كرده بود .


* اين هم يك نامه و يك عكس از خودم .


پاكت دربسته اي بود كه در دست نگار به چشم مي خورد.آنرا بـه دست آرمان داد و لبخندي زد .

* آرمان جان حالا چشم هايت را ببند تـا هديـه بعدي را بـه تو بدهم . زود باش !


آرمـان چشـمـانش را بست . نگـار بـه آرامي صـورت آرمـان را بـوسـيـد . آرمان چشمانش را باز كرد . صورت نگار را ديد كه از خجالت سرخ شده بود.


* فكر بد نكني ، ديگر هم از اين خبرها نيست ! حسابي ديرم شده ، بايد بروم . راستي اين شاخـه گل را براي تو آورده ام ، خداحافظ عزيزم .


با حالتي كـه نشان از شرم و حيا داشت دستي براي آرمان تكـان داد و بـا عجله دور شد . آرمان خود را خوشبخت ترين انسـان روي زمين مي پنداشت . او كسي را داشت كه مي توانست با عشق او زندگي كند .

اين يك ساعت با هم بودن برايش بـه سرعت گذشتـه بود . دلش نمي خواست بـه خـانـه برگردد . تصميم گرفت تـا خـانـه را پيـاده طي كند ، بـا اينكـه مي دانست نزديك به يك ساعت در راه خواهد بود .

دوست داشت قدم هايي كـه بـا نگـار برداشتـه بود تـا ابد تكرار يـابند !

دختری به نام ستاره 1


(خاطرات خودم – دوران سربازی)


طبق معمول در یک روز گرم تابستان در یکی از خیابانهای تهران در حال اعمال قانون بودم و داشتم ماشینی را به دلیل ورود به محدوده طرح ترافیک جریمه می کردم که ناگهان پژوی مشکی رنگی جلوی پایم توقف کرد اعتنایی نکردم و مشغول کارم شدم تا اینکه راننده خانم پژو عینک آفتابی اش را از چشمانش برداشت و با لحنی آرام خطاب به من گفت: جناب می تونم چند لحظه وقتتون را بگیرم ؟

ابتدا توجه ای نکردم تا اینکه دوباره از من درخواست کرد یواش یواش به سمت ماشین رفتم نگاهی گذرا به او کردم از بس آرایش کرده بود نمی تونستم قیافه ی واقعی او را تشخیص بدهم سرم و پایین انداختم و گفتم :

- امرتون

+ راستش …

با خودم گفتم شاید این دختر مثل خیلی های دیگه التماس دعا داره و می خواد با چرب زبونی منو رامم بکنه تا اجازه ورود به محدوده طرح را بهش بدم

حرفش را قطع کردم و با لحنی تند به او گفتم : اگه میخوای وارد محدوده طرح بشی ، بیا برو ولی وقت منو نگیر

بعدش با عصبانیت صورتم رو برگردوندم و از ماشین او فاصله گرفتم دخترک از ماشن پیاده شد و با ناراحتی گفت :

+ من کارت تردد سیار دارم نمی خوام وارد طرح بشم

تعجب کردم سرم را به طرفش چرخاندم و گفتم :

- پس چی؟

دخترک نگاه نافذش را به من دوخت و گفت :

+ چطور بگم… آخه من این مسیر را زیاد میرم و میام و همیشه شما را سر این تقاطع می بینم که تو گرما درحال انجام وظیفه اید می خواستم اول یک خسته نباشید بهتون بگم

به سرعت از رفتارم پشیمان شدم و گفتم:

- منو ببخشید فکر نمی کردم شما برای اینکار اومده باشید آخه کمتر کسی پیدا میشه که بجای فحش و ناسزا از ما تشکر بکنه

دخترک لبخندی زد و گفت :

+ اسم من ستاره است دانشجوی رشته دارو سازی شما تحصیلاتتون چیه ؟

خنده ایی کردم و گفتم : ….

