Chat Box LAB2LAB


ShoutMix chat widget

دوستان لطفا در پایان هر داستان نظرات خودشونا ارسال کنند. با تشکر

Popular Posts

Thursday, May 20, 2010

دختر فراری‌ام... چرا؟


بارها به اين نكته فكر كرده ام، فراری، دختر فراری، چرا و چگونه؟ چه عواملی باعث می شود كه يك دختر فراری شود، برای
چه؟زمانی كه خانه پدرم بودم، بارها مطالب روزنامه ها و مجلات رامی خواندم كه نوشته بودند، فراری، دختر فراری اين ور رفت، دختر فراری آن ور رفت، دختر فراری فلان كار را كرد و... و هميشه به اين مطلب فكر می كردم كه چرا آنان فراری شده اند و نشريات و جرايد نام دختر فراری را بر آنها می گذارند، البته تا حدی هم در رابطه با آن تحقيق كردم و متوجه شدم بيشتر آنها به خاطر مسائل خانوادگی از خانه گريزان می شوند.هنگامی كه در محله ما مشخص شد، يكی از دوستانم به نام «زهره» به خاطر دعوای پدر و مادرش از خانه گريزان شده و لقب دختر فراری گرفته است، خدا را شكر می كردم به خاطر موقعيت اجتماعی ام، اما هيچگاه نمی توانستم، روزی خود را يك دختر فراری ببينم، آری من فراری ام، اما چرا؟ می خواهم برايتان از سرگذشت شومم بنويسم، سرگذشتی كه از مرگ مادرم آغاز شد.من تنها فرزند پدر و مادرم بودم، سه سال پيش يعنی زمانی كه ۱۵ سال بيشتر نداشتم، مادرم بر اثر بيماری سرطان درگذشت و مرا تنها گذاشت، من ماندم، يك خانه بزرگ و يك پدر. ديگر همه چيز من، پدرم شده بود، انيس من، مونس و همدم من. ديگر شب و روز من با پدرم صرف می شد و او هم انصافا تمام و كمال وقت خود را صرف من می كرد تا مشكلی عاطفی برايم پيش نيايد.پدرم فروشگاه لوستر فروشی داشت و تقريبا كسب و كار او خوب بود، يك آپارتمان بزرگ در خيابان زعفرانيه تهران داشتيم و يك ماشين مدل بالا... اما افسوس كه مادرم خيلی زود ما را تنها گذاشته و غم عجيبی در دلمان به وجود آورد. داشتم برايتان می نوشتم، همه چيز خوب پيش می رفت، تا اين كه پدرم تصميم به ازدواج گرفت، يعنی من بايد صاحب نامادری می شدم، نامادری كه نمی دانستم كی و چی هست؟ اما پدرم خيلی از او تعريف می كرد، به هر حال با رضايت خانواده پدری، ازدواج او با مينا، يك زن ۳۶ ساله كه صاحب پسری ۱۶ ساله، يعنی همسن و سال من بود صورت گرفت. حميد پسر مينا، در اصفهان زندگی می كرد، يعنی در همان جايی كه به دنيا آمده بود و پدرش از مادرش جداشده و به خارج از كشور رفته بود. مغازه ای از پدر حميد برای او مانده بود و او در آنجا كار می كرد. مينا هم در اصفهان زندگی می كرد و گهگاهی برای مغازه خودشان كه يك لوكس فروشی بود، به تهران می آمد و لوازم تزئينی تهيه می كرد. در يكی از همان آمد و رفت ها بود كه به مغازه پدرم رفت و آنجا باب آشنايی آنها باز شد و پس از چندی تصميم به ازدواج گرفتند. اما گويا حميد راضی نبود و می گفت: مادرم نبايد ازدواج كند و كسب و كارمان را در اصفهان به امان خدا ول كند و به تهران برود. اما مينا هم برای خودش عقايدی داشت، او می خواست، در يك خانه بزرگ و لوكس زندگی كند و پس از مدتها ماشينی مدل بالا زيرپايش باشد، خب پدر همه اينها را داشت پس ديگر درنگ جايز نبود.پيش از ازدواج، پدر مرا با خود به رستوران برد تا در آنجا با مينا آشنا شوم، مينا هم با رويی گشاده از من پذيرايی كرد و پشت سر هم «دخترم، دخترم» می گفت كه دروغ نگويم، مهر او بر دل من نشست و من هم تصميم گرفتم او را مادر صدا بزنم. دو ماهی از ازدواج پدر و زندگی مينا در خانه ی ما نمی گذشت كه متوجه حركات مشكوك مينا شدم، تلفن های مشكوك به اين ور و آن ور و...خيلی دوست داشتم. سر از كار او درآورم. در همين زمان بود كه حميد هم از اصفهان چند روزی به خانه ما آمد. حميد پسر خوب و مودبی بود و در حرفهايش مشخص بود كه از ازدواج مادرش به هيچ عنوان راضی نبوده است. حميد می گفت: «مادرم، باعث شد كه زندگی ما متلاشی شود، او حركات مشكوكی انجام می داد و دائما پدرم با او دعوا می كرد، تا اين كه آخر، پدرم طلاق او را داد و يك مغازه برای من گذاشت و به خارج از كشور رفت. از آن روز به بعد من به همراه مادرم تنها زندگی كردم، اما، امان از دست مادرم كه به هيچ عنوان دوست ندارم او را مادر صدا بزنم، حال او می خواهد زندگی پدرت را بپاشد، او زن مورد اطمينانی نيست، خيلی بايد مراقب خودتان باشيد.»به فكر فرو رفتم، آخر چه طور می شود يك پسر چنين با مادرش رفتار كند، مگر مينا چه كار می كند. حميد ادامه داد: مينا، مادر من است اما مشكل اخلاقی دارد.به خودم گفتم: آخر چه طور چنين چيزی امكان دارد؟ مگر می شود؟ اگر اين طور بود، پدرم حتما می فهميد. كه حميد ادامه داد: به چه چيزی فكر می كنی، به اين كه لابد پدرت نفهميده! معلوم است، نمی فهمه، چون مينا ماری است خوش خط و خال. او آمده برای تصاحب ثروت پدرت.به هر حال حميد رفت و روزها به همين منوال می گذشت و شك من به مينا بيشتر و بيشتر می شد. يك شب از نبود مينا، نهايت فرصت را بردم و به پدرم گفتم: مينا برای تصاحب ثروتت آمده، او تو را دوست ندارد و زمانی كه تو در خانه نيستی، من شاهد تلفن های مشكوك او هستم، او با آدم های مشكوك در رابطه است. پدر چرا نمی فهمی؟ اما پدرم به جای اين كه به حرف های من اعتماد كند، در كمال بی رحمی سر من داد زد و شروع به ناسزا گفتن كرد: «دختره ابله، تو نمی فهمی، تو شعور نداری، تو به مينا حسادت می كنی، آيا او تا به حال از گل بالاتر به تو گفته؟»واقعا هم اين طور بود، او با من واقعا مهربان بود، اما گويا پس از بازگشت او به خانه، پدرم گفته های مرا درباره مينا با او در ميان گذاشت و از فردا بود كه مينا عوض شد. صبح زود كه می خواستم به مدرسه بروم، گفت: زری خانم خودم شما را می رسانم، متوجه شدم كه صبح سوار ماشين پسرها می شوی و آن ها تو را به مدرسه می رسانند، گرچه به پدرت هم گفتم.خدای من او چه می گويد؟ من و اين كارها؟ خلاصه روزها به همين منوال می گذشت تا اين كه يك روز او مرا كشيد كنار و گفت: زری خانم، لطف كن، دوستان پسرت وقتی زنگ می زنند، گوشی را خودت بردار، نه من كه بعد گوشی را قطع كنند، البته اين را هم به پدرت گفتم...ديگر كاملا مشخص بود كه مينا با من چپ افتاده و كاری ديگر نمی شد كرد. مشخص بود كه او كاملا بر روی فكر و ذكر پدرم، تسلط پيداكرده. نمی دانم چه طور می شد، نظر پدر را در رابطه با خودم عوض كنم.يادم می آيد يك روز چنان به خاطر گفته های مينا از دست من شاكی بود كه با كمربند به جانم افتاد و گفت: «چشم و دلم روشن، حالا پسرها می آيند، زنگ خانه را می زنند و تو را می خواهند»!؟- نه بابا، اين حرفها چيه، دروغ می گه...ـ خفه شو، ببند اون دهنتو... ديگه نمی خوام چيزی بشنوم.باز هم روزها و شب ها می گذشت تا اين كه دوباره حميد برای ديدن مادرش به خانه ما آمد. پدر و مادر شب به مهمانی رفتند و من و حميد در خانه تنها مانديم. از هر دری صحبت كرديم و گفتيم، درس، كار، دنيای موزيك و سينما و...صبح كه از خواب بيدار شدم، ديدم حميد دم در ايستاده و مينا به او ناسزا می گويد: احمق، اين دختره عوضی است، تو چرا حرفش را گوش كردی...ـ مادر معلوم است كه چی می گی؟ چرا مزخرف حرف می زنی؟و در خانه را محكم بست و رفت.شب كه پدرم به خانه آمد، يك راست به سراغ من می آمد و دوباره همان آش و همان كاسه. ديگر نمی توانستم. اين وضع را تحمل كنم. زندگی برايم تيره و تار شده بود و من ديگر تحمل اين همه سختی را نداشتم. تصميم گرفتم از خانه بروم. كيف و وسايلم را جمع كردم و از خانه بيرون زدم.كجا بايد می رفتم؟ كجا؟ا نمی دانستم، ابتدا به خانه يكی از دوستانم رفتم و جريان را برای او گفتم، اما او گفت: زری، تنها دو سه روز می توانی اين جا بمانی، چون به دروغ بايد به پدر و مادرم بگويم كه والدينت به مسافرت رفته اند و گر نه، شك می كنند. دو سه روز به همين شكل گذشت و سپس به خانه دوست ديگرم رفتم، دو سه روز هم آنجا بودم، ديگر هيچ راهی برايم نمانده بود، به ياد نوشته های جرايدی افتادم كه نوشته بودند معمولا دختران فراری در پارك ها زندگی می كنند، پس به ناچار به پاركی رفتم در مركز شهر... حال شانس آوردم كه تابستان بود و جا برای خوابيدن در پارك بود. شب اول را با ترس و لرز در آنجا گذراندم و خدا خدا می كردم كه اتفاقی برايم نيفتد. شب اول هيچ اتفاقی برايم نيفتاد چرا كه سعی كردم خودم را از چشم نگهبان آن پارك بزرگ و افراد مشكوك مثل خودم پنهان كنم. روز دوم بی هدف در خيابان ها راه می رفتم، ديدم پسری با ماشين جلوی پايم ترمز كرده، پول زيادی همراهم نبود. گرسنه بودم، خسته بودم، ناتوان بودم، اصلا متوجه نشدم كه چطور شد، سوار ماشينش شدم و به همراه او رفتم، اسمش كيومرث بود، به من گفت از خانه فرار كردی؟ پرسيدم: از كجا اين قدر مطمئنی؟ گفت: من شيطون هايی مثل تورو خيلی خوب می شناسم، از قيافت معلومه ديشب رو در پارك يا جای ديگری گذراندی، خستگی از چشمات می باره. تعجب كرده بودم و خيلی جدی به او گفتم: «آره تو درست می گويی، من فراری ام، يك نامادری احمق و يك پدر نادان مرا به اين روز انداختند، حالا كه چی؟»ـ حالا كه هيچی، دختر عجيب و غريب، می خوام به تو كمك كنم، اگر اعتماد كنی، می توانی به خانه ما بيايی.- خانه شما؟ مگر پدر و مادرت چيزی نمی گويند؟- نه بيا، مشكل ندارد، آنها حاضرند به دختری معصوم مثل تو كمك كنند.به خانه آنها رفتيم، اما خبری از پدر و مادرش نبود، كيومرث گفت: به تو دروغ گفتم، خواستم تو را به اين جا بكشانم، اگر می گفتم پدر و مادرم خانه هستند تو نمی آمدی، اما خيالت راحت باشد، من پسری نيستم كه مشكلی برای تو درست كنم، خيالت راحت باشد. و به واقع هم همين طور بود چهار روز در خانه آنها بودم و مشكلی برای من به وجود نيامد، در آن مدت فهميدم كه او بچه گرگان و از يك خانواده پولدار است و پس از قبولی در دانشگاه به تهران آمده و پدرش برای او يك خانه كرايه كرده است.بگذريم. دو هفته از حضور من در خانه كيومرث گذشته بود. كيومرث فصل تعطيلات دانشگاهی اش بود، اما پس از آشنايی با من تصميم گرفت كه در تهران بماند.۱۵ روز بعد از حضور من گذشته بود و من ديگر عاشق كيومرث شده بودم. شب ها به رستوران می رفتيم و برايم خريد می كرد. و پس از مدتی سرانجام اتفاقی كه نبايد می افتاد، افتاد و من...سه ماه از حضور من در خانه كيومرث گذشته بود و ما با هم زندگی می كرديم تا اين كه ديدم، او يك روز با يك دختر ديگر به خانه آمد. او هم مثل من فراری بود. اما بسيار بی پروا و گستاخ و مشخص بود كه سال هاست فراری است. كيومرث به من گفت: «زری جان، ديگر به اندازه از تو نگهداری كردم، مهمانی بس است، اگر جای ديگری سراغ داری بروی برو.»به همين راحتی، مرا فروخت، مرا كه به او دل بسته بودم و حتی بارها صحبت از ازدواج به ميان آمده بود، اما همه حرف بود و خيال باطل. من هم وسايلم را جمع كردم و رفتم. حال از آن روزها نزديك يك سال می گذرد و من ديگر نمی دانم كی هستم، هر روز و هر شب يكجا بودم، يك روز خانه اين بودم، يك روز خانه آن، يك روز اجير فلان خانه شدم و روز ديگر... و حالا ديگر من يك فراری حرفه ای و بی پروايم. فراری. من به همين راحتی لقب دختر فراری را گرفته ام. خيلی دلم می خواهد بروم پيش پدرم و انتقام خودم را از او بگيرم. خيلی دلم می خواهد بدانم آيا مينا اموال پدرم را تصاحب كرد يا نه؟ اما نمی دانم با چه رويی بروم و به آنها چه بگويم