دوباره نگاهش کردم برق خاصی درچشمانش دیده می شد

بهش گفتم :

- بهتره سوار ماشین ات بشی خوب نیست من و شما جلوی مردم بیش از این صحبت بکنیم آخه امکان داره فکرهای دیگه ایی بکنند

- ستاره چشمانش را تنگ کرد و گفت

+ به اونا چه من از شما خوشم اومده میخوام باهاتون صحبت کنم

ستاره راست می گفت حق با اون بود ولی لباس من مسئولیت داشت و اجازه نمی داد که به مدت طولانی با یک دختر گپ بزنیم بهش گفتم :

- وجود شما اینجا ممکنه برای من دردسر ایجاد بکنه

خندید و گفت : باشه پس فردا می بینمت

عینک آفتابی بزرگ اش را به چشمانش زد و سوار ماشین اش شد وقتی از کنارم عبور کرد برای یک لحظه شیشه ماشین را پایین آورد و گفت :

- جناب سروان خیلی خوش تیپی !


خوشبختانه یا متاسفانه فردای آنروز محل پستم تغییر کرد و به خیابان دیگه ایی منتقل شدم و مطمئن بودم که ستاره منو پیدا نخواهد کرد ولی نزدیکهای ظهر بود که ستاره با ماشین 206 آلبالویی رنگش جلوی پایم توقف کرد تا منو دید گفت:

+ فکر نمی کردی منو اینجا ببینی نه ؟

با دیدن او تعجب کردم و گفتم :

- آره از کجا منو پیدا کردی ؟

جواب داد:

+ رفتم منطقه تون و اونجا مشخصات تو را دادم و گفتم مدارک ماشینم پیش شما جا مونده اونها هم آدرس تو رو به من دادند


هیچ فکر نمی کردم که این دختر انقدر زرنگ باشه

همینطور که زبون می ریخت از زیر عینکم خوب نگاهش کردم رنگ لباسشو با رنگ ماشین اش ست کرده بود اینبار زیبا شده بود شاید بخاطر اینکه کمتر آرایش کرده بود در همین لحظه ستاره خندید و گفت :

کی پستت تموم میشه ؟

بهش گفتم : نیم ساعت دیگه

گفت : پس من همینجا منتظرت می مونم

قبض جریمه ام رو نشونش دادم و به شوخی گفتم :

- اگه بخوای اینجا بمونی با همین قبض جریمه ات می کنم

ستاره دستاشو بالا برد گفت :

+ کجا برم اینجا که جای پارک نداره

با انگشتم پارکینگی را نشان دادم و گفتم برو اونجا و بگو این افسره منو فرستاده اون موقع یک جای پارک به تو می دن

اونهم قبول کرد و رفت

ساعت نزدیکهای 2 بود که ستاره از پارکینگ بیرون اومد و با دست اشاره کرد که پستمو تمام کنم و به نزدیکش برم اما من در حال جریمه کردن بودم وقتی کارم تموم شد نگاهی به اون ور خیابون کردم ماشین ستاره بود ولی اثری از خودش نبود درهمین موقع بنز رئیس منطقه کنار ماشین ستاره توقف کرد و از آنجا که زیر تابلو پارک کرده بود رئیس ما پیاده شد تا ماشین او رو جریمه کند به سرعت به طرف ماشین دویدم و او را از این کار منع کردم خیلی به موقع رسیدم وقتی رئیس رفت موتور سوارمون که سوار بر یک موتور بی ام و گنده ای بود کنار پام توقف کرد و گفت : مسیر داریم

گفتم مسیر کی ؟

جواب داد: مسیر رفسنجانی قراره از این خیابون رد بشه باید جلوی ماشینها را بگیریم تا حاج آقا رد بشه ؟

هنوز حرفش تمام نشده بود که ستاره از مغازه ایی بیرون اومد و نزدیک من شد موتور سوار حیظ ما نگاهی به من کرد و گفت این کیه بهش گفتم اسم اش ستاره است دو روزه باهاش آشنا شدم ستاره تا ما را دید سلام کرد و این موتورسوار حیظ ما زود تر از من جواب سلامش را داد و شروع به چاق سلامتی کرد و انقدر این احوالپرسی اش سوری بود که من و ستاره خندمون گرفته بود اما چیزی نگفتیم تا اینکه ماشین رفسنجانی به همراه اسکورتاش از کنار ما رد شدند یک لحظه دیدم رفسنجانی دستش را بعنوان سلام بالا برد!

فکر کنم رفسنجانی ام محو زیبایی ستاره شده بود که اینجور سلام می کرد!!

وقتی ماشین رفسنجانی از تقاطع رد شد موتورسوارمون دو دستی زد تو سر خودش و گفت : وای کی رد شد؟؟!! ، به سرعت موتورشو روشن کرد و به سرعت به دنبال مسیر حرکت کرد فرداش از تو بی سیم فهمیدم که موتور سوارمونو به دلیل سهل انگاری در ماموریتِ دیروز جریمه کردند اینم سزای کسی که با دیدن یک دختر خودشو پاک می بازه .

بگذریم وقتی سوار ماشین ستاره شدم به شوخی گفتم بزن بریم تا رهبر نیومده، اونهم پاشو روی پدال گاز گذاشت و حرکت کرد .

…پشت چراغ قرمز ایستاد و نگاهی به من کرد و گفت :

اگه پشت یک چراغ قرمز که هیچ وقت سبز نمیشه قرار بگیری چی کار میکنی ؟

از حرف او تعجب کردم نگاهش کردم و گفتم منظورت از این سوال چیه ؟

خندید و گفت :

+ هیچی همینجوری پرسیدم

وقتی چراغ سبز شد ادامه داد:

+ گرسنه ات نیست ؟

جواب دادم :

- آره خیلی گشنمه !

+ من یک رستوران خیلی خوب می شناسم اگه بخوای بریم اونجا

خندیدم و گفتم :

- با این لباسها که نمیشه

+ مگه چشونه ؟

- با لباسهای نظامی نمیشه که به یک رستوران بریم اونموقع مردم بمون می خندند

+ بزار بخندند مگه چه عیبی داره ؟

راستی چرا یک نظامی تو جامعه ما نمی تونه مثل بقیه زندگی کنه در حالیکه در رژیم قبل اینگونه نبود؟!، نگاهش کردم و گفتم :

- بزار یه روز دیگه تا من لباس مناسب تری بپوشم

ماشین اش را جلوی بوتیکی متوقف کرد و گفت :

+ نخیر همین الان باید بریم، سایز لباست چنده ؟

… از رفتارش خوشم می اومد دختر باحالی بود

وقتی برگشت سوار ماشین شد بسته ای را به من داد و گفت بپوش ببین اندازته به سلیقه خودم خریدم

نگاهش کردم و با حالت جدی گفتم :

- برای چی اینکار را می کنی ؟

+ چون دوست دارم

- شاید من دوست نداشته باشم تو اینکار را بکنی

+ چون دوست دارم اینکار رو کردم

دختری به نام ستاره 2


(خاطرات خودم – دوران سربازی)


با این جوابش دیگه حرفی نزدم بسته را باز کردم و لباس را برانداز کردم

ستاره گفت :

- خوشت می یاد؟ قشنگه ؟

تشکر کردم و گفتم ولی… ، ستاره لباس را از من گرفت و گفت اگه دوست نداری می خوای برم عوض اش کنم

گفتم : نه خیلی هم خوبه

هیچ نمی تونستم باور کنم که چراستاره انقدر به من محبت می کنه!

با لبخندی که ستاره زد گفت : اگه نمی خوای بپوشی خودم به زور به تنت می کنم لباستو در بیار ببینم

جواب دادم زشته مردم تو خیابون نگاهمون می کنند

گفت :

+ چکار به مردم داریم؟ اگه در نیاری خودم لباساتو در می یارم

بعد با دستش یقه پیراهنم را گرفت و دکمه آنرا باز کرد به سرعت دستش را کنار زدم گفتم :

- خودم اینکار را می کنم

وقتی پیراهنمو در اوردم نگاهی به من کرد و گفت :

+ بیا این لباس و بگیر تنت کن شلوارتم که مناسبه

وقتی داشتم دکمه های لباسمو می بستم با خنده بهش گفتم :

- شانس اوردم که شلوار برام نخریده بودی چون اون موقع منو مجبور می کردی شلوارمو در بیارم!

ستاره خنده ایی کرد و گفت :

+ آره چی خیال کردی

ستاره داشبرد ماشین اش را باز کرد شانه ایی را به دست گرفت و موهای منو به سلیقه خودش شانه کرد و گفت :

- حالا بهتر شد

بعدش ام از تو آیینه ماشین لبانش را ماتیک زد و از من خواست که از ماشین پیاده شم

…آنروز جای همگی خالی شام مفصلی خوردیم، کلی خندیدم و هال کردیم


چند روزی گذشت هر روز می اومد پیش من سلام میکرد و می رفت دانشگاه وقتی هم بر می گشت تاصبح با من تلفنی حرف میزد بطوریکه صبح دیر سر پست حاضر می شدم.