گرسنم بود


گرسنم بود. كسي خونه نبود رفتم از طبقه بالا كه خانه يكي از دوستاي بابا بود و اونجا با ما زندگي ميكردن غذا بگيرم كه خاله همون دوسته بابا اومد بعد از سلام احوالپرسي من بهش گفتم جريان اينه و غذا هم نداريم و كسي هم خونه نيست . گفت منم تنهام صبر كن بيام خونتون غذا درست كنم برات و با هم بخوريم. منم قبول كردمو رفتم پايين تا بياد.واي ماهرخ همون زنه دوسته بابام يه زنه 32 ساله كه بهش ميومد 25 يا 26 سالش باشه.دلم براش ميسوخت شوهرش مشكل داشت و نميتونستن بچه دار بشن .بيچاره تا بچه ميديد اينقدر باهاش بازي ميكردو خوشحال بود.واسه همينم به ماها خيلي مهربوني ميكرد.ولي عجب كسي بود.گوشته خالي.آدم تا ميديدش آبش ميخواست با فشار بزنه بيرون.قد بلند سينهايه خوش فرم و سر بالا كه از زيره لباس ميشد حدس زد كه جقدر خوشكل و خوش طعمه. يه باسن گرد و چاق كه جون ميده كيرتو بزاري لاش و عقب جلو كني. خلاصه من هميشه به اين امير حسوديم ميشد. زنگه در به صدا درومد و تا در خونرو باز كردم كيرم ميخواست شلوارمو پاره كنه.هول شدم و يه جوري گفتم به به خانوم خوشكله كه كلي همون جا خنديد اومد داخل. اول يكم حرف زديمو از جدايي مامان بابا براش ميگفتم و چه روزايه سختي كه كشيدم كه يدفعه گفت بچه مگه گرسنت نيست بدو جايه چيزا را نشون بده تا شروع كنم ديگه.منم جايه همه چيزارا نشون دادم و گفتم كه ميرم حمام كه يه نگاهي كرد كه من آب شدم از خجالت تويه دلم ميگفتم كه حتما بهش بر خورده كه يه دفعه به خودم اومدم كه بهم گفت برو عزيزم ولي زود بيا بيرون.گفتم چشم كه دباره يه نگاه بدتر كرد و من رفتم حمام.تويه حمام داشتم واسه خودم ميخوندم كه حس ميكردم يكي هي مياد پشته دره حمام هي ميره.شك كردم اومدم دره حمامو باز كردم كه يه دفعه جا خوردم ديدم ماهرخ دمه در.درو زود بستم و گفتم چي شده كه گفت جايه ادويه ها كجاست كه بهش گفتم و معذرت خواهي كرد و رفت.ديگه ميخواسم بيام بيرون كه دو دستي زدم تو سره خودم كه واي حولمو يادم رفته بيارم . ديگه با كلي معذرت خواهيو خجالت ماهرخ صدا زدم و بهش گفتم كه حولمو بياره . منتظر بودم كه حولمو بياره كه صدام زد تا در حمامو با كردم كه حولمو بگيرم اومد تو من زود دستمو گرفتم جلو كيرم و گفتم اين چه كاريه ماهرخ؟ گفت دلم ميخواد با هم باشيم عيب داره؟گ فتم آخه بابام آقا امير اينا چي اگه يه دفعه بيان؟ گفت خيالت راحت باشه اونا شب ميان و واسه خريده يكم جنس رفتن كارشون طول ميكشه. يكم آروم شدم تازه ديدم ماهرخ فقط شرتو سوتين به تنشه.داشتم سينهاشو نگاه ميكردم كه اومد جلو گفت بازش كن شرتمم در بيار.سه سوت در آوردم اومدم بقلش كنم كه رفت عقب و يه چرخي زد و گفت چطوره؟ همه چيز سفيد گفتم بهتر از اين نميشه و دويد تويه بغلم. كيرم شق بود و چون بهم ديگه چسبيده بوديم اذيت ميشدم كه گفت چته گفتم كيرم اذيت ميشه . گفت يه جايه خوب براش دارم و با يه حركت كيرمو فرستاد لايه پاهاش و يه آهي كشيد كه نزديك بود آبم بياد.كيرم چسبيده به كسش لايه پاهاش بود و لب ميگرفتيم . چرخوندمش و از پشت بغلش كردمو كيرمو گذاشتم لايه كونش چه داغو نرم بود.پشته گردنشو ميخوردمو سينهاشو ميماليدم كه حسابي حال كرده بود.كيرم همين جوري لايه كونش هي شقو بزرگتر ميشد كه يهدفعه ديدم آه و اوهش بالا رفته و هي ميگه: جان چه كيري.چه بزرگه.اين ميخواد جرم بده ..... بعد از كلي لاس زدن نشست و شروع كرد ساك زدن.چه با حال ميخورد . دستش درد نكنه مثل كير نديدها بود. بردمش بيرون تويه اتاقم رويه تخت خوابوندمش و شروع مردم ليس زدنه بدنش از بالا تا پايين. سينه هاشو اينقدر مكيدم كه ديگه نميذاشت دست بزنم بهشون و فقط ميگفت كوسم كوسم. بعد كه كوسشو حسابي خوردم رفتم سراغ چوچولش كه حالش بيارم . ورم كرده بود اندازه يه نخود اومده بيرون حسابي مكيدم براش كه ديدم صداش در نمياد. رفتم يه لب ازش گرفتم كه يه جيغ زدو داره از حال ميره آبش اومده بود به به چه طعمي داشت همه آبشو خوردمو گفتم كوستو بكنم. با تكون دادن سرش گفت آره. منم شروع كردم اينقد كوسش داغو نرم خيس بود كه يه دفعه همه كيرم تا ته رفت تو كوسش و دوباره جيغش درومد. كيرم همه كوسشو پر كرده بود . منم تلمبه ميزدم و هي با حرف حشريش ميكردم تا ته كوسم بكن - جر بده - همش ماله خودته - جان - دارم پاره ميشم - تندتر بكن - كوسمو پاره كن - ديگه داشت آبم ميومد كه كيرمو در آوردم و تمام آبمو لايه كونش خالي كردم. بعد همو بغل كرديم گفت كه دوبار ارضا شد و تا حالا همچين سكسي با امير نداشته . لباسامونا پوشيديم رفتيم كه ناهار بخوريم كه حالمون گرفته شد. غذا ته گرفته بود ولي آخر خورديم. دسته آخر كه ميخواست بره گفت دوست دارم و زود رفت . منم اينقدر خسته بودم كه رويه كاناپه خوابم برد

فقط به خاطر او!


- راستش رو بگو، تا حالا هيچ عاشق شدي!؟
- منظورت اينه كه...؟- تو كاری به منظورم نداشته باش... طفره نرو،
جواب سوال من، فقط يه كلمه س... آره يا نه؟
- خب راستش اينه كه تا حالا واسم پيش نيومده، اما منظورم اين نيست كه هيچ وقت بهش فكر نكرده باشم يا با عاشق شدن مخالف باشم. اتفاقاؤ برعكس، به نظرم آدمای عاشق نسبت به بقيه آدما خوشبخت ترن يعنی می‌شه گفت به اون بلوغی كه لازمش فاصله گرفتن از خودخواهی صرفه، رسيدن و از بقيه آدما با وجودترن.- كه اين طور...! از كجا معلوم اونايی كه عاشق هستن با وجودتر از بقيه باشن؟- خب معلومه چون مهمترين خصوصيت يه آدم عاشق، گذشت در سخت ترين شرايط و محبت بی ريا و بدون انتظار به معشوقه. در واقع به نظر من اولش بايد شهامت اينو داشته باشی كه عاشق بشي، چون عاشق شدن و عشق ورزيدن شجاعت می‌خواد. بعدش هم اينكه اگر ناملايمتی يا حرفی و رفتاری دور از انتظار از كسی كه دوستش داري، ديدي، حتی در بدترين شرايط نسبت به اون خوشبين باشي، بعد هم اونقدر به عشقت اعتماد داشته باشی كه به خودت بقبولونی حتماؤ كاری كه اون كرده به خاطر خير و صلاحت بوده. از اينا گذشته وقتی می‌تونی بگی واقعاؤ كسی رو دوست داری و عاشقش هستی كه اونو به خاطر خودش بخوای و به بهای داشتنش اسيرش نكني، درست مثل مادری كه بچش رو دوست داره چون پاره جيگرشه. اونقدر دوستش داره كه نه ازش توقع جبران محبت رو داره و نه به خاطر شادی و رضايت خودش حاضره دست و پای عزيزش رو ببنده و اونو توی قفس مهرش زندونی كنه.- تو اين همه راجع به عشق فكر كردي، اونوقت تا حالا عاشق نشدي!؟- راستش من هميشه عاشقم، عاشق خونوادم، عاشق دوستام، عاشق همه مردم، عاشق كارم، عاشق زيبايی ها، مثل گلها، مثل بچه ها... البته از همه بيشتر عاشق كسی هستم كه مطمئنم اونم خيلی دوستم داره. كسی كه هر چقدر ازش فاصله گرفتم يا قدرش رو كمتر دونستم و بهش بی وفايی كردم، اون نخواست با بی محلی يا كم محلی ازم انتقام بگيره. هر موقع اونو از خودم رنجوندم اگه به كمكش هم نياز پيدا كردم، بيشتر از بقيه وقتا به دادم رسيد. اگه جايی مجبور شدم دروغ بگم، اون آبروم رو خريد. اگه جايی هم به دست آوردن دل ديگران رو به راضی نگه داشتن اون از خودم ترجيح دادم، بازم ازم رو برنگردوند.- فهميدم، منظورت خداست. اما بجز اون گفتی همه مردم رو دوست داري، ببينم همه اونايی كه دوستت دارن رو دوست داری يا حتی اونايی كه باهات دشمن هستن رو هم خاطرشون رو می‌خواي!؟- واسه من دوست و دشمنی وجود نداره. می‌خوای باور كن، می‌خوای نكن. اينو نمی گم كه خودم رو آدم موجهی نشون بدم. البته پيش اومده كه از دست بعضی ها برنجم اما من همه آدمارو دوست دارم؛ چون اونايی كه دوستم دارن مسلماؤ من شانساينو داشتم كه خوبی هامو بهشون ثابت كنم. اونايی هم كه از من خوششون نمی ياد حتماؤ نتونستم اون طور كه هستم خودمو بهشون بشناسونم. تازه قرار نيست كه آدم محبوب همه باشه فقط كافيه سعی كنه همونی باشه كه از اين طور بودن به خودش بباله و افتخار كنه.- ببينم نظرت راجع به دختر فراری ها چيه يا راجع به بقيه آدمای منفوری كه جزو آدم بدا هستن؟ در نگاهش بی اعتمادی و ترس موج می‌زد. چشم به دهان من دوخته بود. می‌دانستم نمی شود چيزی را از او مخفی كرد. می‌گفت ۳۰ ساله است اما كمتر از آن نشان می‌داد. به هر حال او دختر سرد و گرم چشيده ای بود كه راهش را نسبت به بقيه با آگاهی از عواقبش انتخاب كرده بود. درست يا غلط بودن مسير و مقصد چيزی نبود كه من بتوانم به خود اجازه تحليل و تفسيرش را بدهم؛ چون هيچ وقت نتوانستم حتی برای لحظه ای خودم را به جای او بگذارم و نمی دانم اگر امثال من در شرايط و وضعيت امثال او بودند كدام راه را برای زندگی انتخاب می‌كردند. زندگی به من آموخته است كه از ابتدا تا انجام عمل بسيار فاصله است و اصولا گاهی دقيق ترين و با ملاحظه ترين آدمها، كه حتی به عنوان كارشناس و مطلع، برای امراض ديگران نسخه می‌پيچند، ناگهان برای مشكل خود از گرفتن يك تصميم عاجلانه در می‌مانند. تنها چيز مسلم برای من آن است كه، در زندگی شخصی ام از مواهب زيادی برخوردار بوده ام. البته مواقعی سختی هايی را از سر گذرانده ام اما به هر حال مجموعه «شرايط» آن گونه بوده كه «من» را چنين پرورانده است.برای اولين بار طی پنج سال گذشته احساس كردم از آن دختر سرگردان خجالت می‌كشم. احساس می‌كردم به خاطر هيچ چيز، من بر او رجحان ندارم.- خب چی شد...؟ فقط راستش رو بگو... و الا از چشات راستش رو كشف می‌كنم. مطمئن بودم كه او حقيقتاؤ راستش را از سيمای من خواهد فهميد.- نيازی به دروغ گفتن يا قسم خوردن ندارم، ميترا جان، می‌دونی منم مثل «مهاتماگاندی» معتقدم: «بايداز گناه بيزار بود، اما گناهكار رو دوست داشت».در خطوط چهره اش تامل كردم، لحظه ای با همان نگاه كنجكاو به من خيره ماند، اما ناگهان لبخند زددستهايش را از اطراف فنجان چای كه مقابلش روی ميز قرار داشت، پيش آورد و هر دو دست مرا به آرامی در دست گرفت. دستهای من برخلاف هميشه يخ زده بود اما او از گرمای وجودش مرا گرم كرد. بعد با هم خنديديم. به نظرم هر دو به تفاهمیرسيده بوديم كه می‌توانست اعتمادمان را نسبت به يكديگر بيشتر كند. لحظه ای بعد خنده از لبهايش محو شد، دستهای مرا رها كرد و دوباره دو طرف فنجان چايش را محكم چسبيد انگار كسی قصد داشت فنجان چای او را از دستش درآورد. گذاشتم تا راحت باشد و صبر كردم تا لحظه ای كه او صلاح بداند، سكوت را بشكند. كمی شكر داخل فنجان چايم ريختم، قاشق را برداشتم و محتويات شكر و چای را هم زدم، همان موقع برای لحظه ای نگاهم به روی صورتش جا خشك كرد. ناگهان قطره درشت اشكی از رویگونه اش پايين لغزيد و داخل فنجان چای فرو افتاد. سرگرم نگاه كردنش بودم كه سرش را بالا آورد و به من خيره شد و گفت:- مدتهاست كه دلم می‌خواد ببينمت. می‌دونم كه كاری از دستت بر نمی ياد يعنی هيچ كس، كاری نمی تونه بكنه؛ ولی دلم می‌خواد يه جوری عقده دلم رو پيش تو باز كنم. از همون روزای اولی كه مجله تون دراومد، نوشته هات رو دنبال می‌كردم. بعد كم كم بدون اون كه ديده باشمت يا بشناسمت ازت خوشم اومد. نفس عميقی كشيد و بدون آن كه منتظر عكس العمل من باشد، ادامه داد: شش ساله و نيمه بودم كه پدر و مادرم از هم جدا شدن. مدتی بعد، بابا رفت امريكا و اونجا موندگار شد. البته يادمه كه تا چند ماه اول پول يا هدايايی برام می‌فرستاد، اما به سال نرسيده با يه زن امريكايی ازدواج كرد و الطاف پدرانه اش هم برای هميشه پايان گرفت. اينطور كه بعدها از عموم شنيدم بعد از اون كه با اون ازدواج مصلحتي، تونست اقامت آمريكا روواسه خودش جور كنه، زن امريكايی اش رو هم طلاق داد و شش، هفت ماه بعد با يه زن دو رگه برزيلی ازدواج كرد كه حالا از اون دو تا بچه داره. مامان، پنج شش سالی با هر سختی بود، ساخت. كارهای جورواجور می‌كرد تا زندگی خودش، من، مادر و پدر پير و زمين گيرش رو اداره كنه. از خياطی توی خياط خونه و خونه خودمون گرفته تا فروشندگی توی لباس فروشی زنانه و كار توی كتابفروشی و دست آخرم توی آسايشگاه های خصوصی سالمندان، به هر دری می‌زد تا گليمش رو از آب بيرون بكشه. اونروزارو هيچ وقت از ياد نمی برم. مامان سعی می‌كرد جای خالی بابارو واسم پر كند. سعی می‌كرد به قول خودش بچش كم و كسری احساس نكنه. با اين حال اون نمی تونست با تقدير بجنگه. اون روزا از پارك رفتن بدم می‌يومد چون توی پارك بيشتر بچه ها رو می‌ديدم كه دستشون توی دست پدر و مادراشونه و من دايم دنبال وجودی می‌گشتم كه بتونه نقش بابا رو واسم بازی كنه. توی مدرسه هيچ كدوم از دوستام نمی دونستن، يعنی يه ندای پنهانی هميشه از درونم می‌جوشيد كه منو از برملاكردن رازم بر حذر می‌كرد. بعضی از دوستام واسه اينكه محبت سايرين و دلسوزی معلما رو پشت خودشون داشته باشن به دروغ يا راست، راز خونوادگيشون رو برملا می‌كردن اما غرورم اجازه نمی داد بذارم كسی راجع به من چيزی بدونه. به دوستا و معلمام گفته بودم بابام مهندس بوده و توی يه حادثه تصادف از بين رفته. شايد بعد از اين راز مسخره سر به مهر، مهمترين چيزی كه واسم پيش اومد و زندگيمون رو دچار بحران تازه كرد، مرگ بابا بزرگ بود. تا اون موقع خونه ما يه مرد داشت، هر چند پير و ناتوان، ولی بالاخره سايه يه مرد بالای سرمون بود. اگر چه بچه تر از اون بودم كه حاليم بشه چه اتفاقی واسمون افتاده اما مدتكوتاهی از اين قضيه نگذشته بود كه فهميدم با نبود بابابزرگ مامان چقدر دست تنهاتر از سابق شده. اون موقع ها كه بابابزرگ زنده بود، خودش جواب همه رو می‌داد، ولی بعد از مردنش بود كه فهميديم چقدر تنها و بی كسيم. گاهی اوقات احساس می‌كنم اين دنيا با همه بزرگيش واسم خيلی كوچيكه. ۱۲،َ۱۳ ساله بودم كه يه روز مامان بعد از كلی مقدمه چينی به من فهموند بايد كم كم عادت كنم كه بابام اسمش «...» و بايد مثل يه بابای واقعی دوستش داشته باشم. با اين كه از بابام خاطره كمی توی ذهنم بود و با اين كه چيزی از محبت پدری حاليم نبود، اما نمی تونستم ناپدريم رو مثل پدر خودم نيگاه كنم. «مصطفی» كارگر شركت گاز بود. از همسر اولش كه به خاطر ذات الريه توی جوونی زندگی رو وداع گفته بود، دو پسر ۱۴ و۱۸ ساله داشت. پسر بزرگش سرباز بود و دومی هم عقب افتاده ذهني. مامان بازم كار می‌كرد تا خرج مادر بزرگ و من روی دوش آقا مصطفی سنگينی نكنه. اون روزا بدترين روزهای زندگيم بود. خيلی از دختر بچه های همسن و سال من دنبال بازی و تفريح بودن، اما مندايم توی لاك خودم فرو می‌رفتم. كم حرف بودم و بيشتر توی عوالم رويا فرو می‌رفتم. در واقع تنها لحظه های دل خوشی من همون موقع هايی بود كه خودم رو توی دنيايی غير از اونچه كه زندگی می‌كردم، می‌ديدم. از مدرسه چيزی حاليم نبود، يعنی فقط يه برنامه ای بود كه بايد هر روز تكرار می‌شد. خيلی درسخون نبودم اما نسبت به گذشته حسابی افت كرده بودم. سوم راهنمايی بودم كه ثلث دوم، چهار تا تجديد آوردم. روز گرفتن كارنامه معلم حرفه و فن علت گوشه گيری و سكوت و افت درسيم رو از مامان جويا شد. مامانم هم به خيال اين كه با گفتن حقيقت می‌تونه يه جوری توجه و كمك معلمم رو به من جلب كنه، قصه زندگيمون رو واسه خانم معلم گفت. من از پشت پنجره دفتر حرف زدن مامان و خانم معلممون رو می‌ديدم. حتی برای دقايقی ناظر اشك ريختن مامانم بودم. در واقع همون حال و روز اون بود كه منو متوجه وضعيت پيش اومده كرد. بعد از اون روز ازرفتن سركلاس «حرفه و فن» هم می‌ترسيدم و هم خجالت می‌كشيدم. دل توی دلم نبود، نمی دونستم كلاس رو چطور بايد بگذرونم. خانم معلم نسبت به قبل با من مهربون تر شده بود، اما انگاری خودم از يه چيزی كه نمی دونستم چيه، می‌ترسيدم.يكی دو روزی از اون ماجرا گذشت. كم كم نگاه سنگين يكی دو معلم ديگه منو به خودم آورد تا اين كه اون روز كذايی از راه رسيد. زنگ تفريح يه گوشه روی سكوی سنگين كنار حياط مدرسه نشسته بودم، درست يادم نيست به چی فكر می‌كردم اما هر چی بود فقط وقت گذرونی بود. همون موقع «پونه» و «شهره» دو تا از بچه های شرور كلاس كه بقيه بچه ها بهشونباج می‌دادن تا كمتر مورد اذيت و آزارشون باشن، به من نزديك شدن، پونه به مسخره رو به من كرد و گفت:به مامان جونت بسپار سبزی هايی كه اين دفعه واسمون خورد كرده بود خيلی درشت بود. شهره هم با خنده های اعصاب خوردكنش در ادامه حرفهای پونه گفت: بيچاره تازه شوهر كرده كه وضعش بهتر بشه اما اين طور كه معلومه خرج شوهر و بچه هاشم می‌ده.ناگهان احساس كردم دنيا دورسرم می‌چرخه، چيز ديگه ای يادم نمونده جز اين كه وقتی به خودم اومدم خانم معلم حرفه و فن و خانم ناظم منو برده بودن بيمارستان. ساعد دستم می‌سوخت، سرم رو كه بر گردوندم متوجه پسرم شدم. از اون روز به بعد ديگه پامو مدرسه نذاشتم. اونقدر لجبازی كردم تا بالاخره مامان مجبور شد، پرونده مو از اون مدرسه بگيره و وسط سال تحصيلی منو با هزار منت و زور يه جای ديگه ثبت نام كنه. اون روز واسه اولين بار بعد از اين كه حالم سرجاش اومد سرمامان داد زدم كه ديگه حق نداره واسه گدايی نمره و درس من پيش معلمم آبروم رو ببره. راستش به خاطر همين خاطره تلخ برای هميشه از معلما بدم اومد. ديگه هيچ وقت نتونستم به كسی اعتماد كنم. با تموم بچگيم حاليم شده بود كه اگه مردم بفهمن چه مرگته بيشتر حالت رو می‌گيرن. تا می‌تونی بايد توی چشم مردم خودت غير از اون چيزی كه هستی نشون بدي. عمر زندگی مامان و آقا مصطفی پنج سال طول كشيد. با يه دختر ديگه كه توی شكمش بود، يه موقع به خودش اومد كه فهميد شوهرش معتاده. بعدها به من گفت اوايل زندگيشون می‌دونسته كه مصطفی يه كمی سوخته ترياك به خاطر آروم شدن درد ديسك كمرش مصرف می‌كنه ولی ديگه نمی دونست مصرفش از اين بيشتره و خودشم مواد واسه اين و اون واسطه گری می‌كنه.اون روزا ۱۸ سالم بود كه مامان از مصطفی جدا شد و خواهر كوچيكم «مرجان» رو هم از شوهرش گرفت. مرجان از همون بچگی به خاطر نارسايی كبدش دايم تحت معالجه بود. بيچاره مامان دارو ندارش رو واسه معالجه مرجان خرج می‌كرد. مرجان بچه حساسی بود، تا زمين می‌خورد خون دماغ می‌شد. چهار سال و نيمه بود اما مامان مجبور بود مثل بچه های نوزاد لاستيكش كنه. دكتر نظرش اين بود كه تنها راه معالجه مرجان پيوند كبده كه اون روزا توی ايران هيچكس اين كار رو نكرده بود يا اگر هم انجامشده بود نتيجه مثبتی نگرفته بودن. دكترا می‌گفتن اگه بره انگليس شايد بشه اميدی داشت ولی ما آه نداشتيم كه با ناله سودا كنيم. اون روزا روزای سختی بود كه همه ما واسه زندگی مرجان خودمون رو به آب و آتيش می‌زديم. مامان بزرگ توی خونه سبزی در و همسايه رو پاك می‌كرد، می‌شست و خورد می‌كرد. مامان توی خونه سالمندان به جای كارگر، پرستار يا هر شغلی كه می‌تونست يه جوری مدير آسايشگاه رو از اون راضی كنه انجام می‌داد، منم كه تازه ديپلم گرفته بودم توی دفتر يكی از موسسه های تايپ و دارالترجمه تونستم چند ماهی كار تايپ رو ياد بگيرم و در آمد بخور و نميری واسه خودم جور كنم. همون جا بود كه اولين بار با «مسعود» آشنا شدم. روز اولی كه ديدمش به خاطر نگرانی كه از تايپ پايان نامه اش داشت عصبی و برافروخته بود، هيچ كدوم از همكارام حاضر نشدن كار اونو قبول كنن، اما نمی دونم اين دست سرنوشت بود يا شايدم يه اتفاقساده، كه من كارش رو قبول كردم. كارای زيادی از اين و اون قبول كرده بودم، اگه می‌خواست به موقع پايان نامه اش رو تحويل بدم بايد پنجشنبه و جمعه هم می‌يومدم سركار. از مدير دفترمون اجازه گرفتم و اون قبول كرد به شرطی كه كس ديگه ای رو داخل موسسه راه ندم برم و به كارم برسم. با علاقه ای كه معلوم نبود واسه چی در من به وجود اومده بود، هر طور بود كارپايان نامه رو تموم كردم. شنبه بعدازظهر بود كه مسعود با عجله زودتر از موعد مقرر اون جا رسيد. من داشتم چای می‌خوردم و راحت نشسته بودم. وقتی آرامش منو ديد آروم شد. همون دو ملاقات ساده باعث شد به اون دل ببندم. باورم نمی شد با اون همه نامردی كه از مردايی مثل بابام و مصطفی ديده و شنيده بودم يه روزی به مردی دل ببندم و بهش اعتماد كنم. مسعود روانشناسی خونده بود و حرفای قشنگی بلد بود. گاهی هم شعر می‌گفت. پدر و مادرش بيشتر اوقات خارج از كشور پيش دخترشون بودن. از دوستی ما پنج ماهی گذشته بود كه يه روز منو به خونه شون برد. اون روز خيلی ساده گذشت. از من پذيرايی كرد و آلبوم خونوادگيشون رو به من نشون داد. وقتی سنگينی برخوردش رو ديدم بيشتر از پيش ازش خوشم اومد،اما چند دقيقه كافی بود تا بفهمم همه چيز نقشه بوده و مسعود واسم دام گذاشته. بعد از اون اتفاق وحشتناك وقتی در گوشه ای از خيابان به هوش اومدم فهميدم ديگه جام توی خونه و پيش مامان و مامان بزرگ و مرجان نيست. جايی رو نداشتم كه برم. با خودم فكر می‌كردم هميشه اين راز رو از مامان و بقيه پنهان كرد، ولی وقتی فهميدم بچه ای در شكم دارم ديگه چاره اینديدم جز اينكه از خونه و از كنار اون زن زحمتكش و دردمند و مامان بزرگ پيرم كه هميشه دستاش از خورد كردن سبزي، سبز و ترك خورده شده فرار كنم. از اون روز تا امروز نه سال گذشته. مامان بزرگ دو سه سال پيش مرد. مرجان هم يك سال و نيم بعد بيشتر زنده نموند. تا جايی كه از همسايه های قديمی مون تحقيق كردم مامانم سه سال پيش با يه پارچه فروش ازدواج كرده و زندگی نسبتاؤ خوبی داره. خيلی دلم می‌خواست می‌تونستم سراغش برم اما ديگه دلم نمی خواد به خاطر وجود نحس من زندگيش از هم بپاشه. توی اين نه سال سعی كردم سالم زندگی كنم اما ديگه به آخر خطر رسيدم. دكترا می‌گن دو سه ماهی بيشتر زنده نيستم. سرطان همه بند بند وجودم رو گرفته، از مرگ نمی ترسم. فكر می‌كنم آخرين آرزويی كه داشتم ديدن تو بود.گارسون صورت حساب را روی ميز كنار دستم گذاشت. او دوباره دستش را پيش كشيد و دست مرا در دست گرفت و گفت:نمی تونم با پول خودم مهمونت كنم اما بذار حساب خودم رو بدم. لبخند زدم و گفتم:- مهمون من هستي.- ممنونم.دستش را پس كشيد و چيزی از داخل كيفش بيرون آورد و روی ميز گذاشت. بسته ای كادو پيچ شده كه روی آن يك رز سرخ چسبيده بود.- اين فقط يه يادگاريه، چيز با ارزشی نيست، كار دست خودمه. تو تنها كسی هستی كه تونستم باهاش حرف بزنم، يه دوست قابل اعتماد. تو هر چی خواستی منو به حساب بيار. دستش را دوباره فشردم. وقتی از هم جدا شديم، بغض فرو خورده ام تركيد. بسته را باز كردم. يك دستكش بافتنی بود. آن را دستم كردم، اما هنوز سرما را لای انگشتانم احساس می‌كردم.

خونه ی خانوم لواسانی


برای تحویل دادن پایان نامه ام داشتم حسابی کار میکردم و شبها تا دیروقت بیدار می موندم. حتی وقت نمی کردم با دوست پسرم قرار بزارم و ببینمش و استاد راهنمام حسابی ازم کار میکشید. دو سه ماه قبل از تاریخ دفاعیه ام بود که برای یه سری کارهای نهایی رفته بودم خونه ی همین استاد راهنمام که خیلی زن مهربون و خوبیه. تا دیروقت پشت میز نشسته بودیم و داشتیم کارهای نهایی رو انجام میدادیم. شام رو هم از بیرون پیتزا گرفته بودیم که زیاد وقتمون تلف نشه و همینطور مرتب کار میکردیم. شوهر خانوم لواسانی(استاد راهنمام) حدود ساعت دوازده بود که رفت بخوابه و به زنش گفت "انقدر خودتونو خسته نکنین!" و یه چشمکی بهش زد که قلب من ریخت. معلوم بود که روابطشون خیلی خوبه. شوهر خانوم لواسانی مرد قد بلند و چهارشونه ای بود. جوری که آدم کنارش احساس امنیت میکرد. آدم موقر و متینی هم بود و خیلی به جا حرف میزد. خلاصه یکی دو ساعت بعد از اینکه از رفتنش گذشت ما هم تصمیم گرفتیم که ادامه ی کار رو بذاریم برای فردای اون روز. من بلند شدم و مانتوم رو پوشیدم. خانوم لواسانی گفت "ببین یلدا جون، اگه دوست داری امشبو اینجا بمون. الان هم دیروقته تو هم که تنهایی. بمون و شب تو اتاق مهمون بخواب. فردا صبح هم که من بیکارم و با هم کار رو ادامه میدیم." دودل بودم. از یه طرف خودمم میترسیدم اون موقع شب تنها برم بیرون و از یه طرفی هم خجالت میکشیدم. ولی بالاخره با اصرار خانوم لواسانی قبول کردم و یه زنگ به خونه مون زدم و قرار شد که بمونم هرچند پدرم زیاد راضی نبود. یه لباس راحت از خانوم لواسانی گرفتم و رفتم تو اتاق مهمون و رفتم تو رختخواب. انقدر خسته بودم که خوابم نمیبرد و خلاصه بعد از یه ربع خوابم برد. نمیدونم چقدر خوابیده بودم که یهو بیدار شدم و به شدت احساس تشنگی کردم. اولش خواستم بی خیال شم چون خیلی خوابم میومد ولی دیدم دارم از تشنگی میمیرم. این بود که بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه تا آب بخورم. از جلوی اتاق خواب خانوم لواسانی داشتم رد میشدم که دیدم یه صداهایی میاد. اومدم آروم رد شم که دیدم صدای خانوم لواسانی میاد که "آآآآآه.....جون". فهمیدم که زن و شوهر مشغولن. قلبم حسابی داشت میزد و حسابی گر گرفته بودم. آخه من زیاد اهل فیلم سوپر و اینا هم نیستم و تا اون موقع هم سکس هیچ دونفری رو از نزدیک ندیده بودم. حتی با دوست پسرمم سکس کامل نداشتیم و من فقط به کیرش دست میزدم و حتی بهش اجازه نمیدادم کُسمو ببینه. کنار در ایستادم و گوشمو بردم نزدیک در اتاق. صداهای نفس زدن خانوم لواسانی میومد. اولش چندشم شد ولی بعدش بلافاصله نمیدونم چه حسی بود که یهو خودمم حشری شدم. صدای خانوم لواسانی میومد که میگفت "آها... بلیسش... همینطوری... آها.... آخ... آروم تر.... زبونتو بکن توش... آها....". باورم نمیشد. حشرم زده بود بالا و از فهمیدن اینکه خانوم لواسانی داره حال میکنه خودمم داشتم حال میکردم. میدونستم که زبون شوهرش الان دم کُسشه. نمیدونم چی شد که دستم رفت سمت شورتم و آروم شروع کردم به نوازش کردن کسم و همزمان هم صدای نفس زدنا و حال کردن خانوم لواسانی رو میشنیدم که کم کم داشت اوج میگرفت و یهو با یه جیغ کوتاه قطع شد. معلوم بود که ارضا شده... وای که چقدر دلم برای ارضا شدن تنگ شده بود. تازه من همیشه با خودم حال میکردم و تا حالا هیچ پسری منو ارضا نکرده. یعنی کلاً به هیچ پسری اجازه ندادم که دست به کُسم بزنه. بعدش یه سری صداهایی شنیدم که معلوم بود دارن جا به جا میشن. نمیتونستم تحمل کنم. باید میدیدم چه کار میکنن. از سوراخ کلید نگاه کردم ولی چیزی معلوم نبود و همه جا تاریک بود. صدای شوهرش رو شنیدم که میگفت "برگرد. میخوام کیرمو تا ته بکنم تو کُست". شنیدن این حرف حسابی حشری ترم کرد. نمیتونستم تحمل کنم و باید می دیدم. با خودم گفتم وقتی صدای آه و ناله ی خانوم لواسانی بلند شد در رو آروم باز میکنم. دستم داشت از روی شورت با چوچوله ام بازی میکرد. یهو صدای آه بلند خانوم لواسانی رو شنیدم. فهمیدم کیر رفته تو کُسش. یکی دو بار دیگه هم آهش بلند شد و بعد صدای خوردن پاهاشونو شنیدم که معلوم بود تلمبه زدنای شوهرش شروع شده. خانوم لواسانی هم صدای آه و اوهش منظم تر شده بود. آروم دستگیره ی در رو گرفتم و لای در رو باز کردم. فقط خدا خدا میکردم که در با ناله باز نشه که بفهمن و خوشبختانه همینطور هم شد. انقدر هیجان زده بودم که تشنگیم رو هم یادم رفته بود. حالا یه کمی معلوم بود. خانوم لواسانی پشت به شوهرش دولا شده بود و اونم داشت تلمبه میزد. دستمو بردم تو دهنم و حسابی خیسش کردم و بردمش تو شورتم. وااای که چه حالی داد. آروم چوچولم رو که حالا سفت سفت شده بود گرفتم و شروع کردم به بازی کردن باهاش و دیدن صحنه ی سکس استادمو شوهرش. خانوم لواسانی همینطور آه و اوه میکرد و وسطش هم میگفت: "محکم تر... محکم تر... تا ته بکنش تو... آها... حالا شد. داره میخوره به ته کُسم... وااای چه کیری" و شوهرش هم همینطور داشت میکرد. عجب کمر سفتی داشت. منم که داشتم با خودم حال میکردم. چقدر دوست داشتم رفتن کیر تو کس رو تجربه کنم. به خصوص اون موقع که داشتم همین صحنه رو هم میدیدم. خانوم لواسانی حسابی داشت کس میداد و شوهرش هم داشت سفت میکردش. بعد از یه مدت کوتاه شوهرش کیرشو درآورد و گفت حالا برگرد. تو زمانی که خانوم لواسانی داشت برمیگشت کیر شوهرش رو دیدم. باورکردنی نبود که یه کیر انقدر بزرگ باشه. شایدم من اون شب انقدر حشری بودم که نمیفهمیدم. ولی کیرش به نظرم خیلی بزرگ اومد. خانوم لواسانی برگشت و خوابید رو تخت و شوهرش رفت بالا سرش و دوتا پاش رو گذاشت دو طرف زنش و نشست. اولش فکر کردم نشست روی زنش ولی دقت که کردم دیدم رو زانوهاشه و کیرشو گذاشته لای دوتا پستونای خانوم لواسانی. خانوم لواسانی هم دو تاپستونای گندشو به هم فشار داده بود تا راه کیر شوهرش تنگ تر بشه. اونم کیرشو هی از بین دو تا پستونا رد میکرد و من داشتم دیوونه میشدم. حرکت دستم خود به خود تند تر شده بود و هر لحظه امکان داشت خودمم ارضا بشم. یه مدت کوتاه که گذشت برای اولین بار صدای شوهر خانوم لواسانی بلند شد که یه آهی کشید از سر لذت. معلوم بود که داره آبش میاد و حرکتش هم تند تر شده بود. یه ذره بعدش دیدم آبش محکم زد بیرون و ریخت رو گلوی خانوم لواسانی که میگفت "جووون...چه آب داغی" وای خدای من. داشتم میمردم از حشریت. میخواستم برم تو و کیر بزرگ شوهر خانوم لواسانی رو میکردم تو دهنم و همه ی آبشو میخوردم. تند تر از قبل خودمو داشتم میمالوندم و داشتم با صداهای مردی که داشت ارضا میشد منم ارضا میشدم. چشمامو بسته بودم و گوش میکردم و با هر آهی که اون مرد میکشید منم بیشتر تحریک میشدم تا جایی که کاملاً ارضا شدم و چقدر سخت بود که صدامو درنیارم. وقتی چشامو باز کردم دیدم سینه ی خانوم لواسانی و گلوش پر از آب شده جوری که انگار یه لیوان آب کیر روش ریخته باشن. آروم خودمو کشوندم کنار و رفتم تو اتاقم و خودمو زدم به خواب. صدای رفتنشون به توالت میومد و من داشتم همچنان از تشنگی میمردم ولی حال خیلی خوبی داشتم. مدتها بود که ارضا نشده بودم.

ملیکا وامین

سلام. من ملیکا هستم، 19 سالمه و تنها فرزند خانواده هستم. خاطره ای که میخوام واستون بگم مربوط میشه به اولین
سکس من. تابستون 83 بود. واسمون از شهرستان مهمون اومد. خالم و شوهرش و پسر خالم. اینم بگم که ما به خاطر شغل بابام توی یه شهر دیگه زندگی میکنیم که البته از شهر خالم اینا فقط 200 کیلومتر فاصله داره. نمی دونم روز دوم بود یا سوم؟ یه روز صبح که از خواب بیدار شدم صبحونه خوردیم و بابام که رفت سر کارش. شوهر خاله هم از خونه زد بیرون. ما 4 نفر توی خونه موندیم. بعد از چند دقیقه من طبق عادتم رفتم دوش بگیرم. 15 _10 دقیقه ای که توی حمام بودم و هنوز اول کارم بود... (آخه حمام کردن من همیشه طول میکشه) دیدم آب سرد شد. هر کاری کردم... نه بابا، گرم نشد که نشد. رفتم دم در و مامانمو صدا زدم. یه دفه دیدم امین اومد پشت در و گفت: چی میخوای؟ تعجب کردم که چرا اون اومده ولی خب بی خیال شدم و جدی نگرفتم. اینو هم بگم که در حمام از پشت محکم نمیشه... گفتم: ببین باز این آبگرمکن لعنتی چشه؟ آب سرد شده. بعد از یه مدت کوتاه گفت که حالا باز کن. باز کردم و خیلی زود آب گرم شد. گفتم دستت درد نکنه. الان خوبه و شروع کردم سرمو شامپو زدن. بعد از یکی دو دقیقه که با سرم درگیر بودم رفتم زیر دوش. چه آب گرمی! پایین اومدن آب گرم رو روی بدن سردم حس میکردم و همینجور کفها رو از رو سرم میشستم. دیگه مطمئن بودم که سرم خوب شسته شده و هیچی کف نمونده. چشامو باز کردم!!!! نزدیک بود سکته کنم. امین همینجوری جلوم وایستاده بود و به من نگاه میکرد. یه دستشم به کیرش بود. (البته از روی شلوارش). یه جیغ زدم و یه دستمو گرفتم روی سینه هام. یه دستمم جلوی کسم. همینجوری جیغ میزدم. گفتم اینجا چیکار میکنی؟ زود برو بیرون. بی شعور. بهت میگم برو بیرون. مامان! مامـــــــــــــــــــــــــــــــــان!. حقیقتش به همون اندازه که واسم غیر قابل درک بود که یه پسر منو لخت لخت ببینه ، از این میترسیدم که اگه الان مامان یا خاله متوجه بشن که امین اینجاست در مورد من چه فکری میکنن. واسه همین دوباره گفتم: امین برو بیرون. الان مامانم میاد می بینه که اینجایی. یه دفعه مثل اینکه از خواب بیدار شده باشه به حرف اومد و گفت: نترس هیچکی خونه نیست. مامانم و مامانت همین الان رفتن بازار. مونده بودم که چیکار کنم! ازش خواهش کردم که بره بیرون ولی اون شروع کرد به حرف زدن و گفت: ببین ملیکا! تو میدونی من چند ساله که دوستت دارم؟ من هیچکی رو جز تو نمیخوام. حتی اینو به مامانم هم گفتم. خیلی قشنگ حرف میزد. غرقِ حرفاش بودم که متوجه شدم دستامو از روی سینه هام و کسم برداشتم. دهنم قفل شده بود. اصلا تمام بدنم بی حرکت بود. نه میتونستم چیزی بگم و نه می تونستم دستامو جلوی خودم بگیرم. یه دفعه امین همین جور که حرف میزد شروع کرد به در آوردن لباساش. تا به خودم اومدم دیدم با یه شورت جلوم واستاده و دستاشو گذاشته رو شونه هام. (دستاشو از پشت به هم قلاب کرده بود). منو کشید و نشستیم لب وان. هنوز داشت حرف میزد ولی من هیچکدوم از حرفاشو نمی شنیدم. آخرش هم محکم شونه هامو فشار داد و گفت: ملیکـــــا، دوسِت دارم... و سرشو آورد طرف من. منم ناخودآگاه این کارو کردم. این لحظه رو هیچوقت فراموش نمیکنم. تمام موهای بدنم چنان سیخ شده بودن که فکر میکردم الان کنده میشن. شروع کردیم به لب دادن و لب گرفتن از هم. امین تمام لبامو کرده بود توی دهنش و اونا رو میخورد. حس کردم بدنش داره میلرزه ولی به روی خودم نیاوردم چون خودم از اون بدتر بودم. چند دقیقه همینجوری گذشت. دستای امین که توی این مدت پشت منو نوازش میداد. حالا یکی اومده بود روی سینه هام و هر چند لحظه یکی رو می مالید. داشتم دیوونه میشدم. (چند بار خودم با خودم ور رفته بودم ولی هیچوقت اینجوری نشده بودم). حالا دیگه لبامون از هم جدا شده بود و امین داشت گردنمو می بوسید و می لیسید و هر لحظه پایین تر میومد. وقتی رسیده بود به سینه هام و داشت اونا رو میخورد من به یه مُرده بیشتر شبیه بودم. بدنم داغ داغ شده بود و نمی تونستم حرف بزنم. حس میکردم میخوام از حال برم. امین همینجور که سینمو میخورد با یه دستشم اون یکی سینمو فشار میداد. کم کم از روی سینه هام اومد پایین و شروع کرد شکممو لیسیدن. همینطور یواش یواش میومد پایین تا رسید به کسم. کسمو لیس میزد و میخورد. چند دقیقه که اینکار ادامه پیدا کرد همون اتفاقی که گفتم افتاد. دیگه هیچی نفهمیدم و از حال رفتم. نمی دونم چند وقت توی این حالت بودم که یه دفعه یه درد شدید احساس کردم و به خودم اومدم. درد توی همه بدنم می پیچید. تازه متوجه شدم که امین منو کف حموم دراز کشونده و داره کیرشو توی کونم می کنه. داد زدم و بهش گفتم که دردم میاد. اونم قول داد که آروم بکنه ولی فایده نداشت. اصلا نمی تونستم تحمل کنم. امین بهم گفت: خودتو شل بگیر یه کمش که بره تو بقیش درد نداره. منم همین کار رو کردم ولی بازم فایده نداشت. خیلی درد داشت. داشت اشکم در میومد و یه ذره از کیرش هم تو نرفت. امین دوباره منو بلند کرد و نشوند و شروع کرد سینه هامو خوردن و با کسم بازی کردن. خیلی زود دردم یادم رفت. بعدش دوباره منو دراز کشوند ولی اینبار منو به پشت خوابوند و سرشو آورد لای پاهام و شروع کرد به خوردن کسم. همینجور که اونجا رو لیس میزد، کم کم میچرخید و زاویه شو با من تغییر میداد تا اینکه کاملا بر عکس (سر و ته) شدیم. البته بعداً فهمیدم که به این حالت 69 میگن. حالا زانوهاشو گذاشته بود دو طرف سرم و داشت کسمو میخورد. یواش یواش بدنشو آورد پایین تا اینکه کیرش جلوی صورتم بود. میدونستم منظورش از این کار چیه. ولی از یه طرف یه جورایی بدم میومد و از یه طرف هم یه حسی بهم میگفت اینکارو بکنم. کیرشو گرفتم. چشمامو بستم و گذاشتمش توی دهنم. خودشم آروم آروم کیرشو بالا پایین میکرد که من ازش خواستم اینکارو نکنه چون وقتی زیاد کیرش میرفت تو دهنم حالم میخواست به هم بخوره. یه مدت کوتاه همینجوری کیرشو لیس میزدم. بعدش امین بلند شد و وایستاد و گفت حالا بخور منم واسش اینکار رو کردم. اینجوری راحت تر بود. هر اندازه که میخواستم کیرشو توی دهنم میکردم و اونو لیس میزدم. خیلی خوب بود. حس عجیبی داشتم. از این کار لذت می بردم. کیرش شیرین نــبود اما خوشمزه بود. نمی دونم!!! شاید اصلا هیچ مزه ای هم نداشت! ولی...بگذریم. امین صداش در اومده بود و داشت آه و اوه میکرد. حالا دیگه از خوردن کیرش بدم نمیومد. یکی دو دقیقه بیشتر نبود که داشتم کیرشو میخوردم و سرعت این کار رو هم بیشتر کرده بودم که یه دفعه امین گفت : دیگه بسه و کیرشو از دهنم در آورد. قبل از اینکه من بدونم جریان چیه امین چند تا آه کشید و آبش رو ریخت روی بدنم. آبش داغ داغ بود. بعدش همدیگرو بغل کردیم و لب تو لب دوش گرفتیم و رفتیم بیرون. توی اتاقم جلوی آینه بودم و داشتم موهامو شونه میزدم که دیدم امین دوباره اومد. از پشت منو محکم گرفته بود و موهامو بو میکرد. راست بودن کیرشو که داشت به کونم فشار میداد رو حتی از روی لباس هم میتونستم تشخیص بدم. بعدش منو بغل کرد و خوابوند کف اتاق. خیلی زود شلوار و شورتمو درآورد و شروع کرد به خوردن کسم. با اینکه دوست داشتم تا صبح روز بعد لخت توی بغلش باشم گفتم: امین بسه اگه مامان اینا الان بیان چی؟ گفت تو نترس ، نمیان. این بار هم خیلی زود لخت شد و تی شرت منم درآورد و از من خواست تا واسش ساک بزنم. منم اینکار رو کردم ولی خیلی زود بلند شد. فکر کردم بازم می خواد آبش بیاد. اما گفت : برگرد میخوام یک بار دیگه امتحان کنم. گفتم: تو رو خدا نه امین، دردم میاد. گفت: اگه دردت اومد نمیکنم و فقط میذارم لای پاهات. قبول کردم و همونطور که خودش گفت چهار دست و پا نشستم و قمبل کردم. امین هم رفت و از روی میز قوطی کرم رو آورد و به کونم زد. همینطور که کرم میزد یواش یواش یه انگشتش رو کرد توی کونم. یه کم درد داشت ولی وقتی خودمو شل کردم. بهتر بود. به راحتی میشد تحملش کرد. یه کم که انگشتشو توی کونم چرخوند، اونو درآورد و دوباره کرم زد. این بار حس کردم که دو تا از انگشتاش داره میره تو. ولی این بار هم اذیت نشدم. دو تا انگشت شد سه تا. بازم قابل تحمل بود. یه کم که گذشت انگشتاشو درآورد و شروع کرد به کیرش کرم زدن و گذاشت کونم. آروم فشار داد. حس کردم که یه کم رفت تو ولی درد داشت. خیلی سعی کردم که تحملش کنم و البته موفق شدم. به راحتی میتونستم جلو رفتن کیرشو توی کونم احساس کنم. امین راست میگفت. فقط همون اولش زیاد درد داشت. کم کم دردش به یه دردِ خوشایند تبدیل شد. حالا دیگه امین داشت آروم آروم کیرشو جلو عقب می کرد و منم با کسم بازی میکردم. امین گاهی مکث میکرد گاهی حرکتشو سریع میکرد. پشتمو می بوسید و می لیسید. خلاصه هر کدوم از این حرکتاش یه جوری به من حال میداد. مخصوصاً لیسیدن کمر و شونه هام. بعد از چند دقیقه حرکت کیرش خیلی تند شده بود و محکم میکرد توی کونم. دوباره دردش شروع شد البته نه مثل اون اول. بهش گفتم: یواشتر ، دردم میاد. گفت الان تموم میشه. همینطور که تند تند میکرد یه لحظه آروم شد. کمرمو گرفت و محکم فشار داد. خالی شدن آبش رو توی خودم حس کردم. بعد همینطور که کیرش توی من بود ازم خواست که آروم بخوابم. منم همین کار رو کردم و اون هم روی من خوابید. هنوز هم کیرش رو توی کونم عقب جلو میکرد ولی معلوم بود که مثل چند لحظه قبل کیرش سفت نیست. یه مدت کوتاه هم بدون هیچ حرکتی روی من دراز کشید. بعدش کیرشو درآورد و رفت توی حموم و دوش گرفت. منم خودمو تمیز کردم. لباسامو پوشیدم و رفتم واسه ظهر یه چیزی درست کنم. این رو هم بگم که بعد از این موضوع امین توی شهر ما یه اتاق کوچولو و ارزون اجاره کرد و هر هفته لااقل یه بار میاد اینجا.البته بعضی هفته ها، سه بار هم میاد. حالا دیگه خودمون یه خونه کوچیک داریم و نیازی نیست که صبر کنیم تا مامانمون بره بازار
ضمناً، از این موضوع هیچکی خبر نداره جز شما

دکتر و مامانم

ساعت نه شب بود و من باید میرفتم دنبال مادرم تا ببرمش خونه خالم که قرار بود نصفه شب از مکه بیاد. همه اونجا جمع بودند و چون مادرم تا اون موقع باید تو مطب دکتر می موند من باید با ماشین پدرم میرفتم دنبالش. دکتری که مامانم براش کار میکرد از دوستای قدیمی عموم بود و مادرم تو مطبش هم منشی بود و هم دستیارش. حدوداً نیم ساعت زودتر رسیدم و ماشین رو پارک کردم. اول خواستم تو ماشین منتظر بشم ولی ترجیح دادم برم بالا و تو مطب بشینم. به هر حال تابستون بود و هوا گرم بود و کولر ماشین کار نمیکرد. وقتی رسیدم به دم در مطب دیدم که در بسته است. یه کمی تعجب کردم. چون همیشه در اون مطب باز بود یا حداقل نیمه باز بود. آروم در رو باز کردم و رفتم تو. کسی تو سالن نبود. رفتم جلوتر و خواستم مامانمو صدا کنم که صدای دکتر رو از تواتاق شنیدم که داشت میگفت "مطمئنی که زودتر از نه نمیاد؟" بعدش صدای مامانمو شنیدم که میگفت "آره. تازه تو این ترافیک شایدم دیرتر برسه". فهمیدم که دارن راجع به من صحبت میکنن. لای در مطب دکتر نیمه باز بود. جوری که منو نبینن رفتم نزدیک تر و شروع کردم به دید زدن. قلبم داشت تند و تند میزد. مامانم پشت به در بود و دکتر پشت میزش نشسته بود. اول خواستم بیام بیرون ولی کنجکاوی اجازه نداد. مامانمو دیدم که مانتو و روسریش رو درآورد و نگاهی به دکتر انداخت و رفت کنارش. از هیجان داشتم سکته میکردم. میفهمیدم که چه اتفاقی قراره بیافته ولی نمیتونستم باور کنم. مامانم روی پای دکتر خم شد و از روی شلوار شروع کرد به ناز کردن کیر دکتر. دکتر هم لباس سفیدش رو آروم درآورد و یه کمی با موهای مامانم بازی کرد. بعدش دیدم که مامانم زیپ شلوار دکتر رو کشید پایین و کیر دکتر رو درآورد. باورم نمیشد که مامانم مثل جنده های توی فیلم سوپر از این کارا بکنه ولی وقتی دیدم که کیر دکتر رفت تو دهن مادرم باورم شد و خودم هم راست کرده بودم. مامانم با مهارت تمام برای دکتر ساک میزد. زبونش رو روی نوک کیر دکتر بازی میداد و بعد تا ته میکرد تو دهنش و یه کم عقب جلو میکرد و بعدش دوباره درش میاورد و همون کار رو تکرار میکرد. بعد از یکی دو دقیقه مامانم پاشد و شلوارش رو از پاش درآورد و همزمان با اون دکتر هم پیراهن و شلوارش رو درآورد و با زیر پیراهن و شورت که از لاش کیر راست شدش بیرون بود ایستاد جلو مامانم و آروم بلوز مامانمو از تنش درآورد. حالا هردوشون نیمه لخت بودن. برای اولین بار هیکل گوشتی و تپل مامانمو داشتم میدیدم و حسابی حشری شده بودم. دکتر آروم پستونای مامانمو از توی کرست قرمزش درآورد و شروع کرد به مکیدن و خوردنشون. مامانم از زاویه ای که من می دیدم نیمرخ به من بود و سرشو آورده بود عقب و چشماشو بسته بود و داشت لذت می برد. دکتر حسابی با ولع از هردوتا پستون مامانم میخورد و مامانم آه میکشید و زیر لب چیزایی میگفت که نمیشنیدم. بعد از این کار دکتر شورتش رو کاملاً از پاش درآورد و مامانمو برگردوند روی میز خودش. حالا هردوشون پشت به من بودند. دکتر جلوی کون مامانم زانو زد و شروع کرد به بوسیدن و لیسیدن کون مامانم و گاهی هم میگفت "جون. چه کونی. جون" بعدش شورت قرمز مامانمو از پاش درآورد و لای پاش رو یه کمی باز کرد و سرش رو برد لای پای مامانم. نمی دیدم داره چه کاری میکنه ولی از آه و اوه مامانم حدس زدم که داره حسابی کسش رو میخوره. همزمان با این کار دستاشو برده بود جلو و پستونای مامانمو فشار میداد. حسابی که آه و ناله مامانمو درآورد(بعداً فهمیدم اون جیغای بلند آخری که مامانم کشید به خاطر این بود که داره ارضا میشه) بلند شد و همونطوری که مامانم پشت بهش رو میز دولا شده بود کیرش رو گذاشت دم کسش و با یه کمی اینور و اونور کردن کرد تو کس مامانم. یه کمی اولش آروم بود ولی یواش یواش سرعت تلمبه زدنش بیشتر شد و صدای آه و اوه مامانم هم بیشتر شد. حسابی که از پشت مامانمو کرد کیرشو از تو کس مامانم درآورد و مامانمو برگردوند و یه لب ازش گرفت و بعدش رفت و روی تخت مریض که گوشه ی دیوار و رو به زاویه ی دید من بود دراز کشید. مامانمم که درسش رو خوب بلد بود رفت و آروم خودش رو کشید روی دکتر و کسش رو روی کیر دکتر تنظیم کرد و آروم آروم کردش تو. باورم نمیشد که دارم صورت مامانمو در حال کس دادن می بینم. همینطور رو کیر دکتر بالا پایین میشد و جیغ و داد میکرد. دیدن پستوناش که در اون حالت بالا و پایین می رفتن حسابی حشریم کرده بود. بعد از یه مدت دکتر مامانمو کشید کنار خودش و از بغل شروع کرد به کردن مامانم. می شنیدم که داره به مامانم میگه "جون. جون. بهم بگو داری چیکار میکنی؟" و همینطور تلمبه میزد. یکی دو بار این سوال رو پرسید و مامانمم گفت: "دارم کس میدم." بعد دکتر فشار تلمبه زدنش رو بیشتر کرد و گفت " به کی داری کس میدی؟" و مامانمم در جواب گفت"به تو. به دکتر خودم". آره. مامانم داشت به دکترش کس میداد. بعد از یه مدت کوتاه دکتر کیرش رو درآورد و مامانمو برگردوند و گفت "کونتو بده بالا که میخوام حال کنم". مامانم پشتشو کرد به دکتر و سرش رو برد پایین و کونش رو تا اونجایی که میتونست داد بالا. حالا همه چیز در اختیار دکتر بود. دکتر دستشو کرد تو دهن مامانمو حسابی چرخوند تا خیس خیس بشه و بعدش انگشتاشو گذاشت دم کون مامانم. خوب نمی دیدم که انگشتاشو کرد تو کونش یا نه. ولی دیدم که کیرشو رو گذاشت دم کون مامانمو آروم آروم کرد تو. از همه عجیب تر این بود که مامانم صداش هم درنیومد. نمیدونم واسه این بود که داشت تحمل میکرد یا اینکه کلا مادر کونده ای داشتم و خودم نمیدونستم. خلاصه دکتر فشارش رو به کون مامانم بیشتر و بیشتر کرد و یواش یواش صدای مامانم در اومد. "جون. میخوام جرت بدم. میخوام کونتو پاره کنم" اینارو دکتر می گفت و مامانمم داد میزد و معلوم بود که هم درد می کشه و هم داره حال میکنه. بعد از یه مدت کوتاه دکتر کیرش رو درآورد و مامانمو برگردوند و کیرش رو آورد جلوی صورت مامانمو گفت "دارم میام". مامانمم کیر دکتر رو گرفت و کرد تو دهنش و درآورد و بعدش شروع کرد رو به صورت خودش براش جلق زدن. اول یه ذره آب ریخت رو چشم های مامانم. بعدش دیدم که مامانم دهنش رو باز کرد و کیر دکتر رو آورد نزدیک دهنش. حالا فوران آب بود که میرفت تو دهن مامانم و رو صورتش میپاشید و دکتر که آهی از سر لذت میکشید و مامانم حرکت جلق زدنش رو آروم تر و آروم تر کرد و بعدش هم کیر دکتر رو گذاشت تو دهنش و با سر و صورتی که از آب منی پر شده بود شروع کرد به مکیدن کیر دکتر. دیگه نباید اونجا میموندم. آروم اومدم از اونجا بیرون و خودم رسوندم به ماشین. ساعتو نگاه کردم و دیدم پنج دقیقه به نه است. به تمام اون صحنه ها داشتم فکر میکردم. به اینکه از کس دادن مامانم به دکتر چند وقت میگذره و خلاصه تو فکر کس و کون مامانم بودم که دیدم خود مامانم از در ساختمون اومد بیرون و اومد طرف من. گیج و منگ بودم و چیزی رو که دیده بودم نمیتونستم باور کنم ولی واقعیت داشت و بدتر از اون این هم واقعیت داشت که حالا منم دوست داشتم مامانمو بکنم ولی چطوری آخه؟

خاله شادی



این داستان رو دوست عزیزمون سعید فرستاده
من سعید هستم و 27 سالمه خاطره ای که میخام براتون بگم مربوط میشه به 3 سال پیش. خالم می خواست از کانادا بیاد و من برای اینکه تنها نباشه اومدم تهران استقبالش. خالم اسمش شادیه و حدود 8-47 سالشه. از فرودگاه به هتل رفتیم تا فرداش به شهرستان پرواز کنیم. تو هتل خالم گفت که می خواد یه دوش بگیره تا خستگیش در بیاد و رفت حمامو من هم رو تخت دراز کشیدم تا کارش تموم بشه. خالم حمومش تموم شد و اومد بیرون. فقط حوله رو دورش پیچیده بود و چیزی تنش نبود. وقتی که خواست لباسشو عوض کنه من خواستم از اتاق برم بیرون اما اون گفت: سعید جون تو هم مثل پسر من هستی. پس لزومی نداره که بری بیرون. من هم موندم خالم جلو چشمای من خودشو خشک کرد. بعد هم حوله رو انداخت کنار. وای ی ی ی ی من که تا اون موقع بی خیال بودم با دیدن اون بدن تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن. آب تو دهنم خشکیده بود. چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم. یه هیکل تمیز سبزه که حتی یه چروک پیری روش نبود. یه کس بی مو و یه کون قلنبه که کیره مرده رو شق می کرد. همین جوری زل زده بودم به خالم اونم اصلا به روم نمی آورد. دیگه کم کم کیرمو از رو لباس میمالیدم. آخرش دلمو به دریا زدم و به خالم گفتم: شادی جون بزنم به تخته خوب موندی. اصلا تکون نخوردی. اونم یه لبخند زد و گفت: بچه چش هیز، قابل تورو نداره. دیگه داشتم دیوونه میشدم اما این حرفشو به حساب شوخی گذاشتم و به روی خودم نیاوردم ولی نمی شد بد جور شق کرده بودم و دلم میخواست هر جور شده خالمو بکنم. خالم فقط یه لباس خواب رو شورت و سوتینش پوشید و اومد رو تخت پهلوی من دراز کشید ازم پرسید: سعید جون چیکار میکنی؟ دوست دختر داری یا نه؟ منم گفتم: نه بابا دوست دختر کیلو چنده؟ تازه کی میاد با من دوست شه!!!!. (البته داشتم خودمو لوس میکردم.) خالم گفت: نه نباید اینطوری باشه. اگه تو الان کانادا بودی دخترا برات سرو دست میشکوندن. گفتم : فعلا که ما سر نخواستنمون دعواس. خالم گفت: یعنی تو تا حالا با هیچ دختری عشق بازی نکردی؟ با تعجب پرسیدم :چی؟ گفت یعنی تا حالا با هیچ دختری حال نکردی؟! منم با خجالت گفتم نه. پرسید: تو حتی دختر لخت هم ندیدی. من که هم حشری بودم هم از خالم خجالت میکشیدم گفتم نه. اما اون ول کن نبود. بعد از اینکه کلی اصرار کرد گفتم فقط یه بار دزدکی طوری که مامان بابا نفهمن یه فیلم سکسی دیدم. گفت :پس میدونی چی به چیه. منم سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم. به من نزدیک شد دستشو گذاشت زیر چونم. سرمو بلند کرد و لبمو بوسید. لباش داغ داغ بود. بازم بوسید. من خودمو عقب کشیدم. با اینکه خیلی دلم میخواست اما خجالت می کشیدم. ازم پرسید چطور بود؟ خوشت اومد؟ من بازم هیچی نگفتم. اینبار منو کشید طرف خودش و محکم لبمو بوسید. من هم دیگه مقاومت نکردم. اون لبای منو میمکید و من هیچ کاری نمیکردم. گفت: عزیز دل خاله اینجوری خوب نیس. خوشم نمیاد. تو هم همون کارایی که تو فیلم دیدی انجام بده. منم آروم شروع کردم به بوسیدن لباش. یه کم که همو بوسیدیم منو خوابوند و خودشم رو من دراز کشید. همین جور که همو می بوسیدیم از رو لباس کسشو میمالید به کیرم. تی شرت منو درآورد و سینمو میبوسید و نوک سینمو گاز میزد و می لیسید. منم که خجالتم ریخته بود سینه هاشو چنگ میزدم. خالم همین جور که سینمو میبوسید رفت پایین و گرمکن ورزشی که پام بود رو درآورد. شورتمو کشید پایین و با دست آروم جوری که من داشتم میمردم سر کیرمو ناز میکرد. گفت: چه پسر خوشگلی داری. میزاری ببوسمش؟ منم با تکون دادن سرم قبول کردم. اول یه بوس خوشگل از سر کیرم کرد. بعد سر کیرمو کرد تو دهنش. کیرمو تا ته تو دهنش می کرد بعد با مکیدن دوباره در میاورد. خیلی خوشم اومده بود. 5 دقیقه ای همین کارو کرد. بعد بلند شد لباس خواب و لباس زیرش رو درآورد و اومد رو سینه من نشست. جوری که کسش جلو دهنم بود. گفت: حالا نوبت توئه که دختر منو ببوسی. من که از کس خوری خوشم نمیومد با اکراه و اصرار خالم قبول کردم و یه ذره با زبون کسشو مالوندم. بعد یه کم هم چوچولشو مکیدم. بلند شدم به خالم گفتم میزاری کستو بکنم؟ گفت: از خدامه عزیزم. هر کاری میخوای بکن. لازم نیست از من اجازه بگیری. شادی جون رو به پشت خوابوندم کیرمو دم سوراخش گداشتم و فشار دادم. کیرم الان توی یه سوراخ خیس گرم و با حال بود. آروم عقب جلو میکردم. شروع کردم به تند تند تلمبه زدن. خالم آه و ناله میکرد و همش قربون صدقه کیرم میرفت. پاشو بلند کردم رو شونم گذاشتم و باز تلمبه زدم. خیلی بهمون خوش میگذشت. کیرمو در آوردم. خالمو رو شکم خوابوندم از پشت لای پاشو باز کردم و دوباره کردم تو کسش و تلمبه زدم. دستام رو سینه هاش بود و داشتم چنگ میزدم. دیدم خالم تند تند خودشو تکون داد و رو تخت افتا د. اون ارضاء شده بود اما من بازم میخواستم و هی تلمبه میزدم. با صدای گرفته ازم پرسید: میخوای بدونی تو کونم چه خبره؟ منم گفتم آره. اونم گفت: پس حالا کونمو پاره کن. کیرمو از کسش در آوردم بردم جلو دهنش. یه کم که برام ساک زد همون جور که رو شکم خوابیده بود کمرشو بالا آوردم و کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و محکم کردم تو. خالم بد جوری دردش اومده بود. پاهای منو چنگ میزد و ناله میکرد. من هم که حشرم بالا زده بود مدام تلمبه میزدم. حس کردم داره آبم میاد. به خالم گفتم. اونم زود پا شد کیرمو گذاشت لای پستوناش. آبم با فشار پاشید به صورت خالم. وقتی که تموم شد سر کیرمو کرد تو دهنش و مکید. خیلی حال میداد. خالم رو پشت افتاد. منم رو سینش دراز کشیدم. دم گوشم آروم گفت: خوشت اومد؟ دوست دختر خوبی بودم؟ منم گفتم آره شادی جون. مرسی. از او موقع به بعد منو خالم هر چند وقت یه بار با هم سکس داریم و از این کار لذت میبریم