ستاره تنها دختر پدر و مادرش بود و برادرش خارج درس می خواند وضع مالی خیلی خوبی داشتند از صحبتهای شبانه او فهمیدم که ستاره یک سال پیش ازدواج کرده بود اما از وقتی شوهرش متوجه میشه که او قرصهای اعصاب زیادی می خوره و گهگداری اختیارشو از دست می ده تصمیم به جدایی از او گرفت البته به قول ستاره اون دنبال بهانه می گشت وقتی هم از ستاره جدا شد رفت کانادا و اونجا ازدواج کرد.

بعد از گذشت یک هفته ستاره به من تلفن زد و گفت :

+ باید امشب بیای خونه ما

چون قبلا به من گفته بود دنبال یک شریک جنسی می گشت و او منو برای اینکار انتخاب کرده بود البته من به اون حق می دادم اون هم مثل خیلی های دیگه نیاز به س-ک-س داشت

بعد از خستگی یک روز کاری شب با هم وعده گذاشتیم تا منو به خانه خودش واقع در خیابان پاسداران ببره

وقتی سوار ماشین اش شدم بهش گفتم :

- چرا منو انتخاب کردی؟ این همه پسر !

+ پسرهایی که من می شناسم ظرفیت این چیزها را ندارند اونها چنین دختری را هرزه می دونند اما نمی دونند که س- ک-س یک نیازه و هر انسانی برای رسیدن به آرامش به آن احتیاج داره در ضمن من دوست دارم شریک جنسی امو خودم انتخاب کنم

دیگر تا منزلش حرفی نزدم

وقتی داخل منزل شدیم ازش اجازه گرفتم که به حمام بروم اون هم قبول کرد بعد از اینکه چشمامو شامپو زدم و در حال دوش گرفتن آب سرد بودم در حمام باز شد و ستاره از قاب در بدن عریان منو برای چند لحظه تماشا کرد وقتی نگاهم به چشمانش افتاد گفت :

+ بیا این حوله را بگیر بپوش تا سرما نخوری

وقتی حمام ام تمام شد بدنم را خشک کردم و سپس حوله ایی را که ستاره برای من آورده بود پوشیدم و بیرون آمدم صدای ستاره را از تو سالن می شنیدم که می گفت :

+ بیا اینجا جناب سروان

وقتی دیدمش خیلی زیبا شده بود لباس سکسی قشنگی پوشیده بود که هر مردی را تحریک میکرد دو پیک مشروب روی میز گذاشته شده بود از من خواست که بشینیم و مشروب بخوریم قبول کردم نشستم و پیکامونو با هم بالا اوردیم و سپس به سلامتی همدیگه نوش جان کردیم.

وقتی مشروب خوردم احساس سردرد زیادی کردم به یکباره چشمانم بسته شد و روی همان کاناپه به خواب رفتم …

وقتی چشمانم را باز کردم هوا روشن شده بود خودم برای یک لحظه نمی دونستم کجا هستم وقتی خودمو نگاه کردم دیدم نیمه لخت روی تخت خوابیدم وقتی از جا بلند شدم ستاره را دیدم که داره موهاشو شانه میکنه، بهش گفتم :

- من اینجا چکار می کنم ؟

بدون اینکه از جاش تکون بخوره گفت :

+ عزیزم دیشب تو رو بیهوش کردم تا بتونم س- ک-س-ی متفاوت داشته باشم امیدوارم که متوجه منظورم شده باشی

با عصبانیت داد زدم :

- معلوم هست چی می گی تو دیونه ایی

سپس از پای آینه به طرفم آمد و کنار من نشست دستم را گرفت و گفت :

+ می دونم از کار من ناراحتی ولی من چنین س-ک-س-ی را می خواستم تجربه کنم اگه بهت می گفتم قبول نمی کردی

ستاره مرا بغل کرد و ادامه داد :

+ حالا بدن من در اختیار تو هر کاری خواستی با من بکن